جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: آسیمه . [ م َ / م ِ] (ص ) مضطرب . مشوش . پریشان خاطر. آشفته : بدان تن در آسیمه گردد روان سپه چون بود شاد بی پهلوان . فردوسی . به ره گیو را دید [ دستان ] پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی . فردوسی . بگفت این وبرخاست و در خیمه شد جهانی ز گفتارش آسیمه شد. فردوسی . نه آسیمه گشت و نه پرسید راز نیایش کنان رفت و بردش نماز. فردوسی . دل یوسف آسیمه شد زآن نهاد به لاحول گفتن زبان برگشاد. شمسی (یوسف و زلیخا). آسیمه بسی کرد فلک بی خبران را وآشفته بسی گشت بدو کار مهیا. ناصرخسرو. آسیمه شد و رنجه دل ، تنم را نه غبن ضیاع و عقار دارد. مسعودسعد. || حیران . بشگفتی مانده . متحیر. متعجب . خیره . حیرت زده . مبهوت . سرگردان . سرگشته : بدو گفت قیدافه کای نیطقون چرا خیره گشتی بکاخ اندرون همانا که چونین نباشد بروم که آسیمه گشتی بدین مایه بوم ؟ فردوسی . آسیمه شدم هیچ ندانم چکنم من عاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرار. مسعودسعد. || دنگ . دنگ و دَلْو. مَنگ : ز دریاتو گوئی که برخاست موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج سراپرده بردند از ایوان بدشت سپه از خروشیدن آسیمه گشت . فردوسی . گرفتند هر دو دوال کمر پریشان و غمگین و آسیمه سر. فردوسی . || نه بسامان . ژولیده : بدشت آوریدندش آسیمه خوار برهنه سر و پای و برگشته کار. فردوسی . چو اسب پسر دید گیوش بدست پر از خاک و آسیمه برسان مست . فردوسی . || گیج . بِدُوار : بینداخت ژوبین به پیران رسید زره در برش سر بسر بردرید ز پشت اندرآمد براه جگرْش بغلطید و آسیمه برگشت سرْش . فردوسی . بجوشیدخون از دهان تا جگر تنش سست تر گشت و آسیمه سر. فردوسی . || دهشت زده . بیمناک . هراسیده : یکی بانگ برزد بر او مادرش که آسیمه تر گشت جنگی سرش . فردوسی . دگر خفته آسیمه برخاستند بهر جای جنگی بیاراستند. فردوسی . ور ذرّه بچشم آیدش آسیمه بماند گوید مگر آن از تک اسب تو غباریست . فرخی . روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان واکنون چو آهنی زبر سنگ برزنی آسیمه گردد و شود اندر جهان جَهان . فرخی . ز روحه همه مهتران سر بسر بماندند مدهوش و آسیمه سر. شمسی (یوسف و زلیخا). || شتاب زده : کله دار چون بانگ اسبان شنید شد آسیمه از خواب و سر برکشید. فردوسی . و در همه ٔ معانی آسیوَن مرادف آسیمه است . و در فرهنگها باین کلمه معنی کالیوه (اسدی )، شیدا (صحاح الفرس )، دیوانه ، دیوانه مزاج ، شوریده ، شیفته و دست پاچه نیز داده اند. رجوع به آسیمه سار و آسیمه سر و سرآسیمه شود. 1- آسيون، پريشان، پريشانخاطر
2- حيران، حيرتزده، ژوليده، شگفتزده
3- شوريده، متحير، مشوش، نابسامان، وحشتزده، هراسان asima عاصمه asima asima asima asima asima
کلمه "آسیمه" در زبان فارسی به معنای "پرتگاه" یا "منحنی" است، اما در ادبیات و بهویژه شعر، بیشتر به معنای "پریشان" و "آشفته" استفاده میشود. برای استفاده صحیح از این کلمه و نوشتن درست آن، بهتر است به نکات زیر توجه کنید:
نوشتن صحیح: کلمه "آسیمه" باید به همین شکل نوشته شود و از هر گونه حذف یا تغییر حروف پرهیز کنید.
قید و صفت: میتوان از "آسیمه" به عنوان صفت استفاده کرد. مثلاً: "موهای آسیمه" یا "نگاه آسیمه".
تطبیق با ساختار جمله: در انتخاب جملات و ساختار آنها، توجه کنید که "آسیمه" با سایر واژهها هماهنگی داشته باشد.
استفاده در شعر و ادبیات: این کلمه به ویژه در شعر محبوب است و میتواند به توصیف احساسات و حالات ذهنی کمک کند.
به عنوان مثال: “در دل شب، درختان، آسیمه در باد میرقصیدند.”
در نتیجه، این کلمه به خودی خود جزئی از زبان مجازی و توصیفی فارسی است که میتواند در زمینههای مختلف ادبی و نگارشی به کار رود.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "آسیمه" در جمله آمده است:
او با موهای آسیمه و لباسهای چینخورده از خواب بیدار شد.
وقتی خبر بدی شنید، چهرهاش آسیمه شد و نتوانست خود را کنترل کند.
در شب طوفانی، سایههای آسیمه ای بر دیوارها میرقصیدند.
گربهی خیابانی با ظاهری آسیمه در پی پناهی برای پناه بردن بود.
صدای زنگ در باعث شد که او با ظاهری آسیمه به سمت در دویده و در را باز کند.
اگر به مثالهای بیشتری نیاز دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!