شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

haq[q]
right  |

حق

معنی: حق . [ ح َق ق ] (ع ص ، اِ) ثابت . (منتهی الارب ). ثابت که انکار آن روا نباشد. (تعریفات ) (کشاف اصطلاحات الفنون ). || موجود ثابت . (منتهی الارب ). || نزد صوفیه حق وجود مطلق است ، یعنی غیر مقید بهیچ قید. پس حق نزد صوفیه عبارت باشد از ذات خدا. || راست . (کشاف اصطلاحات الفنون ). صدق .
- دین الحق ؛ دین راست .
- سنگ حق ؛ سنگ درست . سنگ تمام .
|| حق یا سخن حق ؛ گفتار راست : زندگانی خداوند دراز باد، سخن راست و حق درشت باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 426).
کز مذهبها درست و حق نیست
جز مذهب بوحنیفه نعمان .
ناصرخسرو.
هر چه کاری بدروی و هر چه گوئی بشنوی
این سخن حق است و حق زی مرد حق گستر برند.
سنایی .
- حق و داد ؛ راست و پوست کنده . بینی و بین اﷲ. حقا و ربا :
لقیط کردی فرزند خویش و میدانی
که شعر باشدفرزند شاعران ، حق و داد.
سوزنی .
|| درست . (منتهی الارب ) (کشاف ). صحیح . || صواب . (تعریفات ) : زمانی اندیشید و پس گفت : حق به دست خواجه بونصر است . (تاریخ بیهقی ص 397). با خود گفتم در بزرگ غلط که من بودم . حق به دست خوارزمشاه است . (تاریخ بیهقی ص 336). حسن گفت : خداوند بر حق است در این رای بزرگ که دید. (تاریخ بیهقی ).
چون آدم و داوود، خلیفه توئی از حق
حق زی تو پناهد که پناه خلفائی .
خاقانی .
خاطب اورا بملک هفت اقلیم
گر کند خطبه بر حقش دانند.
خاقانی .
- برحق ؛ محق :
هر چه کنی تو بر حقی حاکم دست مطلقی
پیش که داوری برم از تو که خصم داوری .
سعدی .
|| حقیقت . حاق واقع. حاق واقعشدنی . بودنی . کاری که البته واقع شود. (کشاف )(منتهی الارب ). مقابل محال :
مرا گفت که می خواه و بخدمت مشو امروز
گمان برد که من بدهم حقی به محالی .
فرخی .
- امثال :
مرگ حق است ولی برای همسایه .
|| (اصطلاح معانی ) حکم مطابق با واقع. و آن بر اقوال و عقاید و ادیان و مذاهب اطلاق گردد چون مشتمل بر چنین حکمی باشد و مقابل آن باطل قرار دارد.اما صدق فقط در اقوال است و مقابل آن کذب است . و گاه فرق میان آن دو بدینگونه گذارند که مطابقه در حق از جانب واقع و در صدق از جانب حکم است . (تعریفات ). مطابقه ٔ واقع با اعتقاد، چنانکه صدق مطابقه ٔ اعتقاد با واقع است . مطابَق ، چنانکه صدق را مطابِق گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
چون شدم نیم مست و کالیوه
باطل آنگاه نزد من حق بود.
|| سزاوار. (منتهی الارب ) (کشاف اصطلاحات الفنون ).
- بحق ؛ از روی استحقاق . چنانکه باید. آنسان که سزد :
آنکس که او بحق ، سزاوار سؤدد است
جز وی کسی ندانم امروز در جهان .
منوچهری .
بنزد من نه جوانمرد باشد آنکه ترا
بحق بداند و با تو کند جوانمردی .
سوزنی .
|| سزا :
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن
با همه کرّوبیان عالم بالا.
سعدی .
|| عدل .
- بحق ؛ از روی عدل . بعدل . عادلانه :
ایزد همه آفاق بدو داد و بحق داد
ناحق نبود آنچه بود کار خدایی .
منوچهری .
|| اسلام . || مال . ملک . || واجب . || مرگ . || سقط علی حق رأسه ؛ افتاد بر وسط سر او. || بهره ٔ معین کسی . ج ، حقوق . (منتهی الارب ). || (اصطلاح اصول ) اصولیان حق را بر دو قسم دانند حق خدا و حق بنده . حق خدا آن است که اگر آنرا بنده ساقط گرداند ساقط نشود و از میان نرود مانند نماز و روزه و حج و جهاد و حق بنده با اسقاط او ساقط گردد چون قصاص . و فاضل چلبی در حاشیه ٔ تلویح در باب محکوم به گوید: مراد از حق اﷲ چیزی است که در آن نفع عمومی مردم مراعات شده و بکسی اختصاص نیافته باشد، مثل حرمت زنا و آنرا برای اهمیتی که دارد بخدا نسبت دهند و مراد از حق عبدچیزی است که مصلحت و نفع خصوصی وی در آن باشد، چون حرمت مال غیر. در این جا با اباحه ٔ مالک آن مباح میشود ولی در آنجا با اباحه ٔ زوج ، زنا مباح نمیگردد. و در اینجا بحث مفصلی است . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و بحر المعانی ، در تفسیر آیه ٔ حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی (قرآن 238/2) شود. || آنچه ادای آن واجب باشد. آنکه واجب کند :
بگزار حق مهرمه ای شه که مه مهر
نزدیک تو از بخت تو پیغام گزاریست .
فرخی .
شب سده ست یکی آتش بلند افروز
حق است مر سده را بر تو حق آن بگذار.
فرخی .
اگر کشته شوم رواست در طاعت خداوند خویش شهادت یابم . اما باید حق من ... رعایت کرده آید. (تاریخ بیهقی ص 350). حق اصطناع بزرگ ما را فراموش نکند. (تاریخ بیهقی ص 361). ابوالفتح بستی ... حق خدمت دارد نزدیک خداوند سخت بسیار... امیر... گفت ترا [ بوسهل حمدوی را ] حق خدمت قدیم است و دوستداری ... (تاریخ بیهقی ).
از تنت چون ندهی حق شریعت بنماز
وز زبان چونکه بخواندن حق قرآن ندهی .
ناصرخسرو.
بعد از آن حق مادراست و پدر
و آن استاد و شاه و پیغمبر.
اوحدی .
ج ، حقوق . || (اصطلاح فقه ) حق نوعی است از سلطنت بر چیزی متعلق بعین چون حق تحجیر و حق رهانة و حق غرماء در ترکه ٔ میت . یا متعلق بغیر عین چون حق خیار متعلق بعقد یا سلطنت متعلق بر شخص چون حق قصاص و حق حضانت پس حق مرتبه ٔضعیفی است از ملک بلکه نوعی از ملکیت است . و فرق حق با حکم اینست که حکم مجرد جعل رخصة است بر فعل چیزی یا ترک آن و حکم بترتب اثر است بر فعل یا ترک . (حاشیه ٔ سید بر مکاسب شیخ ص 54).
- حق تقدم ؛ حقی که کسی را بر دیگران مقدم دارد.
-
حق جوار ؛ حق همسایگی . مراعاتهای اخلاقی که همسایه را نسبت بهمسایه است .
- حق صحبت ؛ حق اخلاقی که هر یک از دو صاحب را با دیگری پیدا آید :
بجان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او.
حافظ.
- حق طبع ؛ حقی که مؤلف و صاحب کتابی دارد بمنع یا عطاء چاپ کتاب خود.
- حق فسخ ؛ حقی که برای فسخ و شکستن عقد بیعی و جز آن برای متعاقدین شرعاً یا قانوناً مقرر است در مدت معلوم . خیار فسخ . اختیار فسخ .
- حق همسایگی ؛ حق جوار.
|| مجلس ترحیم و عزاخانه و ختم و ماتم و انجمن و پرسه ٔ امروزین باشد،اگرچه در لغت نامه های دسترس نیافتم : کنت مع ابی فی جنازة بعض اهل بغداد من الوجوه و الی جانبه فی الحق جالس ابوجعفر الطبری فأخذ ابی یعظ صاحب المصیبة و یسلیه ... و مضت علی هذا مدة فحضرنا فی حق لاَّخر، و جلسناو اذاً بالطبری یدخل الی الحق . (معجم الادباء چ مارگلیوث ج 1 ص 84). شاید حق در جمله ٔ ذیل نیز بهمین معنی باشد: بونصر بماتم بنشست و نیکو حق گذاردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 345). و رجوع به کلمه ٔ انجمن شود. || راستی . || خرم . (منتهی الارب ). || آنچه در ازای کاری بکسی باید دادن : حق العلاج . حق القدم . || هدایا و مالی که دهند خدام و چاکران شاهی به کسی که او را شاه یا امیر بنوی بمنصبی و مقامی گماشته باشد. و با گزاردن صرف شود. || حق ِ، بحق ِ؛ گونه ای از ادوات قسم و سوگنداست عرب را. (از منتهی الارب ). سوگند به . قسم به . سوگند میخورم به :
حق ذات پاک اﷲالصمد
یار بد بدتر بود از مار بد.
بحق آن خم ّ زلف بسان منقار باز
بحق آن روی خوب کز آن گرفتی براز.
رودکی .
بحق آن خدایی که نیست جز او خدائی . (تاریخ بیهقی ص 316). بحق اسماء حسنای او و علامتهای بزرگ او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 316).
ندانی بحق ّ خدای و نداند
کس این جز که فرزند شبیر و شبر.
ناصرخسرو.
الهی عاقبت محمود گردان
بحق صالحان و نیکمردان .
سعدی .
|| حق در ترکیبات ذیل به معنی باره و خصوص و شأن و باب و نظایر اینهاست :
- در حق فلان ؛ درباره ٔ او.در باب او. بجای او. در شأن . در خصوص :
مدحت از گفتار شاعر محمل صدق است و کذب
صدق درحق کرام و کذب در حق لآم .
سوزنی .
بحق من چو سرابی و بحق دگران
همچو دریای مغیره (؟) همه بی پایانی .
سوزنی .
بدگمان باشد همیشه زشت کار
نامه ٔ خود خواند اندر حق یار.
مولوی .
ظالمی ... هیزم درویشان خریدی بحیف ... صاحبدلی در حق او گفته بود... (گلستان ). چگوئی در حق فلان عابد که دیگران بطعنه در حق او سخنها گفته اند. (گلستان ). چندانکه مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار، مر این شوخ دیده را عداوت است و انکار. (گلستان ).
آنکس که کرد در حق دارا بدی هنوز
نقاش نقش او همه بر دار می کند.
سلمان ساوجی .
... ادامه
1026 | 0
مترادف: 1-اسم 2- آفريدگار، االله، باريتعالي، پروردگار، خدا 3- حقيقت، راستي، صدق، واقع 4- درست، راست، روا، واقعي 5- انصاف، عدل، قسط، منصفت، داد 6- عادلانه 7- سزا، نصيب
متضاد: خطا، ناحق 1- بهره، مزد 2- ملك، مال، حقوق 3- سزاوار، بايسته 4- سزاواري، شايس
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (صفت) [عربی: حقّ]
مختصات: (حَ قّ) [ ع . ]
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: haqq
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 108
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
right | law , due , title , the right
ترکی
sağ
فرانسوی
droite
آلمانی
rechts
اسپانیایی
bien
ایتالیایی
giusto
عربی
صحيحا | تماما , الي اليمين , على نحو صائب , على طول , حق , اليمين , يمين , صواب , عدل , اليد اليمنى , ضربة باليد اليمنى , صحيح , مناسب , سليم , يميني , مستقيم , أيمن , ملائم , قويم , عادل , حقيقي , مضبوط , تمام , أساسي , منصف , معافى , سوي , مصيب على صواب , أفضل , أصلح , صحح , أنصف , عرف كل التفاصيل , نظم
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "حق" در زبان فارسی دارای کاربردها و معانی مختلفی است و در نوشتار باید به نکات نگارشی و قواعد زبان دقت شود. در زیر به برخی از نکات مربوط به استفاده و نگارش این کلمه اشاره می‌کنم:

  1. نوشتار صحیح: کلمه "حق" باید به همین صورت و بدون هیچ‌گونه تغییر یا ویرایشی نوشته شود.

  2. معانی و کاربردها:

    • "حق" می‌تواند به معنای «درست» یا «حقیقت» باشد (مثل "حق با توست").
    • همچنین به عنوان «حقوق» و «اجازه» نیز به کار می‌رود (مثل "حق تحصیل").
  3. استفاده از "حق" در عبارات: می‌توان این کلمه را به راحتی در عبارات مختلف به کار برد. مثلاً:

    • «حق و ناحق»
    • «حق انتخاب»
    • «حقایق تاریخی»
  4. دقت در صرف و نحو:

    • در جمله‌های مستقل باید به شان و جایگاه "حق" دقت شود. مثلاً می‌توان از "حق" به عنوان فاعل یا مفعول استفاده کرد.
    • مثال: "او حق را می‌داند."
  5. توصیه‌های نگارشی:
    • در نگارش متون رسمی یا علمی، سعی کنید از "حق" در معنای دقیق و مشخص آن استفاده کنید.
    • نسبت به واژگان هم‌معنی و متناظر با "حق" مانند "حقوق" و "حقیقت" نیز دقت کرده و در جای مناسب به کار ببرید.

این نکات می‌تواند به درک بهتر و نگارش صحیح کلمه "حق" در متون فارسی کمک کند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند جمله با کلمه "حق" آورده شده است:

  1. او حق داشت که در این تصمیم گیری شرکت کند.
  2. حق اوست که برای زحماتش پاداش دریافت کند.
  3. همه افراد حق دارند به آزادی بیان دسترسی داشته باشند.
  4. باید حقایق را بدون سانسور مطرح کنیم.
  5. او از حق خود در برابر ظلم دفاع کرد.

اگر مثال‌های بیشتری نیاز دارید یا به موضوع خاصی اشاره دارید، لطفاً بفرمایید!


واژگان مرتبط: قانون، حقوق، قاعده، قانون مدنی، ضابطه، بدهی، ذمه، موعد پرداخت، پرداختنی، عنوان، نام، لقب، مقام

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری