جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: دستان . [ دَ ] (اِ) مکر و حیله و تزویر. (برهان ). مکر و حیله . (جهانگیری ) (غیاث ). مکر. (مهذب الاسماء).حیلت و رنگ . (فرهنگ اسدی ). حیلت . (اوبهی ). آرنگ . (از برهان ). گربزی . افسون . مکیدت . کید. فریب . ملفقة. خدعه . خدیعت . خداع . تنبل . کنبوره . ترفند : دستگاه او نداند که چه روی (کذا) تنبل و کنبوره و دستان اوی . رودکی . گر نه خاتوله خواهی آوردن آن چه حیله است و تنبل و دستان . دقیقی . نبد هیچ بد جز به فرمان تو وگر تنبل و مکرو دستان تو. فردوسی . پس اکنون به دستان و بند و فریب کجا یابم آرام و خواب و شکیب . فردوسی . تو دستان نمودی چو روباه پیر ندیدی همی دام نخجیرگیر. فردوسی . بدو گفت مرد شبستان نیم مجویم که با بند و دستان نیم . فردوسی . چرا خواندم اندر شبستان ترا کنون غم مرا بند و دستان ترا. فردوسی . نشود برتو هیچ روی بکار هیچ دستان و تنبل و نیرنگ . فرخی . تو چشم داشتی که چو هر عیدی من عجزپیش آرم و تو دستان . فرخی . به تنی تنها صد لشکر جنگی شکند بی شبیخون و حیل کردن دستان و کمین . فرخی . رهی گشتند او را زوردستان ز دل کردند بیرون مکر و دستان . (ویس و رامین ). هرآنکو نترسدز دستان زن ازو در جهان رای و دانش مزن . اسدی . باید روان بشکافتن از جان مدیحش بافتن نتوان جواهر یافتن از وی به دستان وحیل . لامعی گرگانی . دل من نرگس تو برد به افسون و به سحر دل من سنبل تو برد به دستان و به کین . لامعی گرگانی . همچون کس سگ داری کونی که برون ناید زو کیر که اندررفت الا به فن و دستان . لامعی گرگانی . سروش آمد از نزد گیهان خدیو مرا گفت رستی ز دستان دیو. شمسی (یوسف و زلیخا). ز دیوان زرق و دستانشان نخرم چو زیردست من هشتش سلیمان . ناصرخسرو. بکش نفس ستوری را به دشنه ٔ حکمت و طاعت بکش زین دیو دستت را که بسیار است دستانش . ناصرخسرو. دنیا بفریبد به مکر و دستان آنرا که بدستش خرد عصانیست . ناصرخسرو. جز مکر و غدر او را چیز دگر هنر نیست دستان و بند او را اندازه نی و مر نیست . ناصرخسرو. بدین دهر فریبنده چرا غره شدی خیره ندانستی که بسیاراست او را مکر و دستانها. ناصرخسرو. دست اندر رسن آل پیمبر زن تا ز دیوان نرود بر تن تو دستان . ناصرخسرو. هرکس که ز دستان بیکرانتان ایمن بنشیند به داستانست . ناصرخسرو. شهرهای حصین و قلعه های بیشترین به مکر و دستان ستد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 57). رنجی است مرا بر تن زآن چشم پرافسونت دردیست مرا بر دل زآن زلف پر از دستان . معزی . ازآنکه رستم دستان بدست مردی کرد گهی مبارزت و گه به حیله و دستان . سوزنی . کرد یک دستان بدستان فلک از ماببرد نیست بر فرزند دستان روی دستان دگر. سوزنی . اندر مصاف رستم دستانی ارچه خصم چون روزگار حیله و دستان برد بکار. سوزنی . جهان روبه دستان چو سگ بود که کند بعهد تو ز درون شیری و برون رنگی . اثیراخسیکتی . از مسخرگی گذشت و برخاست پیغامبری ز مکر و دستان . خاقانی . کار ما خود رفته بود از دست باز از عشق تو دهر زخمه درفزود و چرخ دستان درگرفت . خاقانی . پیش تند استر ناقص چو شکال شغل سگساری و دستان چکنم . خاقانی . هر داستانی که آن نه ثنای محمد است دستان کاهنان شمر آنرا نه داستان . خاقانی . بروزجنگ با دستان رستم به پیش خصم با پیکار حیدر. ظهیرالدین فاریابی . داستانی از دستان زنان بگویم . (سندبادنامه ص 129). ترا باید شدن چون بت پرستان بدست آوردن آن بت را بدستان . نظامی . به دستان میفریبندم نه مستم نیارند از ره دستان بدستم . نظامی . چه دستان توان آوریدن بدست کز آن زنگیان را درآید شکست . نظامی . چو صبح آمد کنیز از جای برخاست بدستان از ملک دستوریی خواست . نظامی . به صد نیرنگ و دستان راه و بیراه بآذربایگان آورد بنگاه . نظامی . وآن برآشفتنش چو بدمستان دعوی انگیختن بهر دستان . نظامی . این بهانه هم ز دستان دلیست که ازویم پای دل اندر گلیست . مولوی . یوسفم در حبس تو ای شه نشان هین ز دستان زنانم وارهان . مولوی . بر رسول حق فسونها خواندند رخش دستان و حیل میراندند. مولوی . ای شمع مستان وی سرو بستان تا کی ز دستان آخر وفا کن . مولوی . نسیم بوی او میزند، سرمستش می کند، دستان و شیوه ٔ اومی بیند از دست میرود. (مجالس سبعه ص 33). رنگ دست تو نه حناست که خون دل ماست خوردن خون دل خلق بدستان تا چند. سعدی . نشاید به دستان شدن در بهشت که بازت رود چادر از روی زشت . سعدی . که زنهار از این مکر و دستان و ریو بجای سلیمان نشستن چودیو. سعدی . دستان که تو داری ای پری روی بس دل ببری به مکر و دستان . سعدی . جوانان پیل افکن شیرگیر نداننددستان روباه پیر. سعدی . لاف از سواران توران مزن که ایشان کارها به نیرنگ و دستان میکنند. (رشیدی ). سرفراز ربع مسکون آنکه با فرزانگیش داستان پور دستان جمله دستان باشدش . ابن یمین (از جهانگیری ). به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت . حافظ. بگیرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم که سوخت حافظ بیدل ز مکر و دستانش . حافظ. چو وحشی مرغ از قید قفس جست دگر نتوان به دستان پای او بست . حافظ. - دستان آوردن با کسی ؛ خدعه کردن . محاوتة. (از منتهی الارب ). مراوغة. (تاج المصادر بیهقی ). مساودة. (منتهی الارب ). مکایدة. (المصادرزوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). - دستان ساختن ؛ خدعه کردن : رستم بگاه معرکه بسیار دستان ساختی باشد قوی بازوی تو، در معرکه دستان تو. مسعودسعد. - دستان کردن ؛ مکر کردن . حیله کردن . فریبکاری . دستان آوردن . دستان ساختن : نهادم ترا نام دستان زند که با تو پدر کرد دستان و بند. فردوسی . اگر دستان جادو زنده گردد نیارد کرد با تو مکر و دستان . معزی . - دستان موسی ؛ معجزات موسی : خود گرفتی این عصا دردست راست دست را دستان موسی از کجاست . مولوی (مثنوی ص 81). || گزاف و هرزه . (برهان ). گزاف و هرزه و سخن نافرجام . (ناظم الاطباء). خالی از فایده . (یادداشت مرحوم دهخدا). 1- آهنگ، سرود، لحن، نغمه، نوا
2- تزوير، حيله، دوال، فسون، مكر، نيرنگ hand, arm, handshake, paw, team, manus, fin, set, hands يد، جانب، كف، سيطرة، خط، عامل، إشراف، براعة، شىء كاليد، عقرب الساعة، كتابة، مؤشر، الأيدى العاملة، أعطى، سلم باليد، بعث، ساعد باليد، يُسلِّم eller mains hände manos mani دست، طرف، عقربه، دسته، دست خط، پنجه، بازو، سلاح، شاخه، اسلحه، شعبه، پا، چنگال، چنگ، تیم، گروه، یک دستگاه، گروهه، قسمت انتهایی، دست حیوان، باله، بال، پره ماهی، بال ماهی، پرک، مجموعه، دستگاه، جهت، یک دست
hand|arm , handshake , paw , team , manus , fin , set , hands
ترکی
eller
فرانسوی
mains
آلمانی
hände
اسپانیایی
manos
ایتالیایی
mani
عربی
يد|جانب , كف , سيطرة , خط , عامل , إشراف , براعة , شىء كاليد , عقرب الساعة , كتابة , مؤشر , الأيدى العاملة , أعطى , سلم باليد , بعث , ساعد باليد , يُسلِّم
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "دستان" در زبان فارسی به معنای "دستها" است و بهصورت جمع به کار میرود. در اینجا نکات و قواعد مرتبط با این کلمه و نگارش آن را بررسی میکنیم:
جمع سازی: "دستان" جمع کلمه "دست" است. در فارسی جمعسازی معمولاً به دو صورت انجام میشود: جمع مکسر (غیرقابل شمارش) و جمع سالم (قابل شمارش). "دست" جمع سالم (دستها) و "دستان" جمع مکسر است.
نقش و کاربرد: "دستان" معمولاً به عنوان اسم در جملات به کار میرود. میتواند به شکل فاعل، مفعول یا مجرور در جملات جای گیرد.
نکات نگارشی:
در نوشتار رسمی و ادبی، از کلمه "دستان" در متون شعر و نثر استفاده میشود.
-میتوانید از این کلمه در ترکیب با صفات و قیدها، برای توصیف یا تأکید بیشتر استفاده کنید. مثلاً: "دستان نوازشگر"، "دستان نازک" و غیره.
جایگزینها: بهجز "دستان"، میتوان از "دستها" نیز استفاده کرد که در مواقعی ممکن است استفاده از آن مناسبتر باشد.
قواعد دستور زبان: هنگام استفاده از "دستان"، باید به توافق فعل و اسم توجه کنید. مثلاً: "دستان او قوی هستند" صحیح است ولی "دستان او قوی است" غلط است.
این نکات میتواند به شما در درک و استفاده صحیح از کلمه "دستان" کمک کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "دستان" در جملات آورده شده است:
دستان مادرش همیشه گرم و مهربان بود.
او دستانش را در جیبش کرد تا از سرما محافظت کند.
دستان هنرمند با ظرافت بر روی بوم رنگ میکشیدند.
ویتامینها و مواد مغذی به سلامت و قوی شدن دستان شما کمک میکنند.
دستان کودک در حال ساختن قلعهای از شن بودند.
اگر به مثالهای بیشتری نیاز دارید، لطفاً بفرمایید!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: دست، طرف، عقربه، دسته، دست خط، پنجه، بازو، سلاح، شاخه، اسلحه، شعبه، پا، چنگال، چنگ، تیم، گروه، یک دستگاه، گروهه، قسمت انتهایی، دست حیوان، باله، بال، پره ماهی، بال ماهی، پرک، مجموعه، دستگاه، جهت، یک دست
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر