شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

raste
category  |

رسته

معنی: رسته . [ رَ ت َ / ت ِ ] (اِ) صف . (منتهی الارب )(السامی فی الاسامی ) (دهار) (ترجمان القرآن ). رزدق ، معرب رسته . (منتهی الارب ). مطلق صف و قطار اعم از انسان یا حیوان دیگر. (ناظم الاطباء) (از برهان ). رست . رده . رج . رگ . (یادداشت مؤلف ). مطلق صف . رده . قطار. (فرهنگ فارسی معین ) (فرهنگ سروری ). در این معنی مخفف راسته . (فرهنگ سروری ). صف . ردیف . (لغت ولف ) (از فرهنگ نظام ). صف که مراد دسته ٔ مردم یا دندان و جز آن میباشد که پهلوی یکدیگر قرار گیرند. (از شعوری ج 2 ورق 15). صف کشیده . (انجمن آرا). صف و رده . (از لغات شاهنامه ). راسته . (فرهنگ اوبهی ) (فرهنگ فارسی معین ). صف زده باشد چون رسته ٔ مردم و رسته ٔ دندان . (فرهنگ جهانگیری ) : پیادگان با سلاح بسیار در پیش سواران ایستاده و مرتبه داران دو رسته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 376). در میان سرای دو رسته غلام بود، یک رسته نزدیک دیوار ایستاده با کلاههای چهارپر تیر و کمان بدست شمشیر و شقا و نیم لنگ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 551). چون صبح بدمید چهارهزار غلام سرایی در دو طرف سرای اماره بچند رسته بایستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 290).
بر کنار جوی بینم رسته ٔ بادام و سیب
راست پنداری قطار اشترانند انبره .
غواص .
رسته ٔ دندان نیاز آنجا وپیر هشت خلد
از بن دندان طفل هفت مردان آمده .
خاقانی .
لاجرم شاید ار به رسته ٔ بید
زنگی چارپاره زن شد سار.
خاقانی .
جانا دهنی چو بسته داری
در بسته گهر دو رسته داری .
عطار.
تا کی مانی که کاروان رفت
در رسته ٔ کاروان ما باش .
عطار.
دو رسته لؤلؤ منظوم در دهن داری
عبارت لب شیرین چو لؤلؤ منثور.
سعدی .
چون درّ دورسته ٔ دهانت
نظم سخن دری ندیدم .
سعدی .
آن درّ دورسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم .
سعدی .
دو رسته درم در دهان داشت جای
چو دیواری از خشت سیمین بپای .
سعدی .
زینت همین دو رسته ٔ دندان تمام بود
وز موی در کنار و برت عنبرینه ای .
سعدی .
دو لب عقیق و زیر عقیقش دو رسته دُر
نرگس دو چشم و زیر دو نرگس گل تری .
حسین ایلاقی .
اتصاف ؛ دو رسته گردیدن با هم . دمص ؛ رسته ٔ بنا یا چینه ٔ دیوار هرچه برتر از رسته ٔ بنا باشد. ذعاع ؛ مسافتی از خرمابنی تا خرمابن دیگر در رسته . (منتهی الارب ). السکّة؛ رسته ٔ خرما. (السامی فی الاسامی ). صطر؛ رسته از هر چیزی . عَرَق ؛ رسته ٔ خرمابنان . قِطار؛ رسته ٔشتر. مخرف ، مخرفة؛ رسته ٔ میان دو قطار خرمابن که خرماچین از هر یک از آنها که خواهد، چیدن تواند. (منتهی الارب ).
- رسته شدن ؛ صف کشیدن . (یادداشت مؤلف ): اصطفاف ؛ رسته شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ).
- همرسته ؛ همردیف . هم قطار. هم راسته . هم صف . که در یک ردیف و صف قرار گیرند. که در یک راسته ٔ بازار قرار گیرند :
چو همرسته ٔ خفتگانی خموش
فروخسب یا پنبه درنه بگوش .
نظامی .
|| صنف . (از لغات شاهنامه ). دکانهای بازار که در یک صف واقع است . فرهنگستان مقرر داشته است که این کلمه بجای صنف به کار رود: رسته ٔ آهنگران ، رسته ٔ کفشدوزان . (از لغات فرهنگستان ). گروهی از مردم دارای یک شغل . صنف : رسته ٔ آهنگران . (فرهنگ فارسی معین ). || راسته از هر چیز مانند راسته ٔ بازار و خانه هایی که در یک صف واقع شوند. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). صف یعنی چند چیز که پهلوی هم باشند، چنانکه دکانهای بازار که تا دو برابر باشند. (غیاث اللغات ). کلبه ها و دکانهای پیشه وران بر یک صف . (فرهنگ سروری ) (از فرهنگ خطی ). دکانهایی که در یک ردیف در بازار واقعاند. (فرهنگ فارسی معین ). دکان و درخت بر یک صف . (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ سروری ). کلبه های پیشه وران بود بر صف ، و هر صفی را راسته خوانند. (لغت فرس اسدی ). صف دکانها و خانه ها و مانند آن ،و ظاهراً مخفف راسته است و رستق معرب آن . (از آنندراج ). صف دکان . (غیاث اللغات از سراج و چراغ هدایت ). راسته ، یعنی عده ای از دکانهای بهم پیوسته و مستقیم ، امروز راسته گویند. (یادداشت مؤلف ) : به شهر که درآمدی نخست به رسته ٔ طباخان و خوردنی پزان طواف کردی . (سندبادنامه ص 206). پلی بود قوی ، پشتوانه های قوی برداشته و پشت آن استوار پوشیده کوتاه گونه و بر پشت آن دو رسته دکان برابر یکدیگر چنان که اکنون هست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 261). غلامی سیصد از خاصگان در رسته های صفه نزدیک امیر ایستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 290). بازار. (فرهنگ فارسی معین ) (فرهنگ اوبهی ) (فرهنگ جهانگیری ) (لغت فرس اسدی ، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ نخجوانی ) (از غیاث اللغات از سراج و چراغ هدایت ) (از آنندراج ). بازار که در آن خرید و فروش انجام می گیرد. (از شعوری ج 2 ورق 15). مجازاً، بازار که صف دکانهاست . (فرهنگ نظام ). به مناسبت صف و صنف به بازار هم اطلاق شده است یعنی از عبارت رسته ٔ بزازان یا رسته ٔ درودگران نقل به محل رسته شده ، اکنون هم کلمه ٔ رسته بازار در بعضی شهرهای ایران از همان اصل است . (لغات شاهنامه ) :
کندکم درین رسته ٔ دیرپای
نکوهنده لاف فروشنده را.
مسعودی .
دی بر رسته ٔ صرافان من بر در تیم
کودکی دیدم پاکیزه تر از درّ یتیم .
مسعودی .
تا کی روم از پویه ٔ تو رسته به رسته .
بوطاهر.
رسته ها بینم بی مردم و درهای دکان
همه بربسته و بر در زده هر یک مسمار.
فرخی .
از که آمختی نهادن ش
عرها ای شوخ چشم
گر به رسته ٔ عاشقان هرگز نبودی آشنا.
عسجدی .
آب راه یافت اما بسیار کاروانسرای که بر رسته ٔ وی بودویران کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 262).
تا درین رسته ای که مسکن توست
نفست ار کجرو است دشمن توست .
اسدی .
ز جان فروشان در رسته ها ز خوف و رجا
خروش خیزد پیش و پس و یمین و یسار.
مسعودسعد.
راستی کن که اندرین رسته
نشوی جز به راستی رسته .
سنایی .
در این رسته به سیم و پشیز هیچ چیز ندهند. (مقامات حمیدی ).
امیدهاست که از یال او ادیم برند
هزار کفشگر اندر میان رسته ٔ تیم .
سوزنی .
ممکن که در حوالی بازارها نبودی
گُنجای هیچ سوزن از رسته های بی مر.
شرف الدین شفروه ای .
ای نفس به رسته ٔ قناعت شو
کآنجا همه چیز نیک و ارزان است .
انوری .
بر سر بازار دهر نقد جفا میرود
رسته ای ار ننگری رسته ٔ خذلان او.
خاقانی .
در گلستان عمر و رسته ٔ دهر
پس گل خار و بعد نفع ضر است .
خاقانی .
رسته ٔ دهر و فلک دیده و نشناخته
رایج این را دغل بازی آنرا دغا.
خاقانی .
بضاعت سخن خویش بینم از خواری
بسان آینه ٔ چین میان رسته ٔ زنگ .
ظهیر فاریابی .
بدان رسته کآن رود را بود میل
همیشه چو آید سوی رود سیل .
نظامی .
رخت برچین از در دکان هستی چون ترا
اندرین رسته که هستی کس خریداری نماند.
سیف اسفرنگی (از فرهنگ نظام ).
نسق تصفیف دکاکین آن رونق شکن رسته ٔ لؤلؤ خوشاب . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ).
در رسته ٔ جمال تو هر دل که عاشق است
خالی به یک نظر دهد و رایگان دهد.
سلمان ساوجی (از آنندراج ).
در رسته ای که صبح فروشی کند رخت
رخ هست نیم لمعه بیک دامن آینه .
شرف الدین شفایی (از آنندراج ).
بر نقادان رسته ٔ بلاغت و جوهریان روز بازار فضل و براعت . (مقدمه ٔ دیوان حافظ چ قزوینی ). || راه . (غیاث اللغات از سراج و چراغ هدایت ). شارع عام . (فرهنگ جهانگیری ). شارع عام یعنی شاهراه . (از شعوری ج 2 ورق 15). || قاعده و قانون و طرز و روش و طریقه و آیین و رسم . (ناظم الاطباء). قاعده . (فرهنگ سروری از جهانگیری ). قانون و قاعده و طرز و روش . (لغت محلی شوشتر) (برهان ). طرز. روش . طریقه . آیین . قاعده . (فرهنگ فارسی معین ).
- بی رسته ؛ بیقاعده و بیقانون . خارج از رسم و قاعده :
چوبی راه و بی رسته کشتی مرا
چه گویی که بی راه و بی رسته ای .
ناصرخسرو.
... ادامه
436 | 0
مترادف: 1- دسته، رده، صف، صنف، طبقه، كلاس، گروه 2- خلاص، رها، نجات يافته 3- وارسته
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (صفت فاعلی از رَستن)
مختصات: (رَ تِ) [ معر. ] (اِ.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: raste
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 665
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
category | class , guild , row
ترکی
sıra
فرانسوی
rangée
آلمانی
reihe
اسپانیایی
fila
ایتالیایی
riga
عربی
فئة | طبقة , سلسلة , بابة
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "رسته" در زبان فارسی می‌تواند به معانی و موارد مختلفی اشاره کند. در اینجا به چند قاعده و نکته نگارشی مرتبط با این کلمه می‌پردازیم:

  1. معنا و کاربرد:

    • "رسته" به معنای گروه یا دسته‌ای از افراد یا اشیاء است، مثلاً در حوزه‌های شغلی، تحصیلی یا تخصصی. به عنوان مثال، "رسته تحصیلی" به مجموعه‌ای از رشته‌های دانشگاهی اشاره دارد.
  2. نحوه نوشتار:

    • این کلمه باید به صورت "رسته" نوشته شود و از نوشتن آن به شکل‌های غلط مانند "رستۀ" یا "رست" خودداری کنید.
  3. نوشتن با حروف بزرگ:

    • وقتی "رسته" در ابتدای جمله یا عنوان قرار می‌گیرد، باید با حرف بزرگ آغاز شود: "رسته تحصیلی مورد نظر ما..."
  4. نکات نگارشی:

    • در حالت جمع، "رسته" به صورت "رسته‌ها" نوشته می‌شود. مثلاً: "رسته‌های مختلف علمی"
    • هنگام استفاده از "رسته" به عنوان اسم خاص، مانند نام یک رسته شغلی، ممکن است به حرف تعریف "ال" نیز نیاز باشد: "الرسته پزشکان".
  5. ترکیب با دیگر کلمات:
    • "رسته" می‌تواند با کلمات دیگری ترکیب شده و عبارات جدید بسازد، مانند "رسته نظامی" یا "رسته هنری".

با رعایت این نکات، می‌توانید به‌طور صحیح و مؤثر از کلمه "رسته" در متون خود استفاده کنید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

در اینجا چند مثال برای کلمه "رسته" در جمله آورده شده است:

  1. در این باغ، انواع مختلفی از گل‌ها و گیاهان در هر رسته به زیبایی رشد کرده‌اند.
  2. در این مؤسسه، هر رسته از دانشجویان به صورت جداگانه آموزش‌های تخصصی دریافت می‌کنند.
  3. رسته‌های مختلف شغلی در بازار کار به رشد و توسعه اقتصادی کمک می‌کنند.
  4. او در رسته مهندسی برق تحصیل کرده و اکنون در یک شرکت بزرگ مشغول به کار است.
  5. در مسابقات ورزشی، هر رسته ورزشی به طور جداگانه قضاوت و بررسی می‌شود.

اگر نیاز به مثال‌های بیشتری دارید، لطفاً بفرمائید.


واژگان مرتبط: مقوله، زمره، کلاس، انجمن، اتحادیه، محل اجتماع اصناف، رستن

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری