جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: شفیع. [ ش َ ] (ع ص ، اِ) خواهشگر که برای دیگری شفاعت خواهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - شفیعالامم ؛ از القاب حضرت محمد (ص ) است . (از ناظم الاطباء). - شفیعالعصاة فی العرصاة ؛ از القاب حضرت محمد (ص ) است . (ناظم الاطباء). - شفیعالوری ؛ از القاب حضرت رسول اکرم (ص ) است . (ناظم الاطباء) : شفیعالوری خواجه ٔ بعث و نشر. (بوستان ). - شفیع امت ؛ حضرت رسول (ص ) است . (یادداشت مؤلف ). - شفیع روز قیامت ؛ حضرت رسول (ص ) است . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شفاعت شود. || درخواست کننده . (از ناظم الاطباء). خواهش کننده . (دهار) (مهذب الاسماء). خواهشگر. (صراح اللغة). استدعای عفو و بخشش کننده . (ناظم الاطباء). || درخواهنده ٔ عفو گناه مردم . پوزشگر. خواستار. درخواستگر. خواهشگر. پایمرد. پامرد. شافع. شفاعت خواه . ذارع . میانجی . (یادداشت مؤلف ). || توسطکننده و پادرمیانی کننده و پامرد. (ناظم الاطباء). ورفان . (صحاح الفرس ). ذریع. (منتهی الارب ) (یادداشت مؤلف ) : شفیع باش برِ شه مرا بدین زلت چو مصطفی برِ دادار بر روشنان را. دقیقی . شفیع از گناهش محمد بود تنش چون گلاب مصعد بود. فردوسی . تا در این مدت آتش خشم من سرد شود و شفیعان را سخن به جایگاه افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 101). انجام تو ایزد به قُران کرد وصیت بنگر که شفیع تو کدام است به محشر. ناصرخسرو. پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش . ناصرخسرو. ای شفیع صدهزار عسرت چو خاقانی به حشر بنده مرتد بود و بر دست تو ایمان تازه کرد. خاقانی . خصم و شفیعم تویی ز تو به که نالم کز چو تو ناحق گزار نیست گریزم . خاقانی . در دین شفای علت عالم برای خلق زی حق شفیع زلت آدم پی جنان . خاقانی . اشک لایق تر شفیع تو از آنک هر غباری را نمی می بایدت . عطار. شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم بسیم وسیم . (گلستان ). نوشته بر در جنت به حکم لم یزلی شفیع روز قیامت محمد است و علی . ؟ و رجوع به شفاعت شود. - شفیع آوردن ؛ به شفاعت برگزیدن . شفیع قرار دادن : پیشت آرم ذات یزدان را شفیع کش عطابخش و توانا دیده ام پیشت آرم کعبه ٔ حق را شفیع کآسمانش خاک بطحا دیده ام . خاقانی . شد آب پیش شاه شفیع آورید خضر خضر آمد الغیاث کنان از زبان آب . خاقانی . ور آبت نماند شفیع آر پیش کسی را که هست آبروی از تو بیش . (بوستان ). به قهر ار براند خدا از درم روان بزرگان شفیع آورم . (بوستان ). بازرگانان گریه و زاری کردند و خدای و پیغمبر شفیع آوردند، فایده نکرد. (گلستان ). خدایا گر تو سعدی را برانی شفیع آرد روان مصطفی را. سعدی . - شفیع انگیختن ، شفیع برانگیختن ؛ شفیع قرار دادن . واسطه آوردن : ابوالحسن شفیعان برانگیخت که جز وی کس ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). و آخر شفیعان انگیخت تا از آن بجست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 255). وزیر را یار گرفت و شفیعان انگیخت و هرچند بیش گفتند امیر ستیزه کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 663). شفیع انگیخت پیران کهن را که نزد شه برند آن سروبن را. نظامی . و رجوع به ترکیب شفیع آوردن و شفیع بردن و شفیع کردن شود. - شفیع بردن ؛ شفیعآوردن . میانجی کردن : سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری . خاقانی . به لبت شفیع بردم که مرا قبول خود کن به ستیزه گفت خون خور که نه درخور منستی . خاقانی . و رجوع به ترکیب شفیع آوردن شود. - شفیع شدن ؛ واسطه شدن . میانجی گردیدن . درخواست عفو کسی کردن : یمین الدوله محمود را استعظام کرد و شفیع شد تا از سر انتقام برخیزد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 25). - شفیع کردن ؛ شفیع انگیختن . شفیع آوردن . واسطه قرار دادن : به تقصیری که از حد بیش کردم خجالت را شفیع خویش کردم . نظامی . و رجوع به شفیع آوردن و شفیع انگیختن و شفیع بردن شود. || دستگیر و حامی . (ناظم الاطباء). || وکیل . (ناظم الاطباء). || صاحب شفعة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ علوم سجادی ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء)(از اقرب الموارد). شریکی که حق اخذ به شفعه را داراست . شفیعی که میخواهد از حق شفعه استفاده کند باید قادر به تأدیه ٔ ثمن باشد و بعلاوه شفیع نمی تواند حق مزبور را به قسمتی از ملک اعمال نماید بلکه باید یا مجموع را تملک کند و یا اصولاً صرف نظر نماید. (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به شفعة شود. - شفیع جار ؛ صاحب اراضی که در جوار ملک دیگری باشد. (ناظم الاطباء). - شفیع خلیط ؛ صاحب ملکی که ملکش متصل به ملک دیگر بود و یا داخل در آن باشد. (ناظم الاطباء). پايمرد، دخيل، شافع، شفاعتگر، فريادرس، ميانجي، واسطه intercessor, paraclete, defender, shafi شفيع، وسيط Şafi shafi shafi shafi shafi میانجی، پادرمیان، روح القدس، فارقلیط، پدافندگر
کلمه "شفیع" در زبان فارسی به معنای شفاعتکننده یا واسطه و میانجی آمده است و احتمالاً در متون دینی، حقوقی و ادبی مورد استفاده قرار میگیرد. در مورد قواعد نگارشی و نحوه استفاده از این کلمه، نکات زیر قابل توجه است:
نحوه نگارش: "شفیع" به صورت درست و بدون اشتباهات نوشتاری باید نوشته شود. اطمینان حاصل کنید که حروف به درستی کنار هم قرار گرفتهاند.
کاربرد در جملات: "شفیع" معمولاً به عنوان اسم استفاده میشود و میتواند به صورت مضاف یا مضافالیه نیز بیاید. به عنوان مثال:
او شفیع مومنان است.
به شفاعت شفیعان در روز قیامت امیدواریم.
نوع کلمات هممعنی: ممکن است از کلماتی مانند "میانجی" یا "واسطه" به عنوان مترادفهای "شفیع" در مواقع مختلف استفاده شود، اما در متنهای دینی و عرفانی، "شفیع" بار معنایی خاصی دارد.
توجه به تکیه: در بیان این کلمه، توجه به تکیه و آهنگ صحیح آن کمک میکند تا معنی به درستی منتقل شود. تکیه در کلمه "شفیع" معمولاً بر روی "شی" است: شَفیع.
تحریر رسمی: در متون رسمی، به ویژه در نوشتههای دینی و فقهی، باید از این کلمه بهصورت صحیح و با مراعات آداب نگارش استفاده شود.
با رعایت این نکات، میتوان کاربرد درست و مؤثری از کلمه "شفیع" در نوشتار و گفتار داشت.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "شفیع" در جمله آوردهام:
در روز قیامت، پیامبر اکرم (ص) به عنوان شفیع امت خود نزد خداوند مطرح خواهد شد.
بسیاری از مسلمانان در دعاهای خود از امامان معصوم به عنوان شفیع درخواست رحمت و مغفرت میکنند.
او از دوستانش خواسته بود که در هنگام نیاز، شفیع او در نزد خداوند باشند.
در فرهنگ اسلامی، شفیع به معنای میانجیگری برای کسانی است که از خداوند طلب بخشش میکنند.
امیدوارم این جملات برای شما مفید باشد!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: میانجی، پادرمیان، روح القدس، فارقلیط، پدافندگر