شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

šur
passion  |

شور

معنی: شور. (اِ) آشوب . (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). فتنه و فساد. شورش . (ناظم الاطباء). انقلاب . ثورت . (یادداشت مؤلف ) :
تا برنهاد زلفک شوریده را به خط
اندرفتاده گرد همه شهر شور و شر.
عماره ٔ مروزی .
چو شد مرز هیتالیان پر ز شور
بجستند از تخم بهرام گور.
فردوسی .
چه شور خواهی از این بیش کآن دو روی سپید
سیاه گردد و تو شرمناک و من غمگین .
فرخی .
سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم
نه موج دیدم نه هیبت و نه شور ونه شر.
فرخی .
آنجا که اوست راحت و آرام عالم است
وآنجا که نیست او همه شور و همه بلاست .
فرخی .
غلامانش سلاح برگرفتند و بر بام آمدند و شوری عظیم برپای شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 22).
بر دین خلق مهتر گشتندی این گروه
بومسلم ار نبودی و آن شور و آن چلب .
ناصرخسرو.
گرنه مستی از ره مستان و شر و شورشان
دورتر شو تا بسر درناید اسبت ای پسر.
ناصرخسرو.
عامه بر من تهمت دینی و فضلی می نهند
بر سرم فضل من آرد این همه شور و چلب .
ناصرخسرو.
شوری شد و از خواب عدم چشم گشودیم
دیدیم که باقی است شب فتنه غنودیم .
غزالی .
بتا نگارا بر هجر دستیار مباش
از آنکه هجر سر شور و رای شر دارد.
مسعودسعد.
زان آمدم شگفت که از بس بلا و شور
در وی چگونه یارد رستن همی شجر.
مسعودسعد.
گفته اند که غریب کر و کور است و مفلس با شر و شور. (مقامات حمیدی ).
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین فتنه که درجنبید نتوان آرمید.
خاقانی .
آن نبینی تا ز شر و شور مور
می چه بیند بچه ٔ شیر عرین .
خاقانی .
جماش بتی بدلبری طاق
آشوب جهان و شور آفاق .
نظامی .
پس تو ای ادبار رو نان هم مخور
تا نیفتی همچواو در شور و شر.
مولوی .
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش .
حافظ.
رفت از جهان کسی که بدی لطف شعر او
آشوب ترک و شور عجم ، فتنه ٔ عرب .
حبیب اﷲ معرف .
- پر از شور ؛ پر از فتنه و آشوب و غوغا. آکنده از فتنه و آشوب و غوغا :
سواری که نامش کلاهور بود
که مازندران زو پر از شور بود.
فردوسی .
- پرشور؛ پرغوغا :
بیابان سراسر پر از گور دید
همه بیشه از شیر پرشور دید.
فردوسی .
- شور بپای شدن ؛ فتنه و آشوب برخاستن . شورش پدید آمدن : خواست که شوری بپای شود سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 184).
- شور خاستن ؛ فتنه و آشوب بپا شدن :
سپاه روم و سپاه حبش بهم شده اند
ترا نمایم کآخر چه شور خیزد از این .
فرخی .
- شور و بلا ؛ فتنه و فساد و آشوب .
- شور و بلا بپای خاستن ؛ فتنه و آشوب برپا شدن :
تا او نشسته باشدشاد اندر این مکان
شور و بلا ز جای نیارد بپای خاست .
فرخی .
- شور و شر ؛ آشوب و فتنه و فساد و بلا :
تا برنهاد زلفک شوریده را به خط
اندرفتاد گرد همه شهر شور و شر.
عماره .
- شور و غوغا ؛ بانگ و فریاد :
که ترکان دوست میدارند دائم شور و غوغا را.
مغربی .
|| حالت . وجد. هیجان . جوش . وجد و مستی : شوری در سر یا در دل سالکی پدید آمدن . (یادداشت مؤلف ) :
شوری ز دو عشق در سر ماست
میدان دل از دو لشکر آراست .
خاقانی .
شتر را چو شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است .
سعدی .
چو شور طرب در نهاد آمدش
ز دهقان دوشینه یاد آمدش .
سعدی .
سعدی شیرین سخن اینهمه شور از کجاست
شاهد ما آیتی است این همه تفسیر او.
سعدی .
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو.
حافظ.
غلبه و شوری در آن خلق دیدم . (انیس الطالبین ص 205).
- سری پرشور داشتن ؛ شوق و اشتیاق داشتن . رجوع به شور در سر داشتن شود.
- شور افکندن شراب در مغز ؛ هیجان و نشاط آوردن . مستی پدید آوردن :
چوبرداشت بهرام جام بلور
به مغزش نبید اندرافکند شور.
فردوسی .
- شور در سر ؛ شائق :
شه از سودای شیرین شور در سر
گدازان گشته چون در آب شکر.
نظامی .
- شور در سر بودن ؛ با وجد و اشتیاق بودن . شائق بودن :
مرا گر شور تو در سر نبودی
سر شوریده بی افسر نبودی .
نظامی .
هم بود شوری در این سر بیخلاف .
سعدی .
- شور در سر داشتن ؛ اشتیاق و شیفتگی داشتن .
- شور عاشقی ؛ جنون عاشقی . وجد عاشقی :
مستی از من پرس و شور عاشقی
آن کجا داند که دردآشام نیست .
سعدی .
- شور عشق ؛ جنون و مستی و اشتیاق عشق :
شور عشق تو در جهان افتاد
بیدلان را بجان زیان افتاد.
خاقانی .
|| عشق و جنون . (غیاث اللغات ) :
اینچنین ذوالنون مصری را فتاد
کاندر او شور و جنون نو بزاد.
مولوی .
سوم باب عشق است و مستی و شور
نه عشقی که بندند بر خود بزور.
سعدی .
جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور.
سعدی .
مگر در سرت شور لیلی نماند
خیالت دگر گشت و میلی نماند.
سعدی .
هنوز از عشقبازی گرم داغ است
هنوزش شور شیرین در دماغ است .
سعدی .
- از فرطِ شور، از فرطِ شور و نشاط ؛ از فرطِ نشاط. (یادداشت مؤلف ).
|| عزا. مصیبت . (یادداشت مؤلف ) :
خلق چندان جمع شد بر گور او
موکنان جامه دران در شور او.
مولوی .
|| ستیزه و مناقش
ه و دعوا و منازعه . (ناظم الاطباء). پیکار و جدال و نبرد و جنگ :
همی بشکند عهد بهرام گور
بر این بوم و بر تازه شد جنگ و شور.
فردوسی .
همه پیش بهرام گور آمدند
پر از خشم و پیکار و شور آمدند.
فردوسی .
چو آورد لشکر بنزدیک فور
یکی نامه فرمود پر جنگ و شور.
فردوسی .
سه چیز آورد پادشاهی بشور
کز آن هر سه شه را بود بخت شور.
اسدی .
همه روزه فرمایشان دار وبرد
سواری و شور و سلیح و نبرد.
اسدی .
به بالای گاوی پر از خشم و شور
یکی جانور به ز پیلان بزور.
اسدی .
همی تاخت هر کس در آن جنگ و شور
یکی زی سلاح و یکی زی ستور.
اسدی .
|| غوغا. (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). غوغا و فریاد. (برهان ). غلغله . (غیاث اللغات ). فغان و غوغا و فریاد. (ناظم الاطباء). بانگ . هیابانگ . هیاهو. خروش . شغب . (یادداشت مؤلف ). ناله :
وز دواتش که نیستان هزاران شیر است
شور صد رستم دستان به خراسان یابم .
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 299).
ز شور و عربده ٔ شاهدان شیرین کار
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده .
حافظ.
- شور از کسی برآوردن ؛وی را به فغان و ناله آوردن . او را سخت مغلوب ساختن :
ناگاه برآورد بدین رسوایی
شوریده سر زلف تو شوری از ما.
وزیر ابونصر کندری (از المعجم ).
بهمت برآر از ستیزنده شور
که بازوی همت به از دست زور.
سعدی .
نبینی که چون با هم آیند مور
ز شیران جنگی برآرند شور.
سعدی .
- شور برآمدن از جایی ؛ بانگ و غوغا بلند شدن . آشوب و هیجان پدید آمدن :
یار درآمد به کوی شور برآمد ز شهر
عشق درآمد ز بام عقل ره در گرفت .
خاقانی .
عشق تو چون درآید شور از جهان برآید
دلها در آتش افتد دود از میان برآید.
خاقانی .
- شور برآوردن ؛ بانگ بلند پدید آوردن . هیجان برپا کردن :
همان نای ترکی برآورده شور
به بازوی ترکان درآورده زور.
نظامی .
- شور برانگیختن از کسی یا چیزی ؛ بانگ برآوردن از آن . حال وجد پدید آوردن :
یک روز به شیدائی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم .
سعدی .
- شور برخاستن (خاستن ) از چیزی یا کسی ؛ صدای آن بلند شدن . پدید آمدن آشوب :
بر آنگونه رانید یکسر ستور
که برخیزد اندر شب تیره شور.
فردوسی .
ز بهربنه تاخت اسپان بزور
بدان تا نخیزد از آن کار شور.
فردوسی .
شور و آشوبی از جهان برخاست
آمدند آن جماعت از چپ و راست .
نظامی .
- شور برداشتن ؛ ستیزه و پیکار برگزیدن . جنگ پیش گرفتن :
اگر فیلفوس این نوشتی بفور
تو هم رزم آغاز و بردار شور.
فردوسی .
- شور چیزی یاکاری را درآوردن ؛ از حد تجاوز کردن . سخت افراط کردن در آن . کاری را به افراط کردن . (یادداشت مؤلف ). در امری از حد اعتدال و متعارف خارج شدن که صورتی ناخوشایند و زننده به خود گیرد. در تداول گویند: شورش را درآورده است ؛ از حد اعتدال خارج شده است و افراط کرده در هر کار به نحوی که صورتی زننده به خود گیرد و دیگران را به اعتراض وادارد. (از فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). در تداول زنان ، افراط در امری مخصوصاً بد. (یادداشت مؤلف ).
- شور محشر برپا کردن ؛ غوغا و هیاهو راه انداختن . (یادداشت مؤلف ).
- شور نُشور ؛ شور محشر. غوغای محشر. هیاهوی رستاخیز. (یادداشت مؤلف ).
|| تشویش . مشغله . اضطراب سخت . نگرانی .(یادداشت مؤلف ) :
بیامد جهاندار بهرام گور
از اوگشت خاقان پر از درد و شور.
فردوسی .
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که رامش بهنگام بهرام گور.
فردوسی .
ز نعره تپان گشت بر چرخ هور
به دیگر جهان جنبش افتاد و شور.
اسدی .
دلاور به سرپنجه ٔ گاوزور
ز هولش به شیران درافتاده شور.
سعدی .
- شور بدل افتادن ازکسی یا چیزی ؛ شور زدن دل . مضطرب شدن . نگران شدن . دلواپس شدن . مشوش شدن . (یادداشت مؤلف ) :
چو این نامه برخواند بهرام گور
بدلش اندر افتاد از آن کار شور.
فردوسی .
چو نامه بیامد به بهرام گور
بدلش اندر افتاد از نامه شور.
فردوسی .
ز هر چار [ دختر ] پرسید بهرام گور
از ایشان بدلش اندر افتاد شور.
فردوسی .
چو بیژن بدید آن نگاریده گور
بدلش اندر افتاد از آن گور شور.
فردوسی .
یکی جام را دید پرمی بلور
بدلش اندر افتاد از آن جام شور.
فردوسی .
- شور زدن دل کسی ؛ سخت مضطرب بودن و بیشتر برای شخص غائب که ترسی او را از حادثه ای روی داده باشد. (یادداشت مؤلف ).
- کم شور ؛ بی اضطراب . دل کم شور؛ نانگران . غیرمضطرب . دل گنده . در اصطلاح زنان ، چه دل کم شوری داری ؛ یعنی اضطرابی برای امور مهمه نداری . (یادداشت مؤلف ).
|| شوم و نحس و نامبارک . (برهان ). شوم . (انجمن آرا). ناخجسته . نافرخنده :
یکی نامه بنوشت بهرام گور
که کار من ایدر تباه است و شور.
فردوسی .
نگه کن که دانای پیشین چه گفت
که هرگز مباد اختر شور جفت .
فردوسی .
ندانستم که عاشق کور باشد
کجا بختش همیشه شور باشد.
(ویس و رامین ).
هست اتابک چون فریدون نیست باک از کافران
خویشتن ضحاک شور و اژدهاسر ساختند.
خاقانی .
- امثال :
مگر چشم ما شور بود، چرا تا من آمدم شما میخواهید بروید. (یادداشت مؤلف ).
- اختر شور ؛ ستاره ٔ نحس . ستاره ٔ شوم . بخت بد. رجوع به شور در معنی نحس شود.
|| سعی و کوشش . (برهان ) (جهانگیری ). رجوع به شوریدن شود. || (نف مرخم ) در آخر اسماء، معنی دارنده و ورزش کننده دهد چون سلحشور. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ورزش .(برهان ). در فرهنگ جهانگیری بمعنی ورزنده آمده است چنانکه سلحشور و سلاح شور. (انجمن آرا). ورزنده . (رشیدی ). کاری را خوب ورزیدن . (برهان ). ورزیدن . (جهانگیری ).
- سلاحشور ؛ بکاربرنده و ورزنده ٔ سلاح .
- سلحشور ؛ بکاربرنده و ورزنده ٔ سلاح . استاد و ماهر در بکار بردن سلاح .
|| بهم آمیخته . (برهان ). آمیزنده . (انجمن آرا). برهم زننده وآمیزنده . (رشیدی ) (آنندراج ). چیزی بهم آمیخته و شورانیده . (از فرهنگ اسدی ). چیزی که بهم آمیخته شده باشد. (از جهانگیری ). || (اِمص ) برهم خوردن و برهم زدن . (برهان ) (از جهانگیری ). || (اِ)نای رومی را گویند که نفیر باشد. (برهان ). || آوازی است . (فرهنگ جهانگیری ). رجوع به دستگاه شور شود. || شهرت و آواز بلند. (غیاث اللغات ).
... ادامه
650 | 0
مترادف: رايزني، كنكاش، كنگاش، مشاوره
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (صفت)
مختصات: (اِمص .)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: صفت
آواشناسی: Sur
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 506
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
passion | excitement , deliberation , frenzy , sensation , emotion , craze , rapture , phrensy , saline , salty , briny
ترکی
tuzlu
فرانسوی
salé
آلمانی
salzig
اسپانیایی
salado
ایتالیایی
salato
عربی
شغف | عاطفة , هوى , ولع , عشق , حب , شهوة , هيام , رغبة حبيسة , غرام , وجد
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "شور" در زبان فارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد و بسته به سیاق جملات می‌تواند به اشکال مختلفی به کار رود. در اینجا به برخی از نکات نگارشی و قواعد فارسی مربوط به این کلمه پرداخته می‌شود:

  1. معانی مختلف:

    • "شور" به معنای حالتی از شادی و شوق است.
    • ممکن است به معنای "شور" در اصطلاحات علمی مانند شورش یا شور زدن (در تهیه غذا) نیز به کار رود.
    • در موسیقی، "شور" به معنای نوعی از نغمه‌ها یا مقام‌ها است.
  2. نوشتن کلمه:

    • این کلمه بدون هیچگونه فعل و پسوندی باید به صورت "شور" نوشته شود.
  3. نقش‌های دستوری:

    • "شور" می‌تواند به عنوان اسم، صفت، یا قید در جملات استفاده شود. به عنوان مثال:
      • اسم: "شور و شوق در دل همه وجود داشت."
      • صفت: "او با شور و اشتیاق به کارش ادامه داد."
      • قید: "شورانه به میدان رفت."
  4. نحوه ترکیب:

    • کلمه "شور" می‌تواند با سایر کلمات ترکیب شود؛ مانند "شور زندگی"، "شور عشق"، "شور اجتماعی" و ...
  5. هم‌نشینی با دیگر کلمات:

    • باید توجه داشته باشید که در ترکیب با دیگر کلمات، باید دقت کنید که ترکیب معنایی خوبی به وجود آورد و از نظر دستوری صحیح باشد.
  6. نکات نگارشی:
    • در نوشتار رسمی و ادبی، سعی کنید از کلمه در سیاق‌های مناسب استفاده کنید و از به کار بردن آن در جملات عامیانه و غیررسمی پرهیز کنید، مگر اینکه در متن خاصی که به آن نوع زبان نیاز دارد، استفاده شود.

با توجه به کاربرد و معنی کلمه "شور"، می‌توان به نوشتار و استفاده درست آن در جملات توجه کرد تا به معنی و مفهوم درست ارتباط داد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "شور" در جملات مختلف آورده شده است:

  1. شور اجتماعی: در این روزها شور اجتماعی در میان جوانان به شدت افزایش یافته است.
  2. شور موسیقی: صدای نواختن پیانو در آن اتاق شور خاصی را ایجاد کرده بود.
  3. شور ورزشی: تماشاچیان با شور و هیجان تیم محبوب خود را تشویق می‌کردند.
  4. شور عاشقانه: نگاه‌های عاشقانه آن‌ها نشان از شور عمیق قلبی‌شان داشت.
  5. شور و اشتیاق: او با شور و اشتیاق تمام در مسابقه شرکت کرد و بهترین نتیجه را گرفت.

امیدوارم این جملات به شما کمک کند!


واژگان مرتبط: عشق، هوای نفس، اشتیاق و علاقه شدید، هوی، احساسات تند و شدید، هیجان، تحریک، تهییج، غلیان، مشورت، تامل، بررسی، سنجش، اندیشه، دیوانگی، شوریدگی، اشفتن، دیوانگی انی، احساس، حس، تاثیر، ظاهر، هیجانی، هیجانات، تلاطم، شوق، شکاف، ترک، جذبه، خلسه، شعف و خلسه روحانی، حالت جذب و انجذاب، وجد روحانی، نمک دار، نمکین، نمکی، مثل اب دریا

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری