شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

[karān]
bound  |

کران

معنی: کران . [ ک َ ] (اِ) کنار باشد که در مقابل میان است . (برهان ). کناره . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). طرف . لب . لبه . حاشیه . جانب . (ناظم الاطباء). سیف البحر. (معجم البلدان ذیل کلمه ٔ ماه دینار). مقابل میان : حیره شهرکی است برکران بادیه . (حدود العالم ). قادسیه شهرکی است بر کران بادیه . (حدود العالم ). بجونه ، دهی است آبادان بر کران بیابان . (حدود العالم ). جزیره ٔ بنی رعنی شهری است که آب دریا از سه کران وی برآید. (حدود العالم ).
که تا در جهان تخم ساسانیان
پدید آید اندر کران و میان
از ایشان نرفته ست جز بدتری
به گرد جهان جستن و داوری .
فردوسی .
درفش مرا دید بر یک کران
به زین اندر افکند گرز گران .
فردوسی .
به لشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت زآن کار لشکر گران .
فردوسی .
نیا را بدید از کران شاه نو
برانگیخت آن باره ٔ تندرو.
فردوسی .
همه زرّکانی و سیم سپید
ز سرتا به بن وز میان تا کران .
فرخی .
بخندد همی بر کرانهای راه
به فصل زمستان گل کامکار.
فرخی .
ز لاله های مخالف میانش چون فرخار
ز سروهای نونده کرانش چون کشمر.
فرخی .
ز پاشیدن آتش از هر کران
همی ریخت گفتی ز چرخ اختران .
اسدی (گرشاسب نامه ).
من درساعت ... امیر را بیافتم در کران شهر به در باغی فرودآمده . (تاریخ بیهقی ). امیر بر کران شهر که خیمه زده بودند فرودآمد. (تاریخ بیهقی ).
ای طلبیده جهان مرا مطلب هیچ
گم شده انگار از میان و کرانم .
ناصرخسرو.
ابری چون گرد رزم هایل و تیره
برقی درخشنده از کرانش چو خنجر.
مسعودسعد.
صفی که ز یک کران به حیلت
نتوان دیدن کران دیگر
تنها شکنی چو حمله کردی
بی زحمت همعنان دیگر.
سوزنی .
تو گر با من نیی بی تو نیم من
عجب هم بر کران هم در میانی .
انوری .
هرکه او بر کران نشست آرد
با وی انصاف در میان ننهند.
مجیر بیلقانی .
عاقل چو خلاف اندر میان آید بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان . (گلستان ).
- از کران تا کران ؛از انتهایی به انتهایی . (یادداشت مؤلف ). از سویی به سوی دیگر :
ز کشته به هر سو فکنده سران
زمین کوه گشت از کران تا کران .
فردوسی .
بسالی همه دشت نیزه وران
نیارند خورد از کران تا کران .
فردوسی .
همه خانه بد از کران تا کران
پر از مشک و دینار و پر زعفران .
فردوسی .
تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی
اوراد ذاکران ز کران تا کران شود.
سعدی .
- بر کران بودن ؛دور بودن . خارج بودن . بری بودن . در میانه نبودن :
ز عقل و عافیت آن روز بر کران بودم
که روزگار حدیث تو در میان انداخت .
سعدی .
- کران به کران ؛ کران تا کران :
هما چو بر سر کس سایه افکند چه عجب
اگر جهان همه او را شود کران به کران .
فرخی .
و رجوع به ترکیب کران تا کران شود.
- کران تا به کران ؛ سرتاسر. از یک سو تا به سوی دیگر :
میر یوسف عضد دولت و خورشید ملوک
که جهان منظر اویست کران تا به کران .
فرخی .
گفتم چه مایه داد بدو مملکت خدای
گفتا ازین کران جهان تا بدان کران .
فرخی .
تو چو من یابی بسیار و نیابم چو تو من
گر جهان جمله بگردم ز کران تا به کران .
فرخی .
- کران تا کران ؛ از یک سوی عالم تا سوی دیگر. از مشرق تا مغرب . (فرهنگ فارسی معین ). کران به کران . از سویی تا سوی دیگر. (از یادداشت مؤلف ). سرتاسر : هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تاکران . این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند. (مقدمه ٔ شاهنامه ٔ ابومنصوری ).
به یزدان که بسیار دیدم جهان
هم ایران و توران کران تا کران .
فردوسی .
بزرگ جهانی کران تا کران
سرافراز بر تاجور مهتران .
فردوسی .
هوا از درفشان درفش سران
چو باغ بهار از کران تا کران .
اسدی (گرشاسبنامه ).
- || سرتاسر. کلاً. از سیر تا پیاز. بتمامه :
یکی شد بر شاه مازندران
بگفت آنچه دید از کران تا کران .
فردوسی .
|| انتهاکه در مقابل ابتداست . (برهان ). پایان . (ناظم الاطباء) :
چو زو برگذشتی نماندت جای
کران جهان خواندش رهنمای .
فردوسی .
ازین در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی .
فردوسی .
چون ناز کنی ناز ترا نیست قیاسی
چون خشم کنی خشم ترا نیست کرانی .
فرخی .
شاید که نیست نعمت و جاه ترا کران
زیرا که نیست همت و فضل ترا کنار.
فرخی .
زآن درازی راه با دل گفتمی هر ساعتی
کاین بیابان را مگر پیدا نخواهد بد کران .
فرخی .
آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ تو
زنده بود بسر نبرد روز با کران .
فرخی .
به دولت اندر ملک ترا مباد کران
به شادی اندر عمر ترا مباد حساب .
مسعودسعد.
در گیتی ای شگفت کران داشت هرچه داشت
چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت .
مسعودسعد.
داد و دهشت کران ندارد
گر بیش کنی زیان ندارد.
نظامی .
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زآنکه ندارد کران وادی هجران من .
عطار.
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد.
حافظ.
- بر کران بودن ؛ دور بودن . جدا بودن :
زین پیش میش اندر جهان از گرگ بودی بر کران
اکنون ز عدلت هر دوان یک چشمه سازند آبخور.
ابن یمین .
- بر کران رسیدن ؛
به آخر آمدن . (یادداشت مؤلف ) :
گویند مهدی آیدصاحبقران برون
چون مدت زمانه خوهد بر کران رسید.
سوزنی .
- بر کران شدن ؛ دور شدن . جدا شدن :
از همه عالم شده ام بر کران
بسته بسودای تو جان بر میان .
خاقانی .
- به کران بردن ؛بسر بردن . (فرهنگ فارسی معین ). به پایان بردن :
ور تو خدمت نکنی بر دل من رنج منه
تا بی اندوه برم خدمت خواجه به کران .
فرخی .
این زن عدت به کران برد. (کشف الاسرار ج 1 ص 616).
- بی کران ؛ بی انتها. بی پایان . بی اندازه . بی نهایت . (ناظم الاطباء). بی حساب . بی شمار. بسیار :
چو انبوه شد لشکر بی کران
عدد خواست از نام نام آوران .
نظامی .
ور او را کان زر بی کران است
مرا نیکو سخن زر است و دل کان .
ناصرخسرو.
چو لشکر بود اندک و کار تخت
به از بی کران لشکر و کار سخت .
اسدی .
دانستم که مهابت من در دل ایشان بی کران است . (گلستان سعدی چ یوسفی ص 65). مال بی کران داری و ما را مهمی است . (گلستان سعدی ).
- عمر به کران کردن ؛ در عزلت بسر بردن و به پایان بردن آن . انزوا طلبیدن :
عمری به کران کنم که اهلی
زین کوچه ٔ باستان نبینم .
خاقانی .
رجوع به کران بردن شود.
- کران طلبیدن ؛ کرانه و گوشه گرفتن و دوری گزیدن را نیز گفته اند. (برهان ). عزلت گرفتن . خلوت و تنهایی گزیدن . (از ناظم الاطباء) :
خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب
تا از میان موج سیاست برون شوی .
خاقانی .
|| حد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). سرحد. (ناظم الاطباء). مرز :
بلغار کرانی ز جهان است و مر او راست
از باره ٔ قنوج چنین تا در بلغار.
فرخی .
|| ساحل . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ): خنان ؛ ناحیتی است بر کران رود کر. (حدود العالم ). رقه و رایقه دو شهر است ... بر کران فرات نهاده . (حدود العالم ). بلد شهری است بر کران دجله نهاده . (حدود العالم ). اولاس آخرین شهری است از اسلام که بر کران دریای روم است . (حدود العالم ).
چو پیران بیامد به نزدیک رود [ گلزریون ]
سپه بد پراکنده چون تار و پود
بدیگر کران خفته بد گیو و شاه
نشسته فرنگیس بر دیدگاه .
فردوسی .
بجز دریا نخواندی کس کف دریا مثالش را
اگر نز بهر آن بودی که دریا را کران باشد.
فرخی .
نسبتی دارد دریا ز دل او گرچه
این کران دارد و آن را نتوان یافت کران .
فرخی .
چون به کران جیحون رسیدیم امیر فرودآمد. (تاریخ بیهقی ). و بسیار پیادگان آمده با سرهنگان بخدمت وبر آن جانب آب بر کران جیحون ایستاده . (تاریخ بیهقی ).
دریا کرانه دارد و دریای فضل تو
ننموده هیچوقت کسی را کران خویش .
ادیب صابر (از آنندراج ).
مدح تو دریای ناپدید کران است
زورق دریای ناپدید کرانم .
سوزنی .
دریاست آستانش کز اشک دادخواهان
بر هر کران دریا مرجان تازه بینی .
خاقانی .
گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن
ور در گو محیط درافتی کران مخواه .
خاقانی .
گفتم از ورطه ٔ عشقت به صبوری بدرآیم
بازمی بینم دریا نه پدید است کرانش .
سعدی .
کشتی هرکه درین لجه ٔ خونخوار فتاد
نشنیدیم که دیگر به کران می آید.
سعدی .
|| سرزمین . (ناظم الاطباء). || افق . (نصاب الصبیان ).
... ادامه
646 | 0
مترادف: 1- جانب، طرف 2- افق، ساحل، كنار، كناره 3- گوشه 4- حد، مرز، سامان، ناحيه، 5- انتها، پايان
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [پهلوی: kanār] [قدیمی]
مختصات: (کَ) (اِ.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: karAn
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 271
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
bound | the limit
ترکی
sınır
فرانسوی
la limite
آلمانی
das limit
اسپانیایی
el límite
ایتالیایی
il limite
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "کران" در زبان فارسی می‌تواند به معانی مختلفی اشاره کند و قواعد نگارشی آن بستگی به کاربردش در جمله دارد. در ادامه به توضیحات بیشتری در این زمینه می‌پردازم:

  1. معنی کلمه: "کران" به معنای "پایان" یا "حد" است و معمولاً به عنوان یک اسم به کار می‌رود. همچنین در برخی متون علمی و ادبی ممکن است به اشکال مختلفی نظیر "کرانه" (به معنای ساحل یا کناره) نیز استفاده شود.

  2. نحوه نگارش: در نوشتن این کلمه، رعایت حروف فارسی و اعراب‌گذاری در صورت لزوم مهم است. مثلاً:

    • کران
    • کرانه
  3. قواعد صرف و نحو: چون "کران" یک اسم است، می‌توان آن را به حالت‌های مختلف (مفرد، جمع، نکره و معرفه) به کار برد:

    • مثال: "کران‌های این دریا دور است."
    • مثال: "ساحل کران بسیار زیباست."
  4. جملات نمونه:

    • "در آن کران، کوه‌های بلندی قرار دارد."
    • "کران این رودخانه به نظر می‌رسد که به اقیانوس می‌رسد."
  5. نکات نگارشی:
    • در نگارش رسمی، از اعراب‌گذاری صحیح و استفاده از علائم نگارشی مناسب استفاده کنید.
    • توجه به همخوانی و تناسب کلام در جمله‌بندی مهم است.

با رعایت این نکات، می‌توان به درستی از کلمه "کران" در نوشتار فارسی استفاده کرد. اگر سوالات بیشتری دارید یا به توضیحات بیشتری نیاز دارید، لطفاً بفرمایید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. کران‌های کوهستانی در فصل بهار زیبایی خاصی دارند و گل‌های رنگارنگ در آن‌ها می‌رویند.
  2. در عصرها وقتی که غروب آفتاب را تماشا می‌کنم، کران‌های دوردست به رنگ‌های شگفت‌انگیزی درمی‌آیند.
  3. کران‌های دریا همیشه به من آرامش می‌دهند و صدای امواج برایم یادآور لحظات خوشی است.

واژگان مرتبط: حد، مرز، خیز، سرحد، جست و خیز، کر

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری