جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: کوبیدن . [ دَ ] (مص ) کوفتن . || زدن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد. (گلستان ). بگفتا به چوبش بکوبند پشت که با مهتر خود چراشد درشت . میرظهیرالدین مرعشی (از تاریخ گیلان ). - آهن سرد کوبیدن ؛ کنایه است از، کاری بیهوده کردن . به امری محال و نامعقول پرداختن . نظیر: آب به غربال پیمودن : از این در کآمدی نومید برگرد به بیهوده مکوب این آهن سرد. (ویس و رامین ). ور آهن دل بود بنشین و برگرد خبر ده تا نکوبم آهن سرد. نظامی . دگر ره سر از این اندیشه برکرد که از خامی چه کوبم آهن سرد. نظامی . ای محدث از خطاب و از خطوب درگذشتم آهن سردی مکوب . مولوی . بی مجاعت نیست تن جنبش کنان آهن سرد است می کوبی بدان . مولوی . چند کوبی آهن سردی ز غی دردمیدن در قفس هین تا به کی . مولوی . و رجوع به کوفتن شود. - پای کوبیدن ؛ رجوع به پای کوبیدن شود. || آسیب رساندن . (فرهنگ فارسی معین ذیل کوفتن ). صدمه زدن و آسیب رسانیدن . (ناظم الاطباء ذیل کوفتن ) : همی آتش افروزد از گوهرش همی مغز پیلان بکوبد سرش . فردوسی . این بار گران بکوبدت بی شک هم گردن و پشت و مهره ٔ پره . ناصرخسرو. و رجوع به کوفتن شود. || پایمال کردن . پاسپار کردن . (ناظم الاطباء ذیل کوفتن ) : ورا بارگی باش و گیتی بکوب ز دشمن زمین را به نعلت بروب . فردوسی . دهستان بکوبید در زیر نعل بتازید از خون کنید آب لعل . فردوسی . تاج نهد بر سر و آنگاه باز خرد بکوبدت به زیر نعال . ناصرخسرو. و رجوع به کوفتن شود. - کوبیدن به پای یا به پی ؛ پایمال کردن : چنین گفت کین مرد،گیتی به پای بکوبد به رزم و به پاکیزه رای . فردوسی . نگه کن که شهر بزرگی است ری نشاید که کوبند پیلان به پی . فردوسی . و رجوع به کوفتن شود. || پیمودن . به سرعت طی کردن . تاختن : سوی هفتخوان من به نخجیر شیر بیایم شما ره مکوبید دیر. فردوسی . || دق الباب کردن . (ناظم الاطباء ذیل کوفتن ). در زدن : در مرگ را آن بکوبد که پای به اسب اندرآرد بجنبد ز جای . فردوسی . اگر تو بکوبی در شارسان به شاهی نیابی مگر خارسان . فردوسی . بماند بدو رادی و راستی نکوبد در کژی و کاستی . فردوسی . اگر سالها دل در داد کوبد به جز بانگ حلقه جوابی نبیند. خاقانی . گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری . مولوی . و رجوع به کوفتن شود. || ساییدن و سحق کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ذیل کوفتن ) : گیاهی که گویمت با شیر و مشک بکوب و بکن هر سه در سایه خشک . فردوسی . و رجوع به کوفتن شود. || تلقیح : کوبیدن آبله . - کوبیدن خال ؛ وارد کردن ماده ٔ رنگین در زیر پوست به وسیله ٔسوزنهای مخصوص برای به وجود آوردن نقوش و تصاویر و نوشته های دلخواه در روی پوست . و رجوع به خال کوبی و خال کوبی کردن شود. knock, beat, pummel, flail, drive, bruise, hammer, pound, thresh, grind, thrash, berry, forge, frap, fustigate, mallet, nail, pash, ram, smite, stave, stub, whang, knocking طرق، ضربة عنيفة، تربيت، لكم، قرع بدق، محنة قاسية، نقد لاذع، خبط، دق، قرع، طرق الباب، ربت، إصطدم بشئ، يطرق بد گویی کردن از، زدن، بهم خوردن، ضربات متوالی و تند زدن، کتک زدن، تپیدن، چوب زدن، شلاق زدن، له کردن، راندن، بردن، اتومبیل راندن، تحریک کردن، عقب نشاندن، کبود شدن، کبود کردن، کوفته شدن، چکش زدن، سخت کوشیدن، ضربت زدن، پتک زدن، ساییدن، ارد کردن، بصورت گرد در اوردن، با مشت زدن، از پوست دراوردن، خرمن کوبی کردن، سخت کار کردن، خرد کردن، اسیاب کردن، تیز کردن، اذیت کردن، دانهای شدن، توت جمع کردن، توت دادن، بشکل توت شدن، ساختن، جعل کردن، اسناد ساختگی ساختن، اهنگری کردن، جلو رفتن، سفت بستن، سفت کشیدن، محکم بستن، انتقاد کردن، میخ سرپهن زدن، میخ زدن، با میخ کوبیدن، با میخ الصاق کردن، بازور پرتاب کردن، رگبار تند باریدن، فرو بردن، بنقطه مقصود رسانیدن، سنبه زدن، بادژکوب خراب کردن، سفت کردن، شکست دادن، شکستن، کشتن، ذلیل کردن، ایجاد سوراخ کردن، با چماق زدن، ریزش کردن، روی خط حامل نوشتن، از بیخ کندن، تحلیل بردن، با صدای بلند زدن
در زبان فارسی، کلمه "کوبیدن" به عنوان یک فعل است و قواعد خاصی دربارهی شکل و کاربرد آن وجود دارد. در زیر به چند نکته مهم در مورد این کلمه و نحوهی استفاده از آن اشاره میکنم:
معنی: "کوبیدن" به معنای ضربه زدن یا به شدت بر روی چیزی ضربه وارد کردن است. این کلمه میتواند به معنای فیزیکی (مثل کوبیدن چکش به میخ) یا به معنای استعاری (مثل کوبیدن بر سر مشکلات) استفاده شود.
صرف: "کوبیدن" در زمانهای مختلف صرف میشود. به عنوان مثال:
زمان حال: میکوبم، میکوبی، میکوبد، ...
زمان گذشته: کوبیدم، کوبیدی، کوبید، ...
آینده: میکوبم، میکوبی، میکوبد، ...
کاربرد در جملات:
میتوان از "کوبیدن" در جملات خبری، سوالی و یا امری استفاده کرد. به مثالهای زیر توجه کنید:
من میکوبم.
آیا تو میکوبی؟
کوبیدنش را تمام کن!
قواعد نگارشی: وقتی از "کوبیدن" در نوشتار استفاده میکنید، به نکات زیر توجه داشته باشید:
در نوشتار رسمی و ادبی سعی کنید از زبان استاندارد و قواعد نگارشی تبعیت کنید.
کلمه "کوبیدن" را به درستی در متن قرار دهید تا مفهوم واضح باشد.
از جملات پیچیده و ناواضح پرهیز کنید تا خواننده به راحتی منظور شما را درک کند.
با رعایت این نکات، میتوانید بهتر از کلمه "کوبیدن" در نوشتههای خود استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
او در حیاط خانه شروع به کوبیدن میخها به دیوار کرد تا تاب را نصب کند.
صدای کوبیدن درب، نشان میداد که مهمانی ناگهانی وارد شده است.
با کوبیدن چکش به سنگ، توانست آن را به دو نیم تقسیم کند.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: بد گویی کردن از، زدن، بهم خوردن، ضربات متوالی و تند زدن، کتک زدن، تپیدن، چوب زدن، شلاق زدن، له کردن، راندن، بردن، اتومبیل راندن، تحریک کردن، عقب نشاندن، کبود شدن، کبود کردن، کوفته شدن، چکش زدن، سخت کوشیدن، ضربت زدن، پتک زدن، ساییدن، ارد کردن، بصورت گرد در اوردن، با مشت زدن، از پوست دراوردن، خرمن کوبی کردن، سخت کار کردن، خرد کردن، اسیاب کردن، تیز کردن، اذیت کردن، دانهای شدن، توت جمع کردن، توت دادن، بشکل توت شدن، ساختن، جعل کردن، اسناد ساختگی ساختن، اهنگری کردن، جلو رفتن، سفت بستن، سفت کشیدن، محکم بستن، انتقاد کردن، میخ سرپهن زدن، میخ زدن، با میخ کوبیدن، با میخ الصاق کردن، بازور پرتاب کردن، رگبار تند باریدن، فرو بردن، بنقطه مقصود رسانیدن، سنبه زدن، بادژکوب خراب کردن، سفت کردن، شکست دادن، شکستن، کشتن، ذلیل کردن، ایجاد سوراخ کردن، با چماق زدن، ریزش کردن، روی خط حامل نوشتن، از بیخ کندن، تحلیل بردن، با صدای بلند زدن