جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: معمور. [ م َ ] (ع ص ) آبادان . (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ). آباد و آبادان و مسکون و دارای جمعیت از مردمان . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) : تات شاعر به مدح درگوید شاد بادی و قصر تو معمور. ناصرخسرو. از همت تو فال تو چون بخت تو فرخ وز دولت تو ملک تو چون عمر تو معمور. امیرمعزی . زهی معمار انصاف تو کرده در و دیوار دین و داد معمور. انوری . رئیس مشرق و مغرب ضیاء دین منصور که هست مشرق و مغرب ز عدل او معمور. انوری . هرچه در سلک حل و عقد کشد کلکت آن عالمی بدو معمور. انوری . ز تو خالی مبادا صدر منصب مبارک بر تو این ایوان معمور. جمال الدین اصفهانی . خراسانی آبادان و ولایتی معمور بر دست او خراب شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 358). از بلاد معمور و دیار مشهور دور دست افتاده بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 420). اعداء دولت مقهور و سپاه مطیع و رعایا خشنود و بلاد معمور. (سلجوقنامه ٔ ظهیری ص 29). عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانه ٔ ویران نشست . عطار. دل و کشورت جمع و معمور باد. (بوستان ). می رفت خیال تو زچشم من و می گفت هیهات از این گوشه که معمور نمانده ست . حافظ. || رفیع. عالی . آراسته : هم اندرین سخنانم من و گواه منند مقدمان و بزرگان حضرت معمور. فرخی . چو رایت شه منصور از سپاهان زود بسیج حضرت معمور کرد بر هنجار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . و منزلت خویش نزدیک ما هرچه معمورتر دانی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 89). || پر و ممتلی و آکنده . (ناظم الاطباء). انباشته از نقود و زر و سیم : و این مرد را بفرماید تا بازدارند و نزنند و از وی و پسرش خط بستانند به نام خزانه ٔ معمور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 164). و خطی بداده اند به طوع و رغبت که به خزانه ٔ معمور سیصد هزار دینار خدمت کنند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 170). امیر گفت خلیفه را چه باید فرستاد احمد گفت بیست هزار من نیل رسم رفته است خاصه را... و نثار به تمامی که روز خطبه کردند وبه خزانه ٔ معمور است ، و خداوند زیادت دیگر چه فرماید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 293). || عمارت شده و تعمیرشده و بنای نیک آراسته شده و مرمت شده . (ناظم الاطباء). || جاری و روان . (ناظم الاطباء). || پررونق . فارغ از دغدغه : ملک همه آفاق گرفتی و گشادی دولت به تو عالی شد و ملت به تو معمور. امیرمعزی . 1- برپا، داير
2- آباد، آبادان، پررونق مخروب، ويران maamur معمور maamur maamour maamur maamur maamur
کلمه "معمور" به معنای "مشغول" یا "پرمشغله" است و در جملات فارسی میتواند به صورتهای مختلفی مورد استفاده قرار گیرد. در زبان فارسی، قواعد نگارشی و استفاده از کلمات شامل نکات زیر است:
جنس کلمه: "معمور" یک صفت است و بنابراین باید با اسم همجنس خود همخوانی داشته باشد. به عنوان مثال:
"او شخصی معمور است." (در اینجا "شخص" مذکر است و "معمور" صفتی است که توصیفش میکند.)
ترکیب با سایر کلمات: معمولاً برای توصیف شخصیت یا وضعیت افراد استفاده میشود. مثلاً:
"او در پروژهای معمور است."
"کارشناسان معمور در این حوزه به بررسی میپردازند."
نقطهگذاری: همانند سایر جملات، اگر "معمور" در وسط یا پایان جمله قرار گیرد، باید از قواعد نقطهگذاری پیروی کند. برای مثال:
"با توجه به اینکه او معمور است، برنامهریزی دقیقی انجام شد."
معادلهای دیگر: بسته به مفهوم مورد نظر، ممکن است از معادلهای دیگری مانند "مشغول" یا "پرمشغله" نیز استفاده شود.
تاکید: برای تاکید بر صفت "معمور"، میتوان آن را با قیدهایی نظیر "بسیار" یا "کاملاً" همراه کرد:
"او بسیار معمور به نظر میرسد."
استفاده صحیح از این کلمه در جملات به شفافیت و وضوح محتوای بیان شده کمک میکند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
معمورین در تلاشند تا امنیت شهر را به بهترین شکل ممکن تأمین کنند.
در این منطقه، یک معمور با تجربه به دنبال شناسایی و دستگیری متهمان است.
به دلیل افزایش آمار جرم و جنایت، معماران پلیس تصمیم به استخدام تعداد بیشتری معمور گرفتند.
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر