شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

mix
nail  |

میخ

معنی: میخ . (اِ) وتد. قطعه ٔ کوچک استوانه ای شکل فلزی و یا چوبی که دارای نوکی است تیز، و کلاهکی در سر دیگر دارد و آن را برای استحکام در جایی فرومی کنند. (از ناظم الاطباء). میله ٔ فلزی یا چوبی که یک سر آن باریک و تیز است و سردیگر پهن تر و یا دارای کلاهکی و آن را برای متصل کردن دو قطعه تخته یا فلز بکار برند و یا برای آویختن چیزی از وی بر دیوار و درخت و غیره کوبند و یا در زمین استوار کنند و چیزی چون طناب یا زنجیر بدان بند بنمایند. وتد. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). ترجمه ٔ وتد چه میخ آهنی و چه چوبین . (آنندراج ) (از انجمن آرا). طنب . وَح ّ. حیط. وتد [ وَ ت َ / ت ِ ] . وَتد. وَدّ. عیر. اشعث . عِران کوکب . (منتهی الارب ) :
زمین جنب جنبان شد از میخ نعل
هوا از درفش سران گشت لعل .
فرخی .
دو میخ پیش او (درودگر) بود. (کلیله ودمنه ).
سوار مرکب اقبال سعد دین که سزد
سم سمند ورا ماه نعل و میخ سها.
سوزنی .
چون بزر آب قدح کردند مژگان را طلی
میخ نعل مرکبان شاه کشور ساختند.
خاقانی .
آن شنیدم که صوفیی می کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند.
سعدی (گلستان ).
سرو را پای فروشدبه زمین همچون میخ
پیش بالاش ز بس دست که بر سر زده بود.
اوحدی مراغه ای .
سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروست
میخ را در دیده نتوان کوفتن کو از زر است .
جامی .
تراشیده شد میخش از نخل طور
به بیماری مردم چشم حور.
ملاطغرا.
پایداری و استقامت میخ
شاید ار عبرت بشر گردد.
ملک الشعراء بهار.
- به نعل و میخ (یا به میخ و نعل ) زدن ؛ گاه مساعد و گاه مخالف گفتن در طریق وصول به مقصودی . (یادداشت مؤلف ).
- || به کنایه گفتن . به کنایتها ادای مقصود کردن . (یادداشت مؤلف ).
- سیخ و میخ ایستادن ؛ راست و بی حرکت ایستادن . قائم ماندن .
- گرمیخ ؛ گل میخ .رجوع به گل میخ شود.
- گل میخ ؛ میخ آهنین درشت که بر سر کلاهکی نیم کره مانند دارد وتزیین درها را سابقاً به کار می برده اند. رجوع به همین کلمه در جای خود شود.
- میخ آهنین ؛ مسمار. (یادداشت مؤلف ). :
بر سیه دل چه سود خواندن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ .
(گلستان ).
- میخ ِ پیچ ؛ نوعی میخ که قسمت پایین کلاهک آن تا سر نوک پیچ دارد و در کلاهک شکافی و آن را با چرخاندن در چوب یا دیوار و غیره فرو برند نه با کوفتن .
- میخ چشم کسی بودن ؛ کنایه از مخل و خار چشم کسی بودن . (از آنندراج ).
- میخ چشم کسی شدن ؛ مزاحم و سخت مراقب اعمال او شدن . و رجوع به ترکیب میخ چشم کسی بودن شود.
- هزار میخ ؛ با میخ بسیار. دارای میخهای کثیر. خیمه ٔ هزار میخی .
|| وتد خیمه و مسمار. (ناظم الاطباء). چوبها که بر زمین فرو برند و طنابهای چادر بر آن استوار کنند. مسمار. (یادداشت مؤلف ) :
آسمان خیمه زد از بیرم [ و ] دیبای کبود
میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا.
کسائی .
خم آورد پشت سنان ستیخ
سراپرده برکند هفتاد میخ .
فردوسی .
ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنند
میخ دیوار سراپرده به صد میل زنند.
منوچهری .
چون خیمه ٔ محکم نیک ستون است برداشته و طنابهای آن باز کشیده و میخهای محکم نگاهداشته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 386). خیمه ملک است و ستون پادشاه و طناب و میخها رعیت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 386). هرگه که او سست شد و بیفتاد نه خیمه ماند و نه طناب و نه میخ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 386).
در او شش ستون خیمه ٔ نیلگون
ز سیمش همه میخ و از زرستون .
اسدی .
مگو زین در بارگه سر بتاب
و گر سر چو میخم کشد در طناب .
سعدی (بوستان ).
وندر گلوی دشمن دولت کند چو میخ
فراش او طناب در بارگاه را.
سعدی .
- میخ خود را کوبیده بودن ؛ جای پای خود را قرص کرده بودن . حرف خود را به کرسی نشانده بودن .
- میخ دو سر ؛ که در هر دو سوی کلاهک مانند دارد یا هر دو سر آن تیز نیست .
- || مجازاً چیزی غیر موافق با وضع اصلی و خلاف منظور.
- امثال :
مثل ِ میخ دو سر [میخ دو شاخ ] ، که به زمین فرو نرود. (امثال و حکم دهخدا).
میخ دو سر به زمین فرونرود .
میخ طویله ٔ پای خروس ؛ بالایی سخت کوتاه . (یادداشت مؤلف ). کوتاه قد. سخت کوتاه قامت .
|| سوزن . || سنجاق . || قلاب . || سیخ . || پانه . (ناظم الاطباء). || قلمه ٔ درخت . (یادداشت مؤلف ). || چوبدستی چوپانان . (ناظم الاطباء). || سرسکه . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). مهر. مهرپول . قالب سکه . (از یادداشت مؤلف ). آهنی که بر وی نقش مطلوب را که بر سکه منقوش خواهند ساخت بطور وارو کنده کاری کنند یا بطور برجسته پدید آرند و در بن قالب نهند و سپس زر یا سیم یا فلز دیگر گداخته را بر آن ریزند تا قطعه های مسکوک با نقش مطلوب حاصل گردد. سکه ٔ درم و دینار. آهنی که نگار پول بر سر آن کنده باشند. (یادداشت مؤلف ). سکه ٔ درم . (از آنندراج ). به معنی سکه ٔ درم نیز آمده . (انجمن آرا) :
درم را یکی میخ نو ساختیم
سوی شادی و فرخی تاختیم .
فردوسی .
درم را همی میخ سازید نیز
سبک داشتن بیشتر زین چه چیز.
فردوسی .
با نام او و کنیت او ملک ساخته ست
چون میخ با شیانی و چون مهر با نگین .
فرخی .
هزاران طرف زرین طوق بسته
همه میخ درستک ها شکسته .
نظامی .
- میخ درم ؛ سکه را گویند و آن آهنی باشد که نقش زر و پول بر آن کنده باش
د. (برهان ). سکه و آن آهنی باشد که بر درم و دینار زنند تنها میخ نیز بدین معنی آمده . (آنندراج ). سکه . نشان زر. (زمخشری ) :
از آن پس دگر کرد میخ درم
همان میخ دینار و هر بیش و کم .
فردوسی .
بر سر کل خورد یکی خایسک
چون به هنگام مهر میخ درم .
سنائی .
- میخ دینار ؛ قالب دینار. سرسکه و آن آهنی باشد که بر دینار زنند بلکه تنها میخ نیز بدین معنی آمده . (آنندراج ).
- میخ دیناری ؛ قالب سرسکه ٔ مربوط به دینار. سرسکه .
|| میخ درم است که سکه باشد. (برهان ). || توسعاً سکه ٔ زر یا سیم . سکه ٔ زر. (ناظم الاطباء). || ناسره . (فرهنگ اوبهی ). || سربند و عصابه . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح نجومی ) این کلمه در پیش از اسلام به معنی وتد مفرد اوتاد در علم نجوم استعمال می شده است . (یادداشت مؤلف ). || بول و شاش . (ناظم الاطباء). به معنی شاش هم آمده که بول باشد. (برهان ). رجوع به مصدر میختن شود.
... ادامه
966 | 0
مترادف: مسمار، وتد
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [پهلوی: mix]
مختصات: (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: mix
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 650
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
nail | peg , spike , pin , holdfast , nails
ترکی
çiviler
فرانسوی
clous
آلمانی
nägel
اسپانیایی
clavos
ایتالیایی
unghia
عربی
مسمار | ظفر , أظافر الأيدي , لمع الأظافر , سمر , ثبت في مكان
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "میخ" در زبان فارسی یک اسم است و به اشیای فلزی که برای اتصال دو یا چند قطعه به یکدیگر استفاده می‌شود، اطلاق می‌شود. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه اشاره می‌کنم:

  1. نوشتار صحیح: کلمه "میخ" به همین صورت نوشته می‌شود و هیچ گونه املای دیگری ندارد.

  2. تکیه و تاکید: در مکالمات و متون، می‌توانید برای تأکید بر کاربرد یا ویژگی‌های میخ، از صفت‌هایی مانند "محکم"، "استحکام" و غیره استفاده کنید.

  3. جمع کلمه: جمع میخ به صورت "میخ‌ها" نوشته می‌شود. در حالت جمع، می‌توانید از "میخ‌های چوبی" یا "میخ‌های فلزی" برای توصیف نوع خاصی از میخ‌ها استفاده کنید.

  4. استفاده در جملات: میخ به عنوان اسمی است که می‌تواند در جملات مختلف به کار رود. به عنوان مثال:

    • "میخ را به دیوار کوبید."
    • "این میخ برای اتصال دو قطعه چوبی مناسب است."
  5. کلمات هم‌خانواده: از کلمات هم‌خانواده می‌توان به "میخک" (نوعی گل) اشاره کرد، که در نگارش باید دقت کرد تا تفاوت‌ها مشخص باشد.

  6. کاربردهای مختلف: میخ در اصطلاحات مختلف نیز به کار می‌رود، مانند "میخکوبی" (عمل کوبیدن میخ) یا "میخ‌زنی" (فرایند قرار دادن میخ) که در زمینه‌های مختلف صنعتی یا هنری به کار می‌رود.

با رعایت این نکات، می‌توانید به خوبی از کلمه "میخ" در نوشتار و مکالمات خود استفاده کنید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. برای آویزان کردن تابلو، به یک میخ محکم به دیوار کوبیدم.
  2. در حیاط، بچه‌ها یک میخ بزرگ را پیدا کردند و شروع به بازی با آن کردند.
  3. هنگام تعمیر مبلمان، باید از میخ‌های با کیفیت استفاده کنید تا کار بهتر و بادوام‌تری داشته باشید.

واژگان مرتبط: ناخن، چنگ، میخ سرپهن، سم، چنگال، پا، میخ چوبی، چنگک، درجه، دندانه، لبه، تیر، میخ بزرگ، میخ بزرگ چوبی، میخ طویله، سنجاق، گیره، پایه سنجاقی، میخچه، میله برامدگی، بند، چفت، گیر، قلاب

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری