شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

'ātaš
Fire!  |

آتش

معنی: آتش . [ ت َ ] (اِ) (از زندی آترس ، و اوستایی آتر، و سانسکریت هوت آش ، خورنده ٔ قربانی ؛ از: هوت ، قربانی + آش ، خورنده ) یکی از عناصر اربعه ٔ قدما و آن حرارت توأم با نوری است که از بعض اجسام سوختنی برآید چون چوب و ذغال و امثال آن . آذر. آدر. ورزم . تش . آدیش . وَداغ . بلک . کاغ . مخ . هیر. نار. سعیر. عجوز. ام القری . و در زبان شعری از آن بقبله ٔ جمشید، قبله ٔ دهقان ، قبله ٔ زردشت ، قبله ٔ مجوس ، بستر سمندر، تخته ٔ زرنیخ و غیر آن تعبیر کرده اند :
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیبت آتش و جان مخالفان پده باد.
شهید بلخی .
آتش هجرانْت را هیزم منم
و آتش دیگرْت را هیزم پده .
رودکی .
شب زمستان بود کپّی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
کپّیان آتش همی پنداشتند
پشته ٔ هیزم بدو برداشتند.
رودکی (از کلیله ودمنه ٔ منظوم ).
بدان ماند بنفشه بر لب جوی
که بر آتش نهی گوگرد بفخم .
منجیک .
وزو مایه ٔ گوهر آمد چهار...
یکی آتشی برشده تابناک
میان ْ باد و ابر از بر تیره خاک .
فردوسی .
بکوه سپند آتش اندرفکند
که دودش برآمد بچرخ بلند.
فردوسی .
پس آنگاه فرمود پرمایه شاه
که بر چوب ریزند نفت سیاه
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان .
فردوسی .
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند.
فردوسی .
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود.
فردوسی .
بشهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر برزنی آتش و باد خاست .
فردوسی .
همی برشد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب .
فردوسی .
بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ
بسنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید.
فردوسی .
زلف در رخسار آن دلبر چو دیدم بیقرار
می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی .
کشفی (از فرهنگ اسدی ، خطی ).
گر به پیغاله از کدو فکنی
هست پنداری آتش اندر آب .
عنصری .
به آتش مان چه سوزد نه خدای ا
ست
که آتش کار بادافره نمای است .
(ویس و رامین ).
مر او را گفت پورا چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی ؟
(ویس و رامین ).
خردمند کوشد کز آتش رهد
نه خود را بسوزنده آتش دهد.
اسدی .
خرد زآتش طبعی آتش تراست
که مر مردم خام را او پزد.
ناصرخسرو.
آتش دوزخ از آن آتش بسی عالی تر است
گر غذا درخورد یابد در سوی علیا شود.
ناصرخسرو.
آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
ناصرخسرو.
همچنان کاندر جهان زآتش نسوزد زر همی
زرّ جانت را نسوزد زآتش سوزان سقر.
ناصرخسرو.
شیخ ما گفت سری سقطی که خال جنید بود قدس اﷲ روحهما بیمار شد جنید بعیادت او درشد و مروحة برداشت تا بادش کند. گفت ای جنید آتش از باد تیزتر شود. (اسرارالتوحید).
آنکه آتش را کند ورد و شجر
هم تواند کرد این را بی ضرر.
مولوی .
پلنگ از زدن کینه ورتر شود
بباد آتش تیز برتر شود.
سعدی .
آتش از خانه ٔ همسایه ٔ درویش مخواه
کآنچه بر روزن او میگذرد دود دل است .
سعدی .
|| در امثله ٔ ذیل مفتوح بودن تاء در آتش ظاهر است :
آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست
دشت ماننده ٔ دیبای منقش گشته ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست .
منوچهری .
بگریه گه گهی دل را کنم خوش
تو گوئی می کشم آتش به آتش .
(ویس و رامین ).
کی شود دهر با تو یکدم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش .
سنائی .
تا درنزنی بهرچه داری آتش
هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش .
بخاری .
با غم مرگ کس نباشد خوش
آبیان را چه عیش در آتش ؟
مکتبی .
|| پاره ای از زغال یا هیمه ٔ افروخته . اخگر. جذوه . سکار. بجال . جمره . قبس . || گوگرد احمر در اصطلاح کیمیاگران . || مجازاً، جهنم . دوزخ :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز
نه مرا جای زیر سایه ٔ تو
نه از آتش دهی بحشر جواز
زِستن و مردنت یکی است مرا
غلبکن در، چه باز یا چه فراز.
ابوشکور بلخی .
آزها را بسوی خویش مکش
که کشد جانت را سوی آتش .
سنائی (حدیقه ).
|| تندی . تیزی :
بگفتند کین رنج دادی بباد
سر نامور پر ز آتش مباد.
فردوسی .
|| ایذاء. اضرار. ظلم فاحش :
بهانه چه داری تو برمن بیار
که بر من سگالید بد روزگار
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم .
فردوسی .
|| غم . اندوه سخت :
دلش [ ضحاک ] زآن زده فال پرآتش است
همان زندگانی بر او ناخوش است .
فردوسی .
روان با چشم گریان و دل ریش
به آب اشک میکُشت آتش خویش .
امیرخسرو دهلوی .
|| شراب :
خاک را از باد بوی مهربانی آمده ست
درده آن آتش که آب زندگانی آمده ست .
سنائی .
|| بلا و مصیبت :
زآتش قهر وبا گردید ناگاهان خراب
استرابادی که خاکش بود خوشبوتر ز مشک .
کاتبی ترشیزی .
|| حرارت . عشق سوزان :
همه کسی صنما [ مر ] ترا پرستد و ما
از آتش دل آتش پرست شاماریم .
منطقی (از فرهنگ اسدی ، خطی ).
|| بمعنی نور و رواج و رونق و غضب و سبکروحی و قدر و مرتبه و گرانی نرخ هم گفته اند و کنایه از شیطان است و کنایه از مرد شجاع و دلیر هم هست و قوت هاضمه و اشتها را نیز گویند. (برهان قاطع).
- آبی بر (بر روی ) آتش کسی زدن ؛ تسکین غضب او کردن :
من بنده بفرمان رفتم نزدیک خواجه ... و آبی بروی آتش زدم . (تاریخ بیهقی ).
- آتش از آب (دریای آب ) برآمدن ، یا آتش از آب افروختن ؛ کاری عظیم سخت پیش آمدن :
پس آگاهی آمد بافراسیاب
که آتش برآمد ز دریای آب ...
از ایران نهنگی [ رستم ] برآمد بجنگ
که شد چرخ گردنده را راه تنگ .
فردوسی .
من چو خواهم کرد فریاد آب زآتش برکشم
او چو خواهد خورد تشویر آتش افروزد ز آب .
معزی .
- آتش از آب ندانستن ؛ عظیم متهور و بی باک بودن :
یکی شهریار است افراسیاب
که آتش همانا نداند ز آب .
فردوسی .
- آتش از جایی برانگیختن (برآوردن ) ؛ ویران کردن آن جای :
بکین سیاوش بریدم سرش
برانگیختم آتش از کشورش .
فردوسی .
سپاهی بر، از جنگجویان بروم
که آتش برآرند از آن مرزوبوم .
فردوسی .
- آتش از خیار برآمدن یا جستن ؛ امری ممتنع و محال صورت بستن :
چون بعشق از خیارت آتش جست
آتش از آتشی بدارد دست .
سنائی .
نامت بمیان مردمان در
چون آتشی از خیار جسته .
انوری .
بی آبروی دست تو هر کس که آب یافت
از دست دهر، بود چنان کآتش از خیار.
انوری .
یارب آن آتش از خیار جهد
که دلم زآتش غمش برهد.
انوری .
لطیفه ٔ کرم تست این که نرگس را
بسعی باد بهار آتشی جهد ز خیار.
کمال اسماعیل .
- آتش به دست خویش بر ریش خویش زدن (از نفایس الفنون )، آتش به دست خویش در خرمن خویش زدن ؛ خود باعث زیان و رنج خویش گشتن :
آتش بدو دست خویش در خرمن خویش
من خود زده ام چه نالم از دشمن خویش ؟
؟
- آتش بی زبانه ؛ بکنایه ، لعل . یاقوت .
- || شراب :
بسفالی ز خانه ٔ خمار
آتش بی زبانه بستانیم .
خاقانی .
- آتش کارزار برانگیختن ؛ پیوستن حربی را. بر شدّت و حدّت جنگ فزودن :
برانگیختند آتش کارزار
هوا تیره گون شد ز گرد سوار.
فردوسی .
- مثل آبی که روی آتش ریزند ؛ دوائی سریعالتأثیر. گفتاری که زود اثر بخشددر شنونده .
- مثل آتش ؛ سخت بشتاب :
بکردار آتش همی راندند
جهان آفرین را همی خواندند.
فردوسی .
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
بکردار آتش از آنجا براند.
فردوسی .
بسیار گرم . نیک سرخ .
- مثل آتش خواه ؛ آنکه درنگ نیارد و بمحض آمدن بازگشتن خواهد :
ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهی
وز هر رگ جان من به آتش راهی
چون میدانی که در دل آتش دارم
ناآمده بگذری ، چو آتش خواهی .
عطار.
- مثل آتش سرخ ؛ بثره یا دملی سخت باحرارت . تنی از سوزش تب سرخ شده . طعام یا دوائی سخت حارّ و حادّ.
- مثل آتش واسپند، مثل آتش و پنبه ؛ سخت ناسازوار.
- امثال :
آب و آتش بهم نیاید راست ؛ دو ضدفراهم نیایند.
آتش از آتش گل کند ؛ یاری بیکدیگر مایه ٔ سعادت یاری دهندگان است .
آتش از باد تیزتر گردد ؛ ملامت ْ عاشق را بر عشق او افزاید.
آتش از چنار پوده برآید ؛دود از کنده برخیزد.
آتش از خیار نجهد (برنیاید)؛ توقع و انتظاری نه بجای خویش است :
نکرد و هم نکند حاسد تو کار صواب .
نجست و هم نجهد هرگز از خیار آتش .
ادیب صابر.
کی شود دهر با تو یک دم خوش
چون جهد ناگه از خیار آتش ؟
سنائی .
آبی از روزگار اگر ببرم
آتشی دان که از خیار آید.
انوری .
آتش اگر اندک است حقیر نباید داشت . (گلستان )؛ دشمن حقیر و بلای خرد را کوچک شمردن صواب نباشد.
آتش بجان شمع فتد کین بنا نهاد ؛ نفرینی است کسی را که بدعتی زشت نهاده باشد.
آتش بزمستان ز گل سوری به ؛ آتش در زمستان سخت مطلوب است .
آتش بگرمی عرق انفعال نیست ؛ شرم و خجلت گناه و خطایی سر زده سخت ناگوار باشد.
آتش جای خود باز کند ؛ مرد زیرک وماهر و استاد زود شناخته شود. خوبان و صاحب جمالان درهر دل راه یابند.
آتش چنار از چنار است ؛ آنچه از بدی که بما میرسد نتیجه ٔ کارهای ما یا کسان ماست :
کفن بر تن تَنَد هر کرم پیله
برآرد آتش از خود هر چناری .
عطار.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک ؛ کیفر و بادافراه گناهکاران گاه بی گناهان را نیز فرا گیرد.
آتش دوست و دشمن نداند ؛ آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک .
آتش رابه آتش نتوان کشت ؛ عداوت را با محبت تسکین توان داد نه با عداوت .
آتش را به آتش ننشانند ؛ آتش را به آتش نتوان کشت .
آتش را به روغن نتوان نشاند ؛ آتش را به آتش نتوان کشت .
اگر آتش شود خود را سوزد ؛ حدت و شدت غضب یا کاراو بر خصم و حریف زیان نبخشد و خود او را زیانبخش ترباشد :
آتش سوزان بود حیات سمندر.
قاآنی .
آتش کند هرآینه صافی عیار زر .
معزی .
آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل مستمند.
سعدی .
آتش کند پدید که عود است یا حطب .
ابن یمین .
عندالامتحان یکرم الرجل او یهان .
رجوع بمثل پیشین شود.
آتش که به بیشه افتد تر و خشک نداند، یا نه خشک گذارد و نه تر .
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک .
بکش آتش خرد پیش از گزند
که گیتی بسوزد چو گردد بلند.
فردوسی .
دشمن را پیش از آنکه نیرو یابد دفع کردن باید.
تو خاکی چو آتش مشو تند و تیز .
فردوسی .
فروتن باش و از خشم و تندی بپرهیز.
آتش که بشعله برکشد سر
چه هیزم خشک و چه گل تر.
ناصرخسرو.
تو آتش به نی درزن و درگذر
که در بیشه نه خشک ماند نه تر.
سعدی .
زآتش قهر وبا گردید ناگاهان خراب
استرابادی که خاکش بود خوشبوتر ز مشک
وندرو از پیر و برنا هیچ تن باقی نماند
آتش اندر بیشه چون افتد نه تر ماند نه خشک .
کاتبی ترشیزی .
در آتش بودن به از بیرون آتش است ؛ شریک بودن در بلا و رنج کسان خودبهتر از دور بودن از بلا و شنیدن اخبار مبالغه آمیز آن است .
هر کس آتش گوید دهانش نسوزد . (از قرةالعیون )؛ گفتار محض را اثری نیست .
گویی مویش را آتش زدند ؛ با عدم آگاهی درست به وقت رسید.
... ادامه
1356 | 0
مترادف: 1- آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، نار 2- جهنم، دوزخ، هاويه
متضاد: 1- آب 2- بهشت
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [پهلوی: ātarš, ātaš] ‹آتیش، آدیش›
مختصات: ( ~ِ بَ) (اِمر.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: 'AtaS
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 701
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
Fire! | fire
ترکی
ateş
فرانسوی
feu
آلمانی
feuer
اسپانیایی
fuego
ایتالیایی
fuoco
عربی
حريق | إطلاق النار , نار , غضب , شعلة , حماس , طلقة , حماسة , وقود , أطلق , فصل , أحرق , قتل , أشعل , رد بالنار , تلفظ بقوة , سخن قليلا , زاد النار إشتعالا , ثور
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "آتش" در زبان فارسی به معنای شعله و حرارت است و در متون مختلف کاربردهای زیادی دارد. در اینجا به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه اشاره می‌کنم:

  1. تلفظ و نوشتار:

    • "آتش" به صورت "آ-تش" تلفظ می‌شود و در نوشتار، باید به اعراب‌گذاری و قاعده‌های خط فارسی توجه شود.
  2. جنس و عدد:

    • "آتش" کلمه‌ای مؤنث است و به صورت مفرد استفاده می‌شود. جمع آن "آتش‌ها" است.
  3. قید زمان:

    • هنگام استفاده از این کلمه در جملات، به قیدهای زمان توجه کنید. مثلا: "آتش در شب روشن‌تر است."
  4. استعاره و کنایه:

    • "آتش" می‌تواند به صورت استعاری در ادبیات فارسی استفاده شود. به عنوان مثال، ممکن است به "شور و هیجان" یا "عشق" اشاره کند.
  5. ترکیبات و عبارات:

    • کلمه "آتش" می‌تواند در ترکیبات مختلفی مانند "آتش‌نشان" (کسیک که مسئول خاموش کردن آتش است) و "آتش‌سوزی" (حادثه‌ای که در آن آتش به طور غیرقابل کنترل گسترش می‌یابد) استفاده شود.
  6. نحو جمله:

    • در جملات توصیفی، می‌توان از "آتش" به عنوان فاعل یا مفعول استفاده کرد. مثلاً: "آتش به آرامی روشن شد."
  7. استفاده از الگوهای شعری:
    • در شعر فارسی، "آتش" به عنوان نماد عشق، خشم و یا جذابیت مورد استفاده قرار می‌گیرد و می‌تواند به مضامین عمیق‌تر اشاره کند.

با رعایت این نکات می‌توانید به درستی از کلمه "آتش" در نوشتار و گفتار خود استفاده کنید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "آتش" در جمله آورده شده است:

  1. آتش در شب‌های سرد زمستانی، گرمای دلچسبی به خانه می‌آورد.
  2. او با یک چوب به آتش جان داد و شعله‌هایش را برافروخت.
  3. آتش سوزی در جنگل باعث تخریب سال‌ها درختان شد.
  4. هنگام برگزاری مراسم شب یلدا، آتش بازی یکی از جذاب‌ترین بخش‌ها است.
  5. آتش‌های هرمی شکل، نشان‌دهنده‌ی مهارت‌های بالای آتش نشانان است.

اگر نیاز به مثال‌های بیشتری دارید، خوشحال می‌شوم که کمک کنم!


واژگان مرتبط: آتش!

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری