برگشتن
licenseمعنی کلمه برگشتن
معنی واژه برگشتن
bargaštan
rebound
|
برگشتن
مترادف:
1-اسم
2- بازآمدن،
3- رجعت كردن، مراجعت كردن
4- سرنگونشدن، واژگون شدن
5- منصرف شدن
6- مرتدشدن
7- تغيير يافتن، تغيير كردن
8- ارتداد، انصراف
متضاد:
رفتن، عازم شدن
1- تغيير جهتدادن
2- عدول كردن
3- نامساعد شدن
4- برگشت خوردن
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب:
(مصدر لازم) [مقابلِ رفتن]
مختصات:
( ~. گَ تَ) (مص ل .)
آواشناسی:
منبع:
فرهنگ فارسی معین
معادل ابجد:
972
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
rebound | return , come back , remount , reverse , revert , hark back , regurgitate , topple , bend , change , put about , recrudesce , resile , sheer , backslide , blench
ترکی
geri dönmek
فرانسوی
retour
آلمانی
zurückkehren
اسپانیایی
devolver
ایتالیایی
ritorno
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "برگشتن" در زبان فارسی بهمعنای "عودت" یا "بازگشت" است و از نظر نگارشی و قاعدههای زبان فارسی نکات زیر قابل توجه است:
-
صرف فعل:
- "برگشتن" یک فعل ناگذر است و برای صرف آن به زمانهای مختلف میتوان از قیدهای زمان و ضمایر مختلف استفاده کرد.
- مثال:
- من برگشتم
- تو برگشتی
- او برگشت
- ما برگشتیم
- شما برگشتید
- آنها برگشتند
-
قاعده همنشینی:
- معمولاً "برگشتن" با حروف اضافه مانند "به" و "از" به کار میرود.
- مثال:
- به خانه برگشتن
- از سفر برگشتن
-
ترکیب با قیدها:
- میتوان با قیدهای مختلف همانند "سریع"، "دیر" و ... ترکیب شود.
- مثال:
- خیلی زود برگشتند
- او دیر برگشت
-
استفاده در جملات امری:
- جملات امری با "برگشتن" معمولاً نامتعارف است، اما میتوان بهصورت غیرمستقیم جملات را تنظیم کرد.
- مثال:
- لطفاً به خانه برگردید.
-
ماضی نقلی:
- "برگشتن" در زمان ماضی نقلی بهصورت "برگشته" به کار میرود.
- مثال:
- او به خانه برگشته است.
- هماهنگی با موضوع جمله:
- در ترتیب اجزای جمله، باید توجه کرد که فاعل و فعل با یکدیگر هماهنگی داشته باشند.
- مثال:
- او به موقع برگشت.
با رعایت این نکات و قواعد، میتوانید بهدرستی از کلمه "برگشتن" در جملات مختلف استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
- بعد از یک روز طولانی در کاری، او تصمیم گرفت که به خانه برگشتن را شروع کند.
- وقتی باران شروع به باریدن کرد، همه به سرعت به زیر سقف برگشتن.
- او خیلی زود متوجه شد که باید به مسیری که آمده بود، برگشتن کند.
