شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

bardamidan
winning  |

بردمیدن

معنی: بردمیدن . [ ب َ دَ دَ ] (مص مرکب ) روییدن و سبز شدن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). سر زدن از خاک :
همی هر زمان نو برآرد بری
چو آن شد کهن بردمد دیگری .
اسدی (گرشاسب نامه ص 108).
کاش از پی صدهزارسال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی .
خیام .
گیاهی بردمد سروی بریزد
چه شاید کرد رسم عالم این است .
کمال اسماعیل (از آنندراج ).
چو لحن سبز در سبزش شنیدی
ز باغ زرد سبزه بردمیدی .
نظامی .
- بردمیدن پوست ؛ رستن آن . پوست تازه پدید آمدن بر اندام :
پوست را بشکافت پیکان را کشید
پوست تازه بعد از آنش بردمید.
مولوی .
|| آبله و بثره برآوردن . پیداآمدن برجستگی بر ظاهر بدن :
احمدک را که رخ نمونه بود
آبله بردمد چگونه بود.
نظامی .
|| سر بر زدن . جوشیدن :
زمین شد بزیر اندرش ناپدید
یکی چشمه ٔ خون ازو بردمید.
فردوسی .
ببالید کوه آبها بردمید
سر رستنی سوی بالا کشید.
فردوسی .
|| بروز و ظهور کردن . متولد شدن :
نبیره چو شد رای زن با نیا
از آن جایگه بردمد کیمیا.
فردوسی .
|| برخاستن :
یکی تیره گرد از میان بردمید
بر آنسان که خورشید شد ناپدید.
فردوسی .
ابری از کوه بردمید سیاه
چون ملیخا در ابر کرد نگاه .
نظامی .
غباری بردمید از راه بیداد
شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد.
نظامی .
ز آه آن طفلکان دردآلود
گردی از غار بردمید چو دود.
نظامی .
|| لاف زدن . (ناظم الاطباء). || آماسیدن . || دم زدن . || نفس رسانیدن و خود را پر باد کردن . (برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). || پف کردن . فوت کردن . باد دمیدن بر آتش . (آنندراج ) :
مکان علم فرقانست و جان جان تو علمست
از این جان دوم یک دم بجان اولت بردم .
ناصرخسرو.
و اکنون ز خوی او چو شدی آگه
بردم بجان خویش یکی یاسین .
ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص 89).
برویش همی بردمد مشک سارا
مگر راه برطبل عطار دارد.
ناصرخسرو.
|| وزیدن . برخاستن باد :
بادی که ز نجد بردمیدی
جز بوی وفا در او ندیدی .
نظامی .
|| حمله کردن . به تندی سوی چیزی روان شدن . با سرعت به سوی چیزی روی آوردن چنانکه وزیدن باد از سوئی بسوئی :
سیاوش بدشت اندرون گور دید
چو باد از میان سپه بردمید.
فردوسی .
چو بهرام گور آن شترمرغ دید
بکردار باد هوا بردمید.
فردوسی .
چو رستم پیام سپهبد شنید
چو دریای آتش زکین بردمید.
فردوسی .
هم آورد را دید گردآفرید
که برسان آتش همی بردمید.
فردوسی .
بدانسان که او بردمد روز جنگ
زبیخش بدریا بسوزد نهنگ .
فردوسی .
- بردمیدن دل ؛ تپیدن در شادی یا غم :
چو بر پیل بر بچه ٔ شیر دید
بخندید و شادان دلش بردمید
فردوسی .
چو آن نامه نزدیک نرسی رسید
ز شادی دل نامور بردمید.
فردوسی .
چو زرمهر گفت این و خسرو شنید
دل شاه از خرمی بردمید.
فردوسی .
چو شاه دلیر این سخنها شنید
بجوشید و از غم دلش بردمید.
فردوسی .
چو از پیش لشکر شدش ناپدید
دل گیو از اندوه او بردمید.
فردوسی .
چو از دور خسرو نیا را بدید
بخندید و شادان دلش بردمید.
فردوسی .
به پیش سپهبد بگفت آنچه دید
دل پهلوان زان سخن بردمید.
فردوسی .
- بردمیدن روان ؛ مفارقت کردن روان . مفارقت کردن روح از بدن :
چو چشم فرنگیس او را بدید
تو گفتی روان از تنش بردمید.
فردوسی .
|| در غضب شدن . قهرآلود گردیدن . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خشمگین شدن . تند شدن . تیز شدن . || سخن گفتن . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). سخن گفتن . (ناظم الاطباء). || طلوع و ظاهر شدن صبح . (برهان ) (آنندراج ). طالع شدن . سر زدن خورشید. برآمدن آفتاب . طلوع نمودن و ظاهر شدن صبح و ستاره ها. (ناظم الاطباء) :
صبح آمد و علامت مصقول برکشید
وز آسمان شمامه ٔ کافور بردمید.
کسائی (از سندبادنامه ).
سپیده چو از کوه سر بردمید
طلایه سپه را به هامون ندید.
فردوسی .
دگر روز چون بردمید آفتاب .
فردوسی .
ز دریای جوشان چو خور بردمید
شد آن چادر قیرگون ناپدید.
فردوسی .
چون صبح صادق بردمد میر مرا او می دهد
جامی بدستش برنهد چون چشمه ٔ معمودیه .
منوچهری .
هر صبح که صبح بردمیدی
یوسف رخ مشرقی رسیدی .
نظامی .
- سر بردمیدن ؛ سرزدن و طلوع کردن :
ببود آن شب و خورد و گفت و شنید
سپیده چو از کوه سر بردمید.
فردوسی .
... ادامه
710 | 0
مترادف: دميدن، سر زدن، طلوع كردن، رستن، روييدن، سبز شدن ، برخاستن، بلند شدن ، بردميدن، فوت كردن ، جوشيدن، فوران كردن
متضاد: غروب كردن خشكيدن 1- برخاستن، بلند شدن 2- بردميدن، فوت كردن 3- جوشيدن، فوران كردن
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (مصدر لازم) [قدیمی]
مختصات: ( ~. دَ دَ) (مص ل .)
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 310
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
winning
ترکی
kazanan
فرانسوی
gagnant
آلمانی
gewinnen
اسپانیایی
victorioso
ایتالیایی
vincente
عربی
فوز | كسب , منجم الفحم الحجري , ساحر , فاتن , الفوز
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "بردمیدن" در فارسی به صورت بالا نوشته نشده است و به نظر می‌رسد که ممکن است اشتباهاً نوشته شده باشد. شاید منظور شما "بردن" یا "بردمیدن" به عنوان یک فعل باشد.

اگر منظور شما فعل "بردن" به معنای حمل کردن یا جابه‌جا کردن است، باید گفت که این فعل با تصریفات و قواعد خاص خود در زبان فارسی استفاده می‌شود. همچنین، شاید شما به کلمه "بردم" اشاره می‌کنید که در گذشته استمراری از فعل "بردن" است.

اگر سؤال خاصی درباره این کلمه یا قواعد نگارشی مرتبط با آن دارید، لطفاً بیشتر توضیح دهید تا به شما کمک کنم.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. وقتی که دوستانم در مسابقه حاضر شدند، احساس بردمیدن فوق‌العاده‌ای داشتم.
  2. او با تلاش و کوشش بی‌نظیرش توانست در نهایت موفقیت را بردمیدن کند.
  3. در این سال، با همکاری تیمی موفق شدیم پروژه را به خوبی بردمیدن کنیم و به هدفمان برسیم.

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری