جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: ریسمان . (اِ مرکب ) رشته و رسن . (از غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). رشته ، مرکب است از ریس و مان که کلمه ٔ نسبت است و رسمان مخفف آن است . (از آنندراج ). رسن . نخ تابیده از چند نخ . (یادداشت مؤلف ). در تداول شوشتر رسمان گویند و به عربی غزل است . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) : شباهنگ گردید بر آسمان گسسته ثریا سر ریسمان . فردوسی . شدندی شبانگه سوی خانه باز شده پنبه شان ریسمان دراز. فردوسی . از چه شد همچو ریسمان کهن آن سر سبز و تازه همچو سداب . ناصرخسرو. بافتن ریسمان نه معجزه باشد معجز داود بین که آهن باف است . خاقانی . ماه تابان کوری پروانگان را بین که جان برنتیجه ٔ سنگ وموم و ریسمان افشانده اند. خاقانی . به صد غم ریسمان جان گسسته ست غمی را پنبه چون نتوان نهادن . خاقانی . من آزموده ام این رنج و دیده این سختی ز ریسمان متنفر بود گزیده ٔ مار. سعدی . به طراری زلفم از ره مرو بدین ریسمان باز در چه ْ مرو. خواجو (از امثال و حکم ). هست عیان تا چه سواری کند طفل به یک چوب و دو تا ریسمان . مکتبی شیرازی . لیک با او شمع صحبت درنمی گیرد از آنک من سخن از آسمان می گویم او از ریسمان . اوحدی سبزواری (از امثال و حکم ). - آسمان را از ریسمان نشناختن ؛ بسیار گول و نادان بودن . ناآشنا به امور و علوم بودن : وانکه او پنبه از کتان نشناخت آسمان را ز ریسمان نشناخت . نظامی . - آسمان و ریسمان ؛ کنایه است از سخن دراز و بیهوده و نامربوط. - ریسمان بودن آسمان در چشم ؛ کنایه از عدم تمیز است . (آنندراج ) : ملک از مستی آن ساعت چنان بود که در چشم آسمانش ریسمان بود. نظامی (از آنندراج ). - ریسمان پاره کردن ؛ کنایه از شفا یافتن از بیماری سخت . (از آنندراج ). از بیماری و مهلکه ٔ شدید خلاص یافتن . (مجموعه ٔ مترادفات ص 30). - || ناگهان به خشم آمدن و بر کسی تاختن . - ریسمان تافتن یا تابیدن بهر کسی یا برای کسی یا بر کسی ؛ کنایه از فکر برای تخریب یا هلاک کسی کردن . (از آنندراج ). خراب کردن شخصی را. (مجموعه ٔ مترادفات ص 139) : چرخی که عجوز دهر می گرداند ازبهر من و تو ریسمان می تابد. امام قلی بختیاری (از آنندراج ). - ریسمان خوردن ؛ کنایه از کوتاه کردن ، لیکن محاوره نیست . (آنندراج ) : دل صاف در بند دنیا نباشد بتدریج گوهر خورد ریسمان را. صائب (از آنندراج ). - ریسمان دادن ؛ کنایه از تعریف بیجا و غیرواقع کردن برای خجالت دادن به کسی . (آنندراج ) : همچو کاغذ باد هرکس را هوایی درسر است ازبرای سیر مردم ریسمانش می دهند. مخلص کاشی (از آنندراج ). - ریسمان دراز کردن ؛ کنایه از فرصت و مهلت دادن . (آنندراج ) : نوآموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز. سعدی (از آنندراج ). - ریسمان در دهان یا دهن افکندن ؛ ظاهراً کنایه از تمکین و خاموشی گزیدن : گه با چهار پیر زبان کرده در دهن گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان . خاقانی . - ریسمان دفتر ؛ ریسمانی که جلد دفتر بدان بندند و آن را در عرف هند «دوری » خوانند. (آنندراج ) : هنروری که ز خود بر حساب می باشد کمند وحدت او ریسمان دفتر اوست . محسن تأثیر (از آنندراج ). - ریسمان دیگران پنبه ساختن ؛ محنت برای دیگران کشیدن و خود به کام نرسیدن . میرزا محمد قزوینی در نثر خود نوشته . (آنندراج ). - امثال : به ریسمان پوسیده ٔ کسی در چاه شدن . (امثال و حکم دهخدا) : ریسمانیست سست صورت جاه تو بدین ریسمان مرو در چاه . ؟ (از امثال و حکم دهخدا). ریسمان دیگر پنبه مساز . (امثال و حکم دهخدا). ریسمان سوخت و کجی اش بیرون نرفت . (از آنندراج ) (امثال و حکم دهخدا). مارگزیده از ریسمان الیجه ، از ریسمان دورنگ ، یا از ریسمان سیاه و سفید می ترسد . (امثال و حکم دهخدا). مویی به ریسمانی مدد است . (امثال و حکم دهخدا). || هر چیز رشته شده . (ناظم الاطباء). تار باریک که از پنبه و غیره می ریسند. (غیاث اللغات ). نخ از پنبه یا پشم . (یادداشت مؤلف ) : آن ساعدی که خون بچکد زو ز نازکی گر برزنی بر او بر یک تار ریسمان . سوزنی . هرچند رستم است درآید ز سهم تو دشمن به چشم سوزن چون تار ریسمان . خسروی . ریسمان از رگ جان سازم و سوزن ز مژه دیده را دوختن لعل قبا فرمایم . خاقانی . بر هر مژه در چو اشک داود برکرده به ریسمان ببینم . خاقانی . ورز رنج تن بود وز درد سوک ریسمان بگسست و هم بشکست دوک . مولوی (از امثال و حکم ). یک نگاهم بر سر مژگان تهی از اشک نیست از گهر خالی نباشد ریسمان سوزنم . ملاقاسم مشهدی (از آنندراج ). کای که وقتی پنبه بودی در کتو وقت دیگر ریسمان بودی و تار. نظام قاری . در پس چرخه زن پیر جهان تا بنشست ریسمان سخن بکر در این طرز که رشت . نظام قاری . ز گوش پنبه برون آر ای کتو که به پیش مسافتی است ترا ریسمان صفت بس دور. نظام قاری . - امثال : هم ریسمان گسست هم دوک نشست ؛ دیگر ترمیم و دریافت ممکن نباشد. (امثال و حکم دهخدا). || طناب . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) : چاه را سر فروگرفت الحق دلو را ریسمان گسست آخر. خاقانی . بدان قرابه ٔ آویخته همی مانم که در گلو ببرد موش ریسمانش را. خاقانی . حلق بداندیش را وقت طناب است از آنک گردن قرابه را هست نکو ریسمان . خاقانی . دیگری را در کمند آور که ما خود بنده ایم ریسمان بر پاچه حاجت مرغ دست آموز را. سعدی . - ریسمان کشتی ؛ طناب سه چهارلایی که به آن کشتی را می کشند. (ناظم الاطباء). - ریسمان گسل ؛ که ریسمان پاره کند. که طناب و بند بگسلد : یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من مهمیز کله تیز مطلا از آن تو. وحشی بافقی . || گناه . (از قاموس کتاب مقدس ). بند، تار، حبل، رسن، رشته، طناب، مقود، نخ string, rope, thread, cord, chord, line, cable, warp سلسلة، خيط، وتر، شريحة، رتل، خيط رفيع، حبل مرسى، حبل المشنقة، وتر الآلات، إسطبل، فريق موقت، ترادف، ركيزة، ضلع مساعد، شرط، عصبة، وسيلة، زخرف، غزل، اصطف، رافق، صحب، نظم في سلسلة sicim chaîne zeichenfolge cadena corda سیم، سلسله، زه، ریسمان بادبان کشی، رزوه، رگه، وتر، طناب نازک، خط، ردیف، سطر، مسیر، رده، کابل، تلگرام، طناب سیمی، طناب سیمی ضخیم، سیم تلگراف، پیچ و تاب، پیچیدگی
سلسلة|خيط , وتر , شريحة , رتل , خيط رفيع , حبل مرسى , حبل المشنقة , وتر الآلات , إسطبل , فريق موقت , ترادف , ركيزة , ضلع مساعد , شرط , عصبة , وسيلة , زخرف , غزل , اصطف , رافق , صحب , نظم في سلسلة
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "ریسمان" در زبان فارسی به معنای نوعی طناب یا سیم برای بستن یا کشیدن اشیاء به کار میرود. در نوشتن و نگارش این کلمه، تعدادی از قواعد مهم فارسی و نگارشی وجود دارد که در زیر به برخی از آنها اشاره میشود:
نوشتن صحیح: کلمه "ریسمان" باید به صورت صحیح و با حروف درست نوشته شود. از نوشتن نادرست مانند "ریسمان" یا "ریسمان" خودداری کنید.
فاصلهگذاری: هنگام استفاده از کلمه "ریسمان" در جملات، باید به فاصلهگذاری میان کلمات توجه کنید. به عنوان مثال: "این ریسمان قوی است."
جنس و تعداد: کلمه "ریسمان" در فارسی مذکر است و برای جمع آن باید از "ریسمانها" استفاده کرد. مثلاً: "این ریسمانها بسیار محکماند."
نحو جملات: هنگام استفاده از "ریسمان" در جملات، باید به قواعد نحوی توجه شود. به عنوان مثال: "من ریسمانی برای بستهبندی دارم."
استفاده از علائم نگارشی: در جملات، حتماً از علائم نگارشی مانند ویرگول، نقطه و سایر علائم به درستی استفاده کنید. به عنوان مثال: "ریسمان را بردارید، ما باید کار را شروع کنیم."
این نکات میتوانند به نوشتن صحیح و مؤثر کمک کنند. اگر سوال خاصی درباره استفاده یا قواعد دیگر مرتبط با این کلمه دارید، بفرمایید تا بیشتر توضیح دهم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "ریسمان" در جمله آوردهام:
ریسمان محکم و استواری که به بالای درخت وصل شده بود، کمک کرد تا به راحتی از آن بالا بروم.
او یک ریسمان بلند را به دور جعبه پیچید تا مطمئن شود که در طول حمل و نقل باز نمیشود.
کودکان با ریسمان در پارک بازی کردند و مسابقه دو با آن ترتیب دادند.
برای تعمیر قایق، ابتدا باید ریسمانهای پارهشده را تعویض کنیم.
در سفر کوهنوردی، همیشه یک ریسمان اضافی به همراه داشته باشید تا در مواقع ضروری از آن استفاده کنید.
اگر به مثالهای بیشتری نیاز دارید، خوشحال میشوم که کمک کنم!