شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

zami
earth  |

زمی

معنی: زمی . [ زَ ] (اِ)مخفف زمین است که به عربی ارض خوانند. (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). مأخوذ اززم که بمعنی سردی است و جوهر ارض سرد است . (آنندراج ). زمین . (ناظم الاطباء). مختصر زمین . (شرفنامه ٔ منیری ). پست و بلند از صفات اوست و حریر، گوی ، نیام از تشبیهات . (آنندراج ). تنها برای ضرورت شعری نمی آید، بلکه در نثر یعنی غیر ضرورت هم متداول بوده است : سپاس مر ایزد را که آفریدگار زمی و آسمانست و آفریدگار هرچه اندر این دو میان است .(هدایة المتعلمین ربیعبن احمد اخوینی در نیمه ٔ دوم مائه ٔ چهارم ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
از زمی برجستمی تا چاشدان
خوردمی هر چ اندر او بودی زنان .
رودکی (یادداشت ایضاً).
چه دینار و چه سنگ زیر زمی
هر آنگه کزو نایدت خرمی .
ابوشکور.
ستاره ندیدم نه دیدم زمی
بدان زاستر ماندم از خرمی .
ابوشکور (از صحاح الفرس ).
برفتند با شادی و خرمی
چو باغ ارم گشت روی زمی .
فردوسی .
بدشتی رسیدند کاندر زمی
ندیدند جایی پی آدمی .
فردوسی .
ابا خلعت و خوبی و خرمی
تو گفتی همی برنوردد زمی .
فردوسی .
جهان آفریدی بدین خرمی
که از آسمان نیست پیدا زمی .
فردوسی .
تا این سمای روی گشاده نه چون زمی است
تا این زمین بازگشاده نه چون سماست .
فرخی .
کرم کز توت بریشم کند، آن نیست عجب
چه عجب از زمی ار در دهد و گوهر بر.
فرخی .
کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسم
تا شد ز اشکم آن زمی خشک چون لژن .
عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 391).
الا تا زمی از کوه پدید است و ره از چه
به کوه اندر زر است و بره بر شخ و راود.
عسجدی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
آمد بهار خرم و آورد خرمی
وز فر نوبهار شد آراسته زمی .
منوچهری .
خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست
آسمان ابلق و روی زَمی اَبرَش گشته ست .
منوچهری .
شراب و خواب و رباب و کباب و تره و نان
هزار کاخ فزون کرد با زمی هموار.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 277).
به فرمان من بود روی زمی
دد و دام و دیو و پری و آدمی .
اسدی .
ز بس خون خسته زمی لاله زار
وز آن خستگان خاسته لاله ، زار.
اسدی .
بزرگی که مانند او بر زمی
بخوبی و دانش نبد آدمی .
اسدی .
در زمی اندر نگر که چرخ همی
با شب یا زنده کارزار کند.
ناصرخسرو.
ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر
تو بر زمی و از برت این چرخ مدور.
ناصرخسرو.
بر آسمانت خواند خداوند آسمان
بر آسمان چگونه توانی شد از زمی .
ناصرخسرو.
صدر زمین تواضع و خورشید طلعتی
وز طلعت تو تافته خورشید بر زمی .
سوزنی .
از زمین سایه ٔ حلم وی اگر بردارند
تا قیامت زمی اززلزله تسکین نکند.
سوزنی .
خورشید از زمین به سه گردون فروتر است
او از زمی است تا به زحل برتر از زحل .
سوزنی .
از حزم تست یافته جرم زمی درنگ
وز عزم تست یافته دور فلک عجل .
سوزنی .
روی زمی از رفعت چون پشت فلک کردی
چون قطب فروبردی مسمارجهانداری .
خاقانی .
زمی از خیمه پر افلاک و ز بس فلکه ٔ زر
بر سر هرفلکی کوکب رخشا بینند.
خاقانی .
بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کارد
گاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش .
خاقانی .
کفی گل در همه روی زمی نیست
که بر وی خون چندین آدمی نیست .
نظامی .
از تو مجرد زمی و آسمان
تو بکنار و غم تو در میان .
نظامی .
از زمی این پشته ٔ گل بر تراش
قالب یک خشت زمین گو مباش .
نظامی .
تخم وفا در زمی عدل کشت
وقفی آن مزرعه بر ما نوشت .
نظامی .
زمین را از آسمان نثار است و آسمان را از زمی . (گلستان ).
مگر ملائکه بر آسمان وگرنه بشر
به حسن صورت او درزمی نخواهد بود.
سعدی (گلستان ).
در معرفت دیده ٔ آدمی است
که بگشاده بر آسمان و زمی است .
سعدی (بوستان ).
|| در بیت زیر از فردوسی ظاهراً بمعنی کشتزار، زمین مزروع ، زمین آباد و بمجاز بمعنی ملک آمده :
ز چیزی مرا نیست شاها کمی
درم هست و دینار و باغ و زمی .
فردوسی .
|| کشور. (از فهرست ولف ). سرزمین . ناحیه وسیعی از زمین . به این معنی غالباً با مزید مقدم توران ، ایران و جز اینها آید :
ور از شاه توران بترسی همی
نخواهی که آیی به ایران زمی .
فردوسی .
نبودی مرا دل بدین خرمی
که روی تو دیدم به توران زمی .
فردوسی .
رجوع به زم ، زمین و یشتها ج 2 ص 303 شود.
... ادامه
643 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [قدیمی]
مختصات:
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 57
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
earth
ترکی
toprak
فرانسوی
terre
آلمانی
erde
اسپانیایی
tierra
ایتالیایی
terra
عربی
أرض | تراب , تربة , اليابسة , ثرى , بسيطة , عالم الحياة الفانية , دفن , جسد الإنسان , طين , خبأ في التراب
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "زمی" در زبان فارسی به معنای "زمینی" یا "مربوط به زمین" است و به عنوان یک صفت و گاهی به عنوان اسم استفاده می‌شود. برای استفاده درست از این کلمه و رعایت قواعد نگارشی، نکات زیر را مد نظر قرار دهید:

  1. اشکال نوشتاری: کلمه "زمی" به عنوان یک صفت باید به درستی در متن نوشته شود و در مواردی که به صورت صفت به کار می‌رود، باید با اسم مناسب خود همخوانی داشته باشد.

  2. استفاده از ضمایر: در جملاتی که از کلمه "زمی" استفاده می‌شود، باید به دقت به جملات و ضمایر توجه کرد تا ارتباط معنایی واضحی بین اجزای جمله برقرار شود.

  3. ترکیب با دیگر کلمات: معمولاً "زمی" قبل از اسم‌ها می‌آید؛ به عنوان مثال: "محصولات زمی"، "نقاشی‌های زمی" و...

  4. قواعد صرف و نحو: بسته به موقعیت کلمه در جمله، ممکن است نیاز به تصریف و تغییر شکل داشته باشد. مثلاً "زمینی" (پایه صفت) می‌تواند به عنوان صفت برای توصیف اسم‌ها استفاده شود.

  5. نگارش صحیح: مطمئن شوید که از این کلمه در متن‌های ادبی یا علمی به‌درستی و در جای مناسب استفاده کنید.

در کل، رعایت قواعد نوشتاری و نگارشی در استفاده از کلماتی مانند "زمی" به وضوح متن و ارتباط معانی کمک خواهد کرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. در زمینی که زیر پایم است، گل‌های زیبایی روییده‌اند.
  2. در فصل بهار، زمی پر از رنگ و عطر گل‌ها می‌شود.
  3. کشاورزان برای کاشت محصولات جدید، زمی را آماده می‌کنند.

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری