جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: شادی . (حامص ) شادمانی . خوشحالی . بهج . بهجت . استبهاج . بشاشت . مسرت . نشاط. طرب . ارتیاح . وجد. انبساط. سرور. فرح . سراء. (ترجمان القرآن ). مرحان . (منتهی الارب ). خوشدلی . شادمانی . رامش . مقابل اندوه و غم . مقابل سوگ . مقابل تیمار. کروز. کروژ : از او بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی به تیمار جهان دل را چرا بایدکه بخسانی . رودکی . بسا که مست در این خانه بودم و شادان چنانکه جاه من افزون بد از امیر و بیوک کنون همانم و خانه همان و شهر همان مرا نگویی کز چه شده ست شادی سوک . رودکی . آه از این جور بد زمانه ٔ شوم همه شادی او غمان آمیغ. رودکی . بسا خان کاشانه و خان غرد بدو اندرون شادی و نوشخورد. ابوشکور. شادیت باد چندانک اندر جهان فراخا تو با نشاط و شادی بارنج و درد اعدا. دقیقی . دریغا میر بونصرا دریغا که بس شادی ندیدی از جوانی ولیکن رادمردان جهاندار چو گل باشند کوته زندگانی . دقیقی . زن پار او چون بیابد بوق سر ز شادی کشد سوی عیوق . منجیک . هنوز از لبت شیر بوید همی دلت ناز و شادی بجوید همی . فردوسی . تهمتن چو گرز نیا رابدید دو لب کرد خندان و شادی گزید. فردوسی . او می خورد بشادی و کام دل دشمن نزار گشته و فرخسته . ابوالعباس . یارب چه جهان است این یارب چه جهان شادی به ستیر بخشد و غم به قبان . صفار. هر روزشادیی نو بنیاد و رامشی . زین باغ جنت آیین زین کاخ کرخ وار. فرخی . روزگار شادی آمد مطربان باید کنون گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق . منوچهری . همواره همیدون بسلامت بزیادی با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی . منوچهری . بشادی داردل را تا توانی که بفزاید ز شادی زندگانی . (ویس و رامین ). خواستم این شادی بدل امیر برادر رسانیده آید که دانستم که سخت شادشود (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 69). و در علم غیب رفته است که در جهان در فلان بقعت مردی پیدا خواهد شد که از آن مرد بندگان او را راحت خواهد بود و ایمنی و در زندگانی از شادی و خرمی . (ایضاً ص 92). که خوانند بر طایل او را بنام جریری همه جای شادی وکام . اسدی . گفتم که نفس ناطقه را چیست آرزو گفتا بقا و شادی و پیروزی و ظفر. ناصرخسرو. جان اسکندر ز شادی سر بگردون بر برد گر تو نعل اسب خویش از تاج اسکندر کنی . ناصرخسرو. عالم همه [ چو ] خوازه ز شادی و خرمی من مانده همچو مرده ٔ تنها بگور تنگ . عمعق . وقت شادی به نشینی خود کند هر دشمنی دوست آن باشد که با جان وقت تیمارایستد. سید حسن غزنوی . ای خواجه من و تو چه فروشیم ببازار شادی بفروشی تو و من غم نفروشم . خاقانی . در سفری کان ره آزادی است شحنه ٔ غم پیشرو شادی است . نظامی . چون نظر عقل بغایت رسید دولت شادی بنهایت رسید. نظامی . برآمدهمی بانگ شادی چو رعد. سعدی (بوستان ). با آوردن و رسانیدن و کردن و گستردن و گشودن و نمودن صرف شود. رجوع به شادی آوردن ، شادی رسان ، شادی کردن ، شادی گستر، شادی گشای و شادی نمودن ، شود. - بشادی ؛ بخرمی . بانشاط. باشادمانی . بخوشی . بمبارکی : امیر گفت بسم اﷲ بشادی و مبارکی خرامید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 283). بگشای بشادی و فرخی ای جان جهان آستین خی . کامروز بشادی فرا رسید تاج شعرا خواجه فرخی . مظفری (از فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). بمبارکی و شادی چو نگار من در آید بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را. (دیوان شمس ). - شادی و غم گفتن ؛ درد دل گفتن : باوی [ احمد بوعمرو] خلوتها کردی [ سبکتگین ] و شادی و غم و اسرار گفتی . (تاریخ بیهقی ). با حاتمی غم و شادی گفته که این بوسهل از فساد فرو نخواهد ایستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 323). - شادی یا به شادی کسی یا چیزی خوردن یا دادن باده ؛ به یاد او می گساری کردن : خور به شادی روزگار نوبهار می گساراندر تکوک شاهوار. رودکی . یکی خوردبر پادشاه بزرگ دگر شادی پهلوان سترگ . (گرشاسب نامه ص 86). مگر شادی قدت خورد نرگس که مست افتاده اندر پای سرو است . کمال الدین اسماعیل (از آنندراج ). رطل گرانم ده ای مرید خرابات شادی شیخی که خانقاه ندارد. حافظ. نغز گفت آن بت ترسابچه ٔ باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد. حافظ. بر جهان تکیه مکن چون قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان . حافظ. - امثال : شادی آن شادی است کز جان رویدت . مرحوم ادیب (از امثال و حکم ). شادی امروز را بفردا مفکن . مرحوم ادیب (از امثال وحکم ). شادی بی غم دراین بازار نیست . مولوی (از امثال و حکم ). شادی دل رهن صفه و بار نیست خوش بیابان کش در و دیوار نیست . مرحوم ادیب (از امثال و حکم ). شادی صدساله زاید مادر یک روزه غم . سنائی (از امثال و حکم ). || جشن . طرب : در این بزمگه شادی آراستند مهان را بخواندند و می خواستند. اسدی . || لهو. نشاط : گفت تو هنوزخردی و کودکی ترا باری شادی و بازی باید کردن چنانک کودکان را وقت ادب آموختن بود بیاموزی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). || (اِ) میمون . (برهان قاطع). بلهجه ٔ طبری بوزینه . حمدونه . کپی . قرد. (یادداشت مؤلف ). 1- ابتهاج، انبساط، بهجت، خرمي، خوشحالي، سرور، شادماني، فرح، مسرت، نزهت، نشاط
2- جشن، طرب، عشرت، عيش
3- بوزينه، ميمون اندوه، غم happiness, rejoicing, jubilation, gaiety, glee, exultation, airiness, mirth, caper, curvet, gala, joyance, pleasance سعادة، البهجة، النعيم، هناء، السعادة السماوية mutluluk bonheur glück felicidad felicità سعادت، خرسندی، خوش بختی، سعد کوفی، خوش وقتی، وجد، خوشی، شادمانی، هلهله، خوشنودی، خوشدلی، بشاشت، سبک روحی، سرور و نشاط، خوشحالی، خوشی ونشاط، ساز و نواز، وجد و سرور، شادمانی از فتح و ظفر، خوش اندامی، ظرافت، عیش، جست و خیز، جهش، شوخی، جشن و سرور، ادب، مطبوع بودن، شاد
کلمه "شادی" یک اسم فارسی است که به معنای خوشحالی و رضایت ذهنی به کار میرود. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه اشاره میکنیم:
نوشتن کلمه: "شادی" به سادگی و بدون هیچ پسوند یا پیشوندی نوشته میشود. حروف آن به شکل زیر است: ش، ا، د، ی.
جمعسازی: برای جمع بستن کلمه "شادی"، میتوان از پسوند "-ها" استفاده کرد. به عنوان مثال: "شادیها".
کاربرد در جملات:
شادی از مهمترین احساسات انسانی است.
ما باید برای ایجاد شادی در زندگی خود تلاش کنیم.
قید و صفت: میتوان از "شادی" به عنوان قید یا صفت هم استفاده کرد. به عنوان مثال:
او با شادی به جشن آمد. (قید)
این روز، روز شادی است. (صفت)
ترکیبها: "شادی" میتواند با دیگر واژهها ترکیب شود. مانند:
شادیبخش: چیزی که باعث شادی میشود.
شادمان: به معنای شاد و خوشحال.
نگارش مناسب: در نگارشهای رسمی و ادبی، بهتر است از کلمه "شادی" در متنها و جملات کوتاه و صریح استفاده شود و از گویشهای غیررسمی پرهیز گردد.
رعایت املاء: در نوشتن "شادی" باید به املای صحیح آن توجه شود و به اشتباهاتی مانند написن آن به شکل "شادیی" یا "شادی" به طور نادرست اجتناب شود.
با رعایت این نکات، میتوان به درستی از کلمه "شادی" در نوشتار و گفتار بهرهبرد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "شادی" در جمله آورده شده است:
شادی در چهرهی او نمایان بود، وقتی خبر موفقیتش را شنید.
مهمانی تولدش پر از شادی و خوشحالی بود.
او همیشه سعی میکند در زندگیاش لحظات کوچک شادی بسازد.
موسیقی میتواند احساسی از شادی و آرامش را در قلب انسان ایجاد کند.
بچهها با خنده و بازی، شادی را در خانه پراکنده کردند.
امیدوارم این جملات به شما کمک کنند!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: سعادت، خرسندی، خوش بختی، سعد کوفی، خوش وقتی، وجد، خوشی، شادمانی، هلهله، خوشنودی، خوشدلی، بشاشت، سبک روحی، سرور و نشاط، خوشحالی، خوشی ونشاط، ساز و نواز، وجد و سرور، شادمانی از فتح و ظفر، خوش اندامی، ظرافت، عیش، جست و خیز، جهش، شوخی، جشن و سرور، ادب، مطبوع بودن، شاد
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر