جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: طفل . [ طِ ] (ع اِ) بچه . نوزاد آدمی .زغلول . کودک . مولود. (منتخب اللغات ). نوزاد مردم و جانوران وحشی . (منتهی الارب ). کودک خرد. یکی را گویند و جماعتی را نیز گویند. (مهذب الاسماء). مسعودی گوید:طفل خردتر از صبی است . ج ، اطفال . صاحب آنندراج گوید: زمان طفولیت از ولادت تا وقت بلوغ و عندالبعض تا وقت حرکت و نهوض ، کذا فی بعض شروح نصاب و یتیم و بی مادر و بی زبان و بسته زبان و شیرمک و شیرمست و خاک نشین وبازی گوش و بدخو و بهانه جو و خودسر و خودرأی و شوخ و بیباک و زیرک و نی سوار و نورفتار و نوبپاآمده و بکرنگاه و زبان دان در فارسی از صفات اوست : طفل را چون شکم به درد آمد همچو افعی ز رنج او بربیخت گشت ساکن ز درد چون دارو زن به ماچوچه در دهانش ریخت . پروین خاتون (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ). پیر در دست طفل گردد اسیر پشه گیرد چو باشه گردد پیر. سنائی . طفلی هنوز بسته ٔ گهواره ٔ فنا. مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا. خاقانی . ما طفل وار سرزده و مرده مادریم اقبال پهلوان عجم دایگان ماست . خاقانی . چو آن عودالصلیب اندر بر طفل صلیب آویزم اندر حلق عمدا. خاقانی . هیچ طفلی در این دبستان نیست که ورا سوره ٔ وفا ز بر است . خاقانی . طفل می نالید یعنی قرص رنگین کوچک است سگ دوید آن قرص زو بربود و آنک رفت راست . خاقانی . نذر کردم که در مدت این فتنه و ایام این محنت جز در بیاض روز از خانه بیرون نیایم و پیش از طفل آفتاب بر سر آفتاب روم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 329). طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ . (گلستان ). طفل چون صاحب احسان گردد زود از داده پشیمان گردد. جامی . غلام مذأب ؛ طفل باگیسو. (منتهی الارب ). - امثال : طفل را به کاری فرست و خود از پی او برو . طفل عاقِل ز پیر جاهل بِه ْ . || کوچک از هر چیز. (منتخب اللغات ). خرد و ریزه ٔ هر چیزی و هو واحد و جمع مثل الجنب . قوله تعالی : او الطفل الذین لم یظهروا. (قرآن 31/24). ج ، اطفال . (منتهی الارب ). || در اصطلاح نردبازان ، مهره : از پی سی طفل را در یک بساط آن سه لعبت ز استخوان آخرکجاست . خاقانی . || نیاز. || شب . || آفتاب قریب به غروب . || اخگر که از آتشزنه برافتد. || خرد وپاره ای از هر چیزی عین باشد یا حدث و معنی . (منتهی الارب ). - طفلان آتش ؛ کنایه ازشراره باشد : دویدند قومی دلیران روم چو طفلان آتش به تاراج موم . امیرخسرو (از آنندراج ). - طفلان چمن ؛ نباتات نورسته : طفلان چمن را چو شرر نیست بقائی در باغ خزان است که همزاد بهاراست . سلیم (از آنندراج ). - طفل بر در مسجد و به مسجد افکندن ؛ چون زن فاحشه از نطفه ٔ حرام فرزندی بار آرد نهانی آن را بر در مسجد افکندتا هرکه به سروقتش رسد بردارد : مرد خدا نمیشود گرچه زند کنار خود بر در مسجد افکند طفل حرامزاده را. ملاطغرا (از آنندراج ). طفل اشکی کز غم دنیا ز طبعت زاده است شرم بادت گر ز چشم آن را به مسجد افکنی . شفیع اثر (از آنندراج ). ریخت به خانه ٔ خدا اشک ریای زاهدان قحبه به مسجد افکند طفل حرامزاده را. سعید اشرف (از آنندراج ). - طفل چهل روزه ؛ اشاره به آدم صفی (ع ) است بسبب آنکه گِل او در چهل روز سرشته شد. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). - طفل خونی یا خونین ؛ آفتاب : برشکافد فلک مشیمه ٔشب طفل خونین به خاور اندازد. خاقانی (از آنندراج ). - || اشک را نیز گویند. - طفل دبستان ؛ کنایه از کسی که هیچ رتبه و قدری نداشته باشد. (آنندراج ). - طفل در گریبان انداختن ؛ رسم ولایت است خاتونی که پسر ندارد و خواهد که پسر یکی از اقربا به فرزندی گیرد پسر او را در گریبان کرده از دامن برمی آرد و در این شرط است به آنکه از من زاده است ، پس عبارت مذکور بمعنی به پسری گرفتن باشد : ز دل زائیده طفل اشک چشم ازخویش میداند چو فرزندی که اندازند مردم در گریبانش . طاهر وحید (از آنندراج ). - طفل را از پستان بریدن و از شیر باز کردن و از شیر بریدن و از شیر واگرفتن ؛ جدا کردن او را و بازداشتن از شیر و آن را به تازی فطام گویند : رسید نوبت بیداربختیم وقت است که طفل خواب ز شیر فسانه واگیرم . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). چو رفت ایام شیر و عهد نازش به عادت دایه کرد از شیر بازش . بیانی (از آنندراج ). ز شیر دختر رز تا بریدم طفل عادت را به حکم دایه ٔ مشرب به خون توبه خو کردم . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). کلیم پیر شدی وقت آن هنوز نشد که طفل طبع ز شیر هوس بریده شود. ابوطالب کلیم (از آنندراج ). - طفل رزان ؛ شراب انگوری : مینا ز می ناب تهی ماند و لب از حرف خاموشی ما مرثیه ٔ طفل رزان است . درویش واله هروی (از آنندراج ). - طفل زبان دار ؛ کودک زیرک . - طفل زبان دان ؛ کودکی که سخن استاد زودبفهمد و یاد گیرد و به استاد بازگوید : دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش . خاقانی (از آنندراج ). - طفل شب ؛ ماه . (آنندراج ) (غیاث ). - طفل شش روزه ؛ عالم و آنچه در اوست که در شش روز آفریده شد به حکم خلق السموات و الارض فی ستة ایام . میرزا صائب راست : ما حریفان کهن سال جهان ازلیم طفل شش روزه ٔ عالم ندهد بازی ما. - || و بعضی گویند کنایه از انسان است . (آنندراج ). - طفل ششماهه ٔ رز ؛ شراب ، چه بعداز شش ماه رسیده شود : طفل ششماهه ٔ رز یک نفس آرام نیافت تا نگردید به گهواره ٔ مینا در خواب . طغرا (از آنندراج ). - طفل شیر و طفل شیرخواره ؛ بمعنی پس اضافت به اندک ملابسته باشد (کذا). و ملا طاهر وحید راست در تعریف میدان اصفهان : ازاین سروران گشته گر طفل شیر از آن سر چو برگشته برگشته پیر. (از آنندراج ). - طفل مزاج و طفل مشرب ؛ آنکه خوی کودک دارد. ساده لوح . ابوطالب کلیم راست : بر طفل مزاجان جهان چون گذرد حال امروز که پستان امل شیر ندارد. میرزا صائب راست : از طفل مشربی است که در کام ناقصان این میوه های خام تمنا شود لذیذ. (از آنندراج ). - طفل مشیمه ؛ شراب انگوری لعلی . (برهان ). - طفل مشیمه ٔ رزان ؛ شراب انگوری . (آنندراج ). - طفل مکتب ؛ مرادف طفل دبستان . (آنندراج ). - طفل هاله ؛ طفل نوزاد که زیاده از دو سه روز بر او نگذشته باشد و گویند شش روزه و این از اهل زبان به تحقیق پیوسته است وبرخی گویند بدین معنی مسموع نیست ، اما طفل حال چنانکه گویند فلانی طفل حال است ؛ فلان مقدمه به خاطرش نیست . راضی راست : آن کمان ابرو چوطفل هاله بود از سرکشی چون کمان حلقه ای با ماش ناچاقی بود. (از آنندراج ). - طفل هندو ؛ مردمک چشم را گویند به اعتبار سیاهی . (برهان ) (آنندراج ) : تانترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من . خاقانی . اسم بچه، خردسال، غلام، كودك، نوزاد، نوباوه، نوجوان بالغ، بزرگسال child, baby, infant, babe, brat, inexperienced person, tyke طفل، طفلة، ابن، ابنة، قاصر، غلام، ثمرة، إنتاج، غر، بنت کودک، فرزند، بچه، زاده، بچه کوچک، شخص ساده و معصوم، بچه کمتر از هفت سال، بچه بداخلاق و لوس، کف شیر، بچه شیطان و موذی، ادم خام دست، سگ، ادم خام دست وبی تجربه
child|baby , infant , babe , brat , inexperienced person , tyke
عربی
طفل|طفلة , ابن , ابنة , قاصر , غلام , ثمرة , إنتاج , غر , بنت
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه «طفل» در زبان فارسی به معنای کودک یا بچه است و از نظر قواعد نگارشی و استعمال مواردی دارد که در ادامه به برخی از آنها اشاره میکنم:
رایجترین شکل: «طفل» بهعنوان اسم بهکار میرود و معمولاً به کودکان کوچک اشاره دارد.
تلفظ: این کلمه به صورت «طِفْل» تلفظ میشود.
نحو و تصریف:
«طفل» بهعنوان اسم مفرد است و جمع آن «اطفال» میباشد.
در جملات میتوان بهراحتی از آن بهعنوان فاعل یا مفعول استفاده کرد. مثلاً:
طفل در پارک بازی میکند.
مادر به طفل غذا میدهد.
استفاده در عبارات و اصطلاحات: این کلمه در برخی از عبارات و اصطلاحات نیز بهکار میرود. مثلاً:
«طفل معصوم» به معنای کودک بیگناه.
«رسیدگی به حقوق طفل» در مباحث حقوق بشر.
قید و شرط در نوشتار: معمولاً در نوشتههای رسمی، از کلمه «کودک» بهجای «طفل» بیشتر استفاده میشود، اما در زبان محاوره و ادبیات کودکانه، «طفل» کاربرد دارد.
نگارش صحیح: دقت کنید که در زمان نوشتن، به شیوه صحیح املایی کلمات توجه شود و بهویژه به قواعد نگارشی مثل فاصلهگذاری درست و استفاده از نقطهگذاری مناسب رعایت شود.
استفاده صحیح از کلمه «طفل» و آگاهی از قواعد نگارشی آن میتواند به بهبود نگارش شما کمک کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
طفل کوچک با لبخندی شیرین وارد پارک شد و همه را به شادی دعوت کرد.
مادر از خواب بیدار شد و دید که طفلش با عروسکهایش بازی میکند.
در این کتاب، داستانهایی دربارهٔ فضیلتهای محبت و مراقبت از طفلها نوشته شده است.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: کودک، فرزند، بچه، زاده، بچه کوچک، شخص ساده و معصوم، بچه کمتر از هفت سال، بچه بداخلاق و لوس، کف شیر، بچه شیطان و موذی، ادم خام دست، سگ، ادم خام دست وبی تجربه