شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

'ostād
master  |

استاد

معنی: استاد. [ اُ ] (ص ) (معرب آن نیز استاد و استاذ) اوستاد. اُستا. اوستا (مخفف اوستاد) . ماهر. بامهارت . صاحب مهارت . حاذق . (دهار) (ربنجنی ) :
از غایت بی ننگی و از حرص گدائی
استادتر از وی همه این یافه درایان .
سوزنی .
ز گوهر سفتن استادان هراسند
که قیمت مندی گوهر شناسند.
نظامی .
حاذق ؛ سخت استاد. (ربنجنی ).
- استاد شدن ؛ ماهر شدن . حذق . حذاق . ثقف .
- استاد کردن ؛ ماهر کردن .
|| علیم . نیک دان . دانا و عالم علمی یا فنی . داننده ٔ صنعتی از امور کلیه و جزئیه . (برهان ) : و هر کسی که خواب داند گزاردن و استاد بود چون کسی او را خوابی پرسد اگر آن خواب بد بود او خاموش بود و نگزارد. (ترجمه ٔ بلعمی از طبری ).
ز روم و ز هند آنکه استاد بود
وز استاد خویشش هنر یاد بود.
فردوسی .
هزار و صد و شصت استاد بود
که کردار آن تختشان یاد بود
یکی دیگ رویین ببار اندرون
که استاد بود او بکار اندرون .
فردوسی .
جوان رفت و آورد خامه دویست
به استاد گفت ای گرامی مأیست .
فردوسی .
فرستاد کس نزد آهنگران
هر آنکس که استاد بود اندر آن .
فردوسی .
ز دیوار گرهم ز آهنگران
هر آنکس که استاد بد اندر آن .
فردوسی .
وز ایشان هر آنکس که استاد بود
زخشت و ز گل در دلش یاد بود.
فردوسی .
ز هر کشوری مردم پیش بین
که استاد یابی بدین برگزین .
فردوسی .
به استاد گفت این شکار من است
گزاریدن خواب کار من است
فرستاد و رفتند از ایوان شاه
گرانمایه استاد با نیکخواه .
فردوسی .
سخت خوب آمد این دو بیت مرا
که شنیدم ز شاعری استاد.
فرخی .
کاتب نیکست و هست نحوی استاد
صاحب عباد هست و هست مبرد.
منوچهری .
هنر در پارسی گفتن نمودند
کجا در پارسی استاد بودند.
(ویس و رامین ).
گفتم [ عبدالغفار ] زندگانی خداوند دراز باد بر آنجمله که خداوند نبشته است هیچ دبیر استاد نتواند نبشت . (تاریخ بیهقی ص 131). بفرمود تا هر امیری صد مرد استاد جمع کردند. (قصص الانبیاء ص 151). گفت این مال ازدزدی جمع شده است که در آن کار استاد بود. (کلیله ودمنه ).
مگر میرفت استاد مهینه
خری می برد بارش آبگینه
یکی گفتش که بس آهسته کاری
بدین آهستگی بر خر چه داری
بگفتا هیچ دل پرپیچ دارم
اگر این خر بیفتد هیچ دارم .
عطار.
|| سرور. رئیس (در طبقه ٔ شعرا و دانشمندان و محتشمان ) :
رودکی استاد شاعران جهان بود
صدیک از وی توئی کسائی پرگست .
کسائی .
استاد این سرای بآئین همی بود
رای رئیس سید ابوسهل حمدوی .
فرخی .
استادان در صفت مجلس و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته بودند. (تاریخ بیهقی ص 276). اگر این فاضل از روزگار ستمکار داد یابد و پادشاهی طبع او را به نیکوکاری مدد دهد چنانکه یافتند استادان عصرها... در سخن موئی بدو نیم شکافد. (تاریخ بیهقی ص 281). || رئیس و سَر کاری ، چون استاد در دکان نجار نسبت به شاگردان . || امام . راهنما. پیشوا. دلیل :
براندیش و از نام خود یاد کن
خرد را بدین کار استاد کن .
فردوسی .
سخن های نکو را یاد می دار
وزآن در پیش خویش استاد میدار.
ناصرخسرو.
|| خواجه سرا. خِصی . خادم . (تاج العروس ). آغا. رجوع به استاذ شود. || آموزنده . (مؤید الفضلاء). معلم اطفال و جز آن . مُکتِب . مدرس . آموزگار. آموزاننده . (برهان ). مقابل شاگرد و تلمیذ و میلاو. ج ، اساتید، اساتذه :
میلاو منی ای فغ و استاد توام من
پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه می لاو .
رودکی .
هم آنکس که استاد طلحند بود
بفرزانگان بر خردمند بود.
فردوسی .
زآنکه استاد تو اندر همه کاری پدر است
چون پدر گشتی اندر همه کاری استاد.
فرخی .
بحیله ساختن استاد بخردان زمین
بحرب کردن شاگرد پادشاه زمان .
فرخی .
خردمندان دانستندی که نه چنانست و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده میزدندی که وی [ بوسهل زوزنی ] گزافگوی است جز استادم [ ابونصر مشکان ] که وی را فرو نتوانست برد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 176). استادم [ ابونصر مشکان ] بمن [ ابوالفضل بیهقی ] رسید اشارتی کرد سوی من ، پیش رفتم . (تاریخ بیهقی ص 166). من بازگشتم و هرچه دیده بودم با استادم بگفتم . (تاریخ بیهقی ص 228). مردی بزرگ بود این استادم . (تاریخ بیهقی ص 615). جواب استادم نبشته بود هم بمخاطبه ٔ معتاد. (تاریخ بیهقی ص 379). امیر گفت شاگردان بددل و بسته کار باشند چون استاد شدند و وجیه گشتند کار دیگرگون کنند. (تاریخ بیهقی ص 342). دیگر روز چون بار بگسست وزیر را بازگرفت با استادم ابونصر. (تاریخ بیهقی ص 394). بخلیفه و وزیر خلیفه نامه ها استادم بپرداخت . (تاریخ بیهقی ص 363).
مر استاد او را بر خویش خواند
ز بیگانگان جای پردخت ماند.
(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).
خجلت عیب تن خویش و غم جهل کشد
کودکی کو نکشد زحمت استاد ادیب .
ناصرخسرو.
دگر گفتند هرگز کس بدین در
نه شاگردی نه استادی نه استاد.
ناصرخسرو.
با هر مرد استاد هزار شاگرد و سیصد هزار مرد جمع آمدند. (قصص الانبیاء ص 151).
با دل گفتم چو در حضر شاد نه ای
وز بند زمانه یک دم آزاد نه ای
در تجربه های دهر استادان را
شاگردی کن کنون که استاد نه ای .
(از مقامات حمیدی ).
جرم ز شاگرد و پس عتاب بر استاد
اینت به استاد اصدقای صفاهان .
خاقانی .
شاگردخادمان در اوست روزگار
کاستاد بحر دست
جواهرفشان اوست .
خاقانی .
ز کس بدهر خجل نیستم بحمداﷲ
مگر ز ایزد و استاد صدر احرارم .
خاقانی .
تمتعی که من از فضل در جهان دیدم
همین جفای پدر بود و سیلی استاد.
ظهیر فاریابی .
صدمه های عشق را کی بوالهوس دارد قبول
کی شناسد طفل قدر سیلی استاد را.
ظهیرفاریابی .
پادشاهی پسر بمکتب داد
لوح سیمینش در کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته بزر
جور استاد به ز مهر پدر.
سعدی .
سعی نابرده در این راه بجائی نرسی
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر.
حافظ (دیوان چ قزوینی - غنی ص 170).
- استاد معلم ؛ آموزگار. آموزنده :
استاد معلم چو بود کم آزار
خرسک بازند کودکان در بازار.
سعدی .
|| در اصطلاح کنونی معلمین مدارس عالیه را به سه قسمت تقسیم کنند: استاد (بالاترین درجه )، دانشیار، دبیر. || مأمور وصول مالیات : بمن [ ابومحمد کاتب ] چنین رسانیدند از بعضی از ایشان [ مردم قم ] که شاخهای کوچک تر از درخت می گرفتندو پسران خُرد خود را به روی درمی انداختند، و بدان چوبها ایشان را می زدند، و در زبان ایشان می نهادند که بگوئید: اﷲ اﷲ ایها الاستاذ تأمّل حالی ، فقد وقع الیرقان علی غلّتی فأفسدها، و وقع الدّود علی قطنی فأکله و احتاج (و اجتاح ؟) الجراد و القمل سائر مابقی ؛ یعنی اﷲ اﷲ ای استاد اندیشه کن در حال من بحقیقت که زنگار در غلّه ٔ من افتاد و آنرا تباه گردانید و کرم واقع شد در پنبه زار من و آنرا بخورد و آنچه باقی ماند ملخ بکلی بخورد... (تاریخ قم ). رجوع به امثال و حکم «میخ قمی » ص 1772 شود. || دلاّک (در تداول عوام ).
- استاد برَسان کردن ؛ تعبیری مثلی است و معنی آن ، با کمی و نارسائی پارچه وقماش ، بسختی و صعوبت از آن جامه ای کردن . رجوع به استاذ شود.
... ادامه
801 | 0
مترادف: 1- آموزگار، مدرس، مربي، معلم، هيربد، 2- خبره، زبردست، كاردان، ماهر، متبحر 3- كارفرما، 4- صنعتگر، 5- دانا، عالم، 6- رئيس، سركرده، مهتر
متضاد: شاگرد، ناشي
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم، صفت) [پهلوی: ōstāt] ‹اوستاد›
مختصات: ( اُ ) [ په . ] (اِ. ص .)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: صفت
آواشناسی: 'ostAd
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 466
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
master | professor , maestro , adept , wright , teacher
ترکی
profesör
فرانسوی
professeur
آلمانی
professor
اسپانیایی
profesor
ایتالیایی
professore
عربی
رئيسي | ماجستير , سيد , السيد , ربان , خبير , فنان , مدرس , رب العمل , ولي الأمر , رئيس مؤسسة , حاكم , خط رئيسي , منتصر , المتغلب , تخصص , تغلب , سيطر , كبح , روض , برع في , يتقن
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "استاد" در زبان فارسی به معناهای مختلفی به کار می‌رود و قواعد خاصی برای آن وجود دارد. در ادامه به نکات مهم نگارشی و قواعد مربوط به این کلمه اشاره می‌شود:

  1. نحوه نوشتن: کلمه "استاد" با حرف اول بزرگ نوشته می‌شود وقتی که به عنوان عنوان یا لقب کسی می‌آید، مثلاً "استاد محمدحسین".

  2. تلفظ: "استاد" به طور معمول با تلفظ "اِستا(د)" در زبان گفتاری استفاده می‌شود.

  3. نوع کاربرد:

    • به عنوان لقب: "استاد" معمولاً به افراد دارای تحصیلات عالی و یا تخصص در یک زمینه علمی یا هنری اطلاق می‌شود.
    • در زمینه‌های علمی: به استاد دانشگاه، استاد دوره‌های آموزشی و غیره اشاره دارد.
    • در حوزه‌های هنری: می‌تواند به افرادی که در هنرهای مختلف دارای مهارت و تجربه هستند نیز اطلاق شود.
  4. جمع‌سازی: جمع کلمه "استاد" به صورت "اساتید" است.

  5. عبارات و ترکیبات:

    • "استاد دانشگاه": به فردی که در دانشگاه تدریس می‌کند اشاره دارد.
    • "استاد راهنما": به فردی که در پروژه‌های تحصیلی به دانشجویان کمک می‌کند، گفته می‌شود.
    • "استادکار": در برخی حرفه‌ها به فردی با مهارت بالا اطلاق می‌شود.
  6. نکات نگارشی:
    • در متون رسمی و علمی به عنوان لقب افراد باید به درستی استفاده شود.
    • در نوشتار غیررسمی ممکن است قالب‌های مختلف به کار رود، اما احترام به عنوان باید رعایت شود.

این نکات می‌تواند در نگارش و استفاده صحیح از کلمه "استاد" در متون مختلف به شما کمک کند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "استاد" در جملات مختلف آورده شده است:

  1. استاد من همیشه به ما انگیزه می‌دهد تا بهتر درس بخوانیم.
  2. در دانشگاه، استادان نقش بسیار مهمی در آموزش دانشجویان دارند.
  3. من به تلاشم ادامه می‌دهم تا مانند استاد بهترین شوم.
  4. استاد تاریخ در کلاس خود از روش‌های جدید تدریس استفاده می‌کند.
  5. در کنفرانس، استاد به بحث درباره آخرین دستاوردهای علمی پرداخت.

اگر به مثال‌های بیشتری نیاز دارید، خوشحال می‌شوم که کمک کنم!


واژگان مرتبط: ارباب، سرور، صاحب، کارفرما، چیره دست، پرفسور، معلم دبیرستان یا دانشکده، رهبر ارکستر، مرد زبردست، فریور، کارگر سازنده، نجار

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری