شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

bāzdāštan
deter  |

بازداشتن

معنی: بازداشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) (اپاک داشتن )، منع نمودن باشد. (برهان ) . (ترجمان القرآن ). ممانعت . (زوزنی ). منع کردن . (آنندراج ). عَصر. غَرض . عَفس . عَفک . عُرَس . عَجس . تعکیظ. اِلتحاص . صَری . اجذا. اِعتام . عَذب . اِعدام . اِعذاب . صَبن . تعجیز. جَعظ. دَقل . دَقن . منع. ذَب ّ. ذَأذَاءة. تَذه ٔ ذُوء. تمنیع. خطّ. تقلید. شَمظ؛ بازداشتن کسی را از چیزی و برگردانیدن . (منتهی الارب ). حجابة. حَجب . حجاب . حَصر. حَظر. ثَنی . (دهار). احکام . حبس . صبر. حجز. عَزب . حَد. حَصر. تبر. قصر. کفکفه . لیت . ضبن . عوق . عَجس . تعویذ. (تاج المصادر بیهقی ). مانع شدن . ممنوع داشتن . جلوگیری کردن :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز.
ابوشکور.
من موسی را بکشم ، او را گوی خدای خویش را بخوان تا مرا ازاو بازدارد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). کافران آب همی خوردند و مسلمانان ایشان را بازداشتند و پیغمبر علیه السلام گفت بازمدارید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
سپه را ز راه بدی بازداشت
که با پاک یزدان به دل راز داشت .
فردوسی .
ای مسلمانان میلاوه که دارد بازا
بجز آن کس که بود سفله دل و غمازا.
ابوالعباس .
نهی رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و اصحابه و سلم عن لبس الشهرتین ؛ و بازداشت رسول صلی اﷲعلیه و آله و اصحابه و سلم امت را از پوشیدن جامه ای که سبب دو شهرت گردد. (بخاری ).
کسی کوشود زیر نخل بلند
همان سایه زو بازدارد گزند.
فردوسی .
چه بهتر کزو بازداریم چنگ
گرفتن چه بهتر ز بهر درنگ .
فردوسی .
از چنین باده در چنین مجلس
هیچ زاهد مرا ندارد باز.
فرخی .
هر چه خواهی کن با تن که تو سالار تنی
لیک او را زپرستیدن شه بازمدار.
فرخی .
از روی او و روی همه اولیای او
مکروه بازداری ای ذوالجلال بار.
منوچهری .
اکنون که آن شهنشه بر بنده کرد شفقت
کوشی که رحمت شه از بنده بازداری ؟
منوچهری .
اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 181). شمشیر برکشدو هر کس که وی را بازدارد گردن بزند. (تاریخ بیهقی ).
از ایشان گنه پهلوان درگذاشت
سپه را ز تاراج و خون بازداشت .
اسدی (گرشاسب نامه ).
یا کاری بیند از کسی که او را ناخوش آید و آنکس را از آن باز نتواند داشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پس ادریس ایشان رابخدای تعالی می خواند. و از آتش پرستیدن بازمیداشت . (قصص الانبیاء ص 30). و خاصیتش آنک [ خاصیت فیروزه ] چشم زدگی بازدارد. (نوروزنامه ).
چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟
رسد به فرجام آن کارکش کنم آغاز.
مسعودسعد.
خانه را خداوندی است که دشمن را از آن باز تواند داشت . (مجمل التواریخ و القصص ).
تظلم کنم تا ستم بازدارد
ملک خان عادل ، علی بن هارون .
سوزنی .
تا اوباش را از تهییج حرب و فتنه بازدارند. (سندبادنامه ص 202).
بردم از جامه و جواهر و گنج
آنچه ز اندیشه بازدارد رنج .
نظامی .
چه مشغولی از دانشت بازداشت
به بیدانشی عمر نتوان گذاشت .
نظامی .
غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازدارد ز سیر در ملکوت .
سعدی .
خواب نوشین بامداد رحیل
بازدارد پیاده را ز سبیل .
سعدی (گلستان ).
|| پرهیز دادن : و آنرا که سبب بسیاری طعام و شراب باشد از آن باز باید داشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || جلوگیری کردن : و آنچه از این انواع بکار دارند جهد باید کرد تا بخار آن از روی بیمار [ خداوند علت ذات الریه و ذات الجنب و ذات الصدر ] باز دارند تا تاسه و ضیق النفس نکند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || دریغ داشتن . مضایقه کردن :
نه هرگز گشاید سر گنج خویش
نه زو بازدارد همی رنج خویش .
فردوسی .
فرمود که یا عزرائیل ، من بهشت را از دوستان خود بازندارم ، آن را رها کن تا در بهشت باشد.، (قصص الانبیا ص 32). اما چندان درختستان میوه های گوناگون و ... باشد کی هیچ قیمت نگیرد و آینده از آن بازندارند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 142). || نهی . (مجمل اللغه ) (ترجمان القرآن ). نهی کردن . حرام کردن .اعفاف . عصمة. (منتهی الارب ) : بمعروف حکم کردند و از منکر بازداشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 314). و اگر ما را سجده میکردند و میپرستیدند ما را امکان بازداشتن از معصیت نبود، الهی ما را بگناه بندگان خود مگیر. (قصص الانبیاء ص 17). || بند آوردن . سد کردن : عنبر را اندر شراب قابض تر کنند... قی بازدارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پس اگر افراطافتد [ اندر قی دریا نشسته را ] و ضعیف شوند، تدبیربازداشتن آن باید کردن به چیزها که معده را قوی گرداند و قی را بازدارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنچه [ از طمث ] از دفع طبیعت بود... باز نباید داشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). برگ خرفه که بتازی البقلةالحمقا گویند بکوبند و آب آن بدهند با گل ارمنی ، خون بازدارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اهل سبا از جانب کوه بندی بسته بودند از سنگ خاره و آب بازداشته . (قصص الانبیاء ص 177). || محفوظ داشتن . نگه داشتن حفظ و نگاهبانی : فرج از ناشایست بازداشتم . (کلیله و دمنه ). || بیکسوی داشتن . برکنار داشتن . بازداشتن خود را از چیزی . کف نفس کردن . جدا کردن . خود را بازداشتن ؛ اعتکاف . نگه داشتن : اگر کسی خود را از ظلم باز نتواند داشت چه ضرورت که دیگران رانیز بازندارد. (از اندرزنامه ٔ منسوب به خواجه نظام الملک ). علی خواست تا ایشان را از رسول بازدارد تا المی بتن رسول نرسد، پس رسول گفت ... (قصص الانبیاء ص 242).
نه هر که زبان دراز دارد
زخم از
تن خویش باز دارد.
نظامی .
|| عَقر. (منتهی الارب ). متوقف کردن . نگاه داشتن . بازداشتن از رفتن :
ور دیو ز کار بازداردت
رنجور بوی و خوار و مدحور.
ناصرخسرو.
نه بازداردش از گردش آتشین میدان
نه راه گیردش از رفتن آهنین دیوار.
مسعود سعد.
و آنکه شکم وی زندان یونس بود کشتی بازداشت . (مجمل التواریخ و القصص ). چهارم خوش آوازی که به حنجره ٔ داودی آب از جریان و مرغ از طیران بازدارد. (گلستان ). تو مرا به اکراه بدین مقام و بدین ناحیت بازداشتی . (تاریخ قم ص 254). || حبس . (دستور الاخوان ) (ترجمان القرآن ) (المنجد). تعنیه ؛ بندی کردن و بازداشتن . غَضر؛ بازداشتن و بند نمودن کسی را. جَدع ؛ بازداشتن کسی را و بزندان کردن . (منتهی الارب ). حبس کردن . توقیف کردن . محبوس کردن : و بندوی و بسطام خالان پرویز را که اندر زندان بازداشته بودند این خبر بشنیدند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پس جهودان ایشان را [ حواریان ] بگرفتند و بازداشتند و عذاب همیکردند که از عیسی بیزار شوید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). قدید بنزدیک کرمانی شد و سلام کرد و بنشست پس گفت یا اباعلی سوگند دهم بر تو بخدای که کاری نکنی که از تو نزیبد و تو سید قومی . نصر سیار بجای تو آن کرد که کرد و اگر از بهر آن همی کنی که او ترا بازداشت تو نیز اورا بازدار و آنگاه بدوستی بازآی چنانکه بودی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ملک فرمود که هر دو را بازدارند. تاکار ایشان پیدا شود و درست گردد که این زهر که دارد، و هر دو را بازداشتند این دو تن با یوسف بزندان اندر همی بودند و یوسف اندران نیکوئیها همی کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). کسری چنان در خشم شد که بهیچ وقت نشده بود، گفت وی را بازدارید بفرمایم که چه باید کرد.وی را بازداشتند. (تاریخ بیهقی ). بوعلی بخوارزم افتاد و آنجا او را بازداشتند و غلامش ایلمنکر قیامت برخوارزمیان فرودآورد تا او را رها کردند. (تاریخ بیهقی ). امیر محمود جد کرد در طلب وی ، بگرفتندش . وی را نیز بقلعت گردیز بازداشتند. (تاریخ بیهقی ). و سالاران ایشان را به ارگ بازداشتی . (تاریخ سیستان ). و حفص بن ترکه را بگرفتند و بندی برنهادند و یاران او را بازداشتند. (تاریخ سیستان ). کس فرستادند و بیاوردند و بازداشتند و حفص را بسیار عذاب کردند تا کشته شد. (تاریخ سیستان ). یعقوب [ لیث ] فرمود... که اینان را همه محبوس کن ، عزیز همه را بازداشت . (تاریخ سیستان ).
گر آری بکف دشمن پرگزند
مکش در زمان ، بازدارش به بند.
اسدی .
بفرمود تا او را بند برنهادند و بمطموره ای بازداشتند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ). وشتاسف پشیمان شد برگرفتن و بازداشتن اسفندیار، او را بیرون آورد و بنواخت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ لیدن ص 52). او را بقلعه ٔ اصطخر بازداشتند و آن قلعه را بدست گرفت تا بدانستند و او را بگرفتند و پوستش پرکاء کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ لیدن ص 166). تااو بزیر آمد و گرفتار شد و او را بقلعه ٔ اصطخر بازداشتند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). عبداﷲ طاهر یکی را از بزرگان سپاه خویش بازداشته بود. (نوروزنامه ). از این پس کسری از بزرجمهر آزار گرفت و چون از روم بازگشت او را بازداشت مدتها تا ازان تنگی و رنج چشمش تباه شد. (مجمل التواریخ و القصص ). و خسرو را بازداشتند و پس بکشتند بر دست مهرهرمزد. (مجمل التواریخ و القصص ). و سرخاب اسیر افتاد، بقلعه ٔ تکریت بازداشتند و چشمش تباه کردند و سالها آنجا بماند. (مجمل التواریخ و القصص ). گفت سلطان را که اگر ترا ولایت طبرستان باید علاءالدوله را بند باید نهاد و محبوس کرد تا من بشوم و آن ولایت بستانم . سلطان اصفهبد را بازداشت [ یعنی علاءالدوله را ] . (تاریخ طبرستان ).
مصلحت دید بازداشتنش
روزکی ده فروگذاشتنش .
نظامی .
تا او را بمنزلی بازداشتند و محبوس گردانیدند. (تاریخ قم ص 301). || دفع کردن :
گر ایدر مراهوش بر دست اوست
نه دشمن ز من بازدارد نه دوست .
فردوسی .
و نیز خاصیتش [ خاصیت یاقوت ] آنک وبا و مضرت تشنگی بازدارد. (نوروزنامه ).
به نیم بوسه دعائی بخر ز اهل دلی
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز.
حافظ.
|| نگاه داشتن . ضبط کردن . || درنگی کردن . تأخیر انداختن . (ناظم الاطباء). || گماشتن . مأمور کردن : و ثقات واهل اعتماد از وکلا و نواب و معماران بر سر ایشان بازداشت تا آن آب را بجانب ناحیت خوی بگشادند. (تاریخ قم ص 80). || پیوستن . متصل شدن . منتهی گشتن : ناحیت مغرب ناحیتی است که مشرق وی ناحیت مصر است جنوب وی بیابانی است که آخرش بناحیت سودان بازدارد. (حدود العالم ). || کنایه از پنهان کردن باشد کسی را از چیزی . (برهان ). پنهان داشتن . (آنندراج ) (انجمن آرا). نهان کردن . پنهان کردن . (آنندراج ). مکتوم داشتن :
تو نگوئی چه فتاده ست ؟ بگو گر بتوان
من نه بیگانه ام ، این حال ز من بازمدار.
فرخی .
|| حظر. دفع. (ترجمان القرآن ). بازداشتن بدی از کسی . دفع کردن ، منع کردن آن . دفع. (دهار). زجر کردن .زجر :
اگر از من تو بد نداری باز
نکنی بی نیاز روز نیاز
زستن و مردنت یکی است مرا
غلبکین در چه باز یا چه فراز.
بوشکور.
|| قطع شدن . منقطع شدن : نقل است که یک روز جماعتی آمدند که یا شیخ بیم قحط است و باران نمی آید، شیخ سر فروبرد و گفت : هین ناودانها راست کنید که باران آمد در حال باران آغاز نهاد چنانکه چند شبانه روز بازنداشت . (تذکرةالاولیاء عطار). || محروم کردن . (ناظم الاطباء). حَجر. (ترجمان القرآن ). حجب ؛ بازداشتن کسی را از تصرف درمال خویش :
شر است جمله دنیا خیر است دین همه
این شر بازداشتت از خیر خیر خیر.
ناصرخسرو.
دنیات دور کرد ز دین وین مثل تراست
کز شعر بازداشت ترا جستن شعیر.
ناصرخسرو.
که نباید چنانکه گفتستند
بازدارد تو را ز شعر، شعیر.
ناصرخسرو.
|| امساک . (ترجمان القرآن ). امساک کردن . || بمجاز حفظ کردن : یوسف زندان بان را گفت یارب ایشان را بازدار از مار و کژدم . (قصص الانبیاء ص 77).
- دست بازداشتن ؛ کنایه از دست کشیدن . ترک گفتن . رها کردن : اعذاب ؛ بازداشتن و گذاشتن چیزی را. (منتهی الارب ) :
زواره ازو دست را بازداشت
پس آنگاه چشمش برو برگماشت .
فردوسی .
وگر چند از تو سختی بینم و محنت
ندارم دست باز از تو بدین سستی .
ناصرخسرو.
گفتند ای شعیب ، دین تو میفرماید که ما را گویی که آنچه پدران ما کرده اند دست بازداریم . (قصص الانبیاء ص 94).
مپندار گر وی عنان برشکست
که من بازدارم ز فتراک دست .
سعدی (بوستان ).
و او دست بازنمیداشت ، عامل گاهی نرم و گاهی درشت با او سخن میگفت . (تاریخ قم ص 162). || بازداشته شدن . اِنحِصار. انزجار. اندفاع . تَاءَبﱡق . (تاج المصادر بیهقی ).
... ادامه
786 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (مصدر متعدی)
مختصات: (تَ) (مص م .)
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 765
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
deter | encumber , prevent , debar , arrest , dissuade , hold , ban , bar , block , detain , forbid , impeach , impede , interdict , stay , stow , contain
ترکی
tutuklamak
فرانسوی
arrêter
آلمانی
festnahme
اسپانیایی
arrestar
ایتالیایی
arresto
عربی
ردع | منع , ثنى , حول , عاق
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "بازداشتن" یک فعل مرکب در زبان فارسی است که شامل دو بخش "باز" و "داشتن" می‌باشد. در زیر به بررسی نکات نحوی و نگارشی مرتبط با این کلمه می‌پردازیم:

  1. معنی: "بازداشتن" به معنای جلوگیری کردن، ممانعت کردن یا محدود کردن فرد یا چیزی است.

  2. صرف فعل: این فعل بسته به ضمایر مختلف صرف می‌شود. برای مثال:

    • من بازمی‌دارم
    • تو بازمی‌داری
    • او بازمی‌دارد
    • ما بازمی‌داریم
    • شما بازمی‌دارید
    • آنها بازمی‌دارند
  3. نحوه استفاده:

    • "بازداشتن" معمولاً به عنوان فعل اصلی در جملات به کار می‌رود و می‌تواند با مفعول نیز همراه باشد. مثلاً: "او نمی‌تواند مرا از رفتن بازدارد."
    • می‌توان آن را با قید یا صفت توصیفی همراه کرد: "او به شدت مرا از این کار بازداشت."
  4. نکات نگارشی:

    • در نوشتار رسمی، دقت در استفاده صحیح از زمان و نشانه‌های نگارشی اهمیت دارد.
    • در جملات ثانویه یا جملاتی که شامل قید و قیدهای توصیفی هستند، باید ساختار جمله به درستی رعایت شود.
    • در صورت وجود ترکیب‌های دیگر با این کلمه، مانند "بازداشتن از" باید دقت شود که ساختار صحیح رعایت گردد. مثلاً: "بازداشتن از تلاش" به معنای جلوگیری از تلاش کردن است.
  5. مثال‌ها:
    • "وی تلاش کرد تا مانع بازداشتن دیگران از بیان نظراتشان شود."
    • "از بازداشتن خود از یادگیری نباید غافل شد."

این نکات می‌تواند به درک بهتر و استفاده صحیح از کلمه "بازداشتن" در زبان فارسی کمک کند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. والدین همیشه سعی می‌کنند فرزندان خود را از انجام کارهای خطرناک بازدارند.
  2. معلم با توضیحاتش توانست دانش‌آموزان را از غلط‌نویسی و اشتباهات رایج بازدارد.
  3. تدابیر جدید محیط‌زیستی به دنبال بازداشتن آلودگی هوا در کلان‌شهرها هستند.

واژگان مرتبط: ترساندن، باز داشتن، تحذیر کردن، اسباب زحمت شدن، دست و پای کسی را گرفتن، مانع شدن، منع کردن، ممانعت کردن، پیش گیری کردن، جلو گیری کردن، محروم کردن، ممنوع کردن، توقیف کردن، محبوس کردن، حبس کردن، ناگهان توقیف کردن، منصرف کردن، دلسرد کردن، نگه داشتن، گرفتن، نگاه داشتن، در دست داشتن، چسبیدن، ممنوع ساختن، قدغن کردن، بستن، تحریم کردن، مسدود کردن، از بین رفتن رد کردن دادخواست، بند اوردن، مانع شدن از، قالب کردن، معطل کردن، اجازه ندادن، متهم کردن، بدادگاه جلب کردن، احضار نمودن، عیب جویی کردن، تردید کردن در، مشکل کردن، محجور کردن، نهی کردن، ماندن، باقی ماندن، توقف کردن، پر کردن، تنگ هم چیدن، خوب جا دادن، انباشتن، دارا بودن، شامل بودن، محتوی بودن، محدود نگاهداشتن، متضمن بودن

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری