جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: برقع. [ ب ُ ق َ / ب ُ ق ُ ] (ع اِ) روی بند ستور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : از بیلقان پرده های بسیار و جل و برقع و ناطف خیزد. (حدود العالم ). ده سر اسب پنج با زین و پنج با جل و برقع. (تاریخ بیهقی ). ده سر اسب خراسانی ختلی به جل و برقع دیبا. (تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ بزرگ از جهت خود رسول را استری فرستاد به جل و برقع. (تاریخ بیهقی ). اسبت با جل ّ و برقع است ولیکن با تو نباید نه اسب و برقع و نه جل . ناصرخسرو. || روی بند زنان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). برقوع . (منتهی الارب ). شب پوش . (صحاح الفرس ). روی پوش . (مهذب الاسماء). روپوش . پرده و حجاب و روبند. (فرهنگ لغات شاهنامه ). نقاب . حجاب . روبند زنان عرب و فارسیان بمعنی مطلق روبند بکار برند. (آنندراج ). روبنده . ج ، براقع، براقیع. (منتهی الارب ). ج ، براقع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بالفظ زدن و برافکندن و بستن بمعنی از رخ برانداختن و برافکندن و برداشتن و از روی درکشیدن و فروهشتن و دریدن و شکافتن استعمال میشود. (آنندراج ). برقع تمام صورت را می پوشانند برخلاف خمار. (یادداشت مؤلف ) : چون بپا خاستند روی موسی را نتوانستند دید موسی پیراهن خویش برقع کرد نور او پیراهن رابسوخت . (قصص الانبیاء). رخسار صبح را نگر از برقع زرش کز دست شاه جامه ٔ عیدی است دربرش . خاقانی . آدم از او ببرقع همت سپیدروی شیطان ازاو بسیلی حرمان سیه قفا. خاقانی . بدان نسیم عنایت که درکشد ناگه ز روی شاهد مقصود برقع حرمان . سلمان (از آنندراج ). جنة؛ نوعی از برقع زنان که بدان سر و روی و پشت سوای کمر پوشیده شود. (منتهی الارب ). - برقع از روی برفکندن ؛ نقاب از رخ برافکندن : برقع از روی برفکن تا جان پای کوبان کنم نثار تو من . عطار. بصید عالمیانت کمند حاجت نیست همین بس است که برقع ز روی برفکنی . سعدی . - برقع از روی سخن برفکندن ؛ آغاز سخن گفتن کردن : چو برقعز روی سخن برفکند سرآغاز آن از دعا درفکند. نظامی . - برقع انداختن (درانداختن ) ؛ جلوه دادن . ظاهر کردن آن : ز روی کار من برقع درانداخت بیکبار آنکه در برقع نهان است . سعدی . - برقعانداز ؛ آنکه برقع را بالا می افکند. (ناظم الاطباء). - برقع برافکندن (برفکندن ) ؛ نقاب برگرفتن : چو برقع برافکند از چهر مهر بخواندش بر خویش بوزرجمهر. فردوسی . نوروز برقع از رخ زیبا برافکند برگستوان بدلدل شهبا برافکند. خاقانی . ترا که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان . سعدی . - || نقاب بستن . - برقع برانداختن ؛ برقع برافکندن : برقع صبح چون براندازند کوه را خلعه در سر اندازند. خاقانی . بآزرم کن سوی ما تاختن مکن قصد برقع برانداختن . نظامی . بدست حسن چو برقع ز رخ براندازد زمانه بر سر خورشید چادر اندازد. طالب آملی . - برقع برخ افکنده ؛ برقع برخ بسته . خود را در پس نقاب پنهان داشته : برقع برخ افکنده برد ناز بباغش تا نکهت گل بیخته آید بدماغش . حسین خالص (از آنندراج ). - برقع برداشتن ؛ نقاب برداشتن : برقع از پیش چنین روی نباید برداشت که بهر گوشه ٔ چشمی دل خلقی ببری . سعدی . تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت . حافظ. که برداشت برقع ز رخ راز را که انگشت بر لب زد آواز را. ظهوری (از آنندراج ). - برقع بستن ؛ با برقع روی پوشاندن : برقع زرنگار بندد صبح نقش رخسار یار بندد صبح . خاقانی . برقع برخ ز دیدن ما ازحیا مبند بر روی باغبان در این باغ را مبند. حسین خالص (از آنندراج ). - برقعپوش ؛ زنی که بر روی برقع انداخته باشد. (ناظم الاطباء). - برقع دریدن ؛ بی پرده و حجاب نمودن : گر او برنکردی سر از طاق عرش که برقع دریدی بر این سبز فرش ؟ نظامی . - برقعدوز ؛ دوزنده ٔ برقع : بر تن دشمنان برقعدوز برق شمشیر اوست برقعسوز. نظامی . - برقع زدن ؛ برقع قرار دادن بر روی و پوشاندن آن : حسن عبادات را برقع نسیان زدن زشتی اعمال را لوح و قلم داشتن . عرفی (از آنندراج ). - برقع شکافتن ؛ برقع دریدن : مگر دعای تو جوشد ز دل که حسن قبول شکافت برقع و تا سرحد زبان آمد. عرفی (از آنندراج ). - برقع فروهشتن ؛ برقع فروافکندن : همه برقع فروهشتند بر ماه روان گشتند سوی خدمت شاه . نظامی . - برقع فروهلیدن ؛ برقع فروهشتن : گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد بجمال آفتاب را. سعدی . - برقعگشا، برقعگشای ؛ براندازنده ٔ پرده و نقاب . - || حل کننده و برطرف کننده ٔ مشکل : گزین فیلسوف جهان آزمای سخن را چنین کرد برقعگشای . نظامی . هر کجا خاست شاهد مطلب شوق برقعگشا فرستادی . عرفی (از آنندراج ). - برقعگشای هر مشکل ؛ گشاینده و حلال هر مشکل . (آنندراج ). - مدنی برقع ؛ دارای برقع مدنی : ای مدنی برقع و مکی نقاب سایه نشین چند بود آفتاب ؟ نظامی . روبند، روبنده، مقنعه، نقاب burqa البرقع burka burqa burka burka burqa
کلمه "برقع" به معنای پوشش یا لباس مخصوصی است که معمولاً زنان در برخی فرهنگها برای پوشاندن صورت و بدن خود استفاده میکنند. در نگارش فارسی، به برخی نکات و قواعد مرتبط با این کلمه توجه کنید:
نحو و صرف: کلمه "برقع" یک اسم است و به صورت مذکر و مؤنث کاربرد ندارد. در جمع، به "برقعها" تبدیل میشود.
نوشتار صحیح: این کلمه باید به صورت صحیح و با املای درست نوشته شود. توجه به اعرابگذاری، حروف صدا و حروف بیصدا مهم است.
آوردن «دیگر» و صفات: میتوان از کلماتی مانند "زیبا"، "سنتی" یا "مدرن" برای توصیف برقع استفاده کرد. مثلاً: "برقع سنتی" یا "برقع مدرن".
فعلها و قیدها: در جملات میتوان از فعلهایی مانند "پوشیدن"، "استفاده کردن" و قیدهایی مانند "به طور معمول" یا "در بعضی از فرهنگها" استفاده کرد. مثلاً: "زنان در برخی کشورها برقع را به طور معمول میپوشند."
فواصل و نقطهگذاری: مانند هر کلمه دیگر، توجه به فاصلهها و نقطهگذاری در جملات حاوی کلمه "برقع" نیز مهم است. باید از علامتهای نگارشی به درستی استفاده کرد.
مثال: "برقع یک نوع پوشش است که در برخی فرهنگها برای حفظ حجاب و حیا مورد استفاده قرار میگیرد."
با رعایت این نکات میتوانید از کلمه "برقع" در متنهای فارسی بهطور مؤثری استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته، در اینجا چند مثال برای کلمه “برقع” در جمله آورده شده است:
زن با برقع مشکی به آرامی از کنار بازار عبور کرد.
در برخی از مناطق، زنان به دلیل فرهنگ محلی ترجیح میدهند از برقع استفاده کنند.
برقع به عنوان نمادی از حجاب در بسیاری از کشورهای اسلامی شناخته میشود.
او هنگام ورود به مهمانی، برقع خود را به دقت روی صورتش تنظیم کرد.
در گذشته، برقع به عنوان یک پوشش متداول در جامعههای مختلف مورد استفاده قرار میگرفت.
اگر به جملات بیشتری نیاز دارید یا سوال خاصی در این زمینه دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر