جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: بی قرار. [ ق َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قرار) بی سکون . (آنندراج ). بی ثبات و تغییرپذیر و ناپایدار. (ناظم الاطباء). آنکه ثبات ندارد. متحرک : تا بی قرار گردون اندر مدار باشد واندر مدار گردون کس را قرار باشد. منوچهری . وین بلند و بی قرار وصعب دولاب کبود گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید. ناصرخسرو. ای مادر فرزندخوار ای بی قرار ای بی مدار. ناصرخسرو. بی قرار است همچو آب سراب دود تیره است همچو ابر مطیر. ناصرخسرو. زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار زین هر دو بی قرار ببردی قرار من . مسعودسعد. زمین گشته چون آسمان بی قرار معلق زن از بازی روزگار. نظامی . - بی قرار کردن ؛ بی ثبات در حرکت و جنبان در کار کردن . بکار بردن : ملک را چون قرار خواهی داد تیغ را بی قرار باید کرد. مسعودسعد. - تیغ بی قرار ؛ شمشیر که در غلاف نیارامد ودر کار باشد : از تیغ بی قرار گشاید قرار ملک جز در دل حسود مبادا قرار تیغ. مسعودسعد. - زلف بی قرار ؛ بتاب . جنبان : زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار زین هر دو بی قرار ببردی قرار من . مسعودسعد. از سینه و دو دیده رفت این دل رمیده در زلف بی قرارت شبها قرار کرده . خاقانی . زلف بر رخسار آن دلبر چو بینم بی قرار می بیندازم در آتش جان و دل چون داربوی . کشفی . - کلک بی قرار ؛ قلم که از دست ننهاده باشند و در دست کاتب در کار باشد : مستوفی ممالک مشرق توئی و هست بر کلک بی قرار تو هر ملک را قرار. سوزنی . || بی صبر. ناصبور. مضطرب . سراسیمه . (آنندراج ). ناشکیبا. (ناظم الاطباء). در اضطراب . بی آرام . طپان . بی هال . لرزان . (یادداشت مؤلف ). نگران . پریشان . به هیجان آمده و بی تاب : باد شمال چون ز زمستان چنین بدید اندر تک ایستاد چو جاسوس بی قرار. منوچهری . گر تو به هر مدیحی چندین تپید خواهی نهمار ناصبوری نهمار بی قراری . منوچهری . ز عشقت من نژند و بی قرارم ز درد دل همیشه زاروارم . (ویس و رامین ). هارون بی قرار و آرام گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 422). ز بیم خنجر سیماب گون او گشته است عدوی دولت او بی قرار چون سیماب . وطواط. کاین نامه ز من که بی قرارم نزدیک تو ای قرار کارم . نظامی . بغرید کوس ازدر شهریار جهان شد ز بانگ جرس بی قرار. نظامی . افتاده چو زلف خویش درتاب بی مونس و بی قرار و بی خواب . نظامی . رحمت کن اگر شکسته ای را صبر از دل بی قرار برگشت . سعدی . دوستان معذور دارید از جوانمردی و رحمت گر بنالد دردمندی ور بگرید بی قراری . سعدی . درد دل بی قرار سعدی هم با دل بی قرارگویم . سعدی . گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که از تطاول زلفت چه بی قرارانند. حافظ. هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی . حافظ. بزیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه بی قرارانند. حافظ. بی قرار از خانه بیرون آمدم . (انیس الطالبین ص 16). - بی قرار شدن ؛ مضطرب گشتن . بی آرام شدن : در فراق تو هر زمان تن من از بس اندیشه بی قرار شود. مسعودسعد. - بی قرار گشتن ؛ ناشکیبا شدن . بی تاب گشتن : تا بی دل و بی قرار گردیدندی وز گریه ٔ عاشقان نخندیدندی . سعدی . || خشمناک . || ناتوان . (ناظم الاطباء). restless, fidgety, disquiet, agog, hectic, restive, lubricious, variable قلق، ضيق الصدر، عصبي، مضطرب، هائج، لا يهدأ بی آرام، مضطرب، ناراحت، بی آرامی، نگران، مشتاق، گیج کننده، دارای تب لازم، سرکش، کله شق، رام نشو، چموش، لیز، نرم، هرزه، گریز پا، پر شهوت، متغیر، بی ثبات، تغییر پذیر، بی وفا، پر از تنوعات
کلمه "بیقرار" یک واژه ترکیبی و صفت در زبان فارسی است که به معنای عدم آرامش یا بیصبری به کار میرود. برای نگارش صحیح و استفاده از این کلمه، نکات زیر را در نظر داشته باشید:
نوشتار: "بیقرار" با خط دشتی دو واژه "بی" و "قرار" ترکیب شده است. در این ترکیب، "بی" به معنای "بدون" و "قرار" به معنای "آرامش" است.
فاصله واژهها: بین "بی" و "قرار" باید فاصله وجود داشته باشد، اما در نوشتار ترکیبی، برای نشان دادن وابستگی معنایی آنها، از یک خط تیره (-) استفاده میشود.
دستور زبان: "بیقرار" به عنوان یک صفت به کار میرود و میتواند در جملات به صورت موصوف و یا بهعنوان حال در جملات توصیفی استفاده شود. مثلاً:
"او بیقرار است." (به عنوان حال)
"او یک آدم بیقرار است." (به عنوان موصوف)
استفاده در جملات: این کلمه میتواند به صورتهای مختلفی در جملهها به کار رود. به عنوان مثال:
"این روزها بیقرارم و نمیتوانم تمرکز کنم."
"او همیشه در حال حرکت و بیقرار است."
با رعایت این نکات، میتوانید از کلمه "بیقرار" بهطور صحیح و مؤثر در نگارش و گفتار خود استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در شبهای تاریک، دلام بیقرار برای دیدن او میتپد.
با هر قدمی که به خانه نزدیکتر میشوم، احساس بیقراریام بیشتر میشود.
صدای باران به من یادآوری میکند که عشقام بیقرار و همواره جستجوگر است.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: بی آرام، مضطرب، ناراحت، بی آرامی، نگران، مشتاق، گیج کننده، دارای تب لازم، سرکش، کله شق، رام نشو، چموش، لیز، نرم، هرزه، گریز پا، پر شهوت، متغیر، بی ثبات، تغییر پذیر، بی وفا، پر از تنوعات