شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

بیخود

معنی: بیخود. [ خوَدْ / خُدْ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) بی خویش . که با خود نباشد. که حواس او موقتاً کار نکند. مغمی علیه که از هوش شده باشد. بیهوش . مدهوش . از حال رفته .از حال طبیعی خارج شده که اشعار نداشته باشد. که حواس او از کار افتاده باشد. مقابل هشیار :
زمانی فتادی چو مصروع بیخود
زمانی معلق زدی چون کبوتر.
عمعق بخاری .
بیخود افتاد بر در غاری
هر گیاهی به چشم او ماری .
نظامی .
چو گفتی نیمروز مجلس افروز
خرد بیخود بدی تا نیمه ٔ روز.
نظامی .
تو گر هوشیاری نه من بیخودم
همان هوشیارم همان بخردم .
نظامی .
همچو مرغ نیم بسمل مانده ام
بیخود و سرگشته ٔ تیمار او.
عطار.
یکی بیخود از خشمناکی چو مست
یکی بر زمین می زند هر دودست .
(بوستان چ یوسفی ص 119).
|| غافل . (ترجمان القرآن ). || بی اراده . بی قصد. بی آنکه خواهد و اراده کند :
سخن چون زان بهار نو برآمد
خروشی بیخود از خسرو برآمد.
نظامی .
آمد از بشر بیخود آوازی
چون ز طفلی که برگرد گازی .
نظامی .
|| مقابل با خود. غیرمعتقد به خویشتن خویش . از خودرسته . از خویشتن خویش برآمده :
رازدارم مرا ز دست مده
بیخودان را به خودپرست مده .
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 800).
|| واله . شیدا. که خودی را فانی ساخته باشد. شوریده :
با خودی تو لیک مجنون بیخود است
در طریق عشق بیداری بد است .
مولوی .
که تا با خودی در خودت راه نیست
از این نکته جز بیخود آگاه نیست .
سعدی .
زآن بیخودم که عاشق صادق نباشدش
پروای نفس خویشتن از اشتغال دوست .
سعدی .
بی خود از شعشه ٔ پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند.
حافظ.
|| یاوه و لغو. بیهوده و بیهودگی . (ناظم الاطباء) :
عیش ناخوش همی کنی به سخط
سود بیخود چرا کشی به ستم .
مسعودسعد.
سخنگو چون سخن بیخود نگوید
اگر جز بد بگوید بد نگوید.
نظامی .
|| در تداول عوام . بی سبب . بی علت . بی جهت . (یادداشت مؤلف ). فلان بی خود این کار را کرد؛ بی جهت به انجام دادن آن پرداخت .
... ادامه
395 | 0
مترادف: 1- بيهوش، سرمست، مجذوب، مدهوش، مست
متضاد: بهوش 1- بيهوده 2- باطل، پوچ 3- بيجهت، بيسبب، بيدليل 4- نامطلوب، بهدردنخور، بد، بيمصرف
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 622
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
عربی
مجاني | بلا سبب , بلا مبرر أو مسوغ , لا مبرر له
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "بیخود" در زبان فارسی به معنی "بی‌سبب" یا "بی‌دلیل" است و کاربردهای خاص خود را دارد. در زیر به بعضی از قواعد و نکات نگارشی و زبانی مربوط به این کلمه اشاره می‌شود:

  1. کاربرد در جملات:

    • "او بیخود نگران است."
    • "این کار بیخود است."
  2. نحوه‌ی نوشتار:

    • "بیخود" به صورت جدا نوشته نمی‌شود و نوشتن آن به صورت "بی خود" نادرست است.
  3. به عنوان صفت:

    • این کلمه معمولاً به عنوان صفت برای توصیف رفتار، احساس، یا یک وضعیت به کار می‌رود.
  4. بار معنایی:

    • "بیخود" ممکن است بار منفی داشته باشد و در تایید یا نفی موضوعی استفاده شود؛ بنابراین در نوشتار رسمی و ادبی باید با احتیاط استفاده شود.
  5. معادل‌ها:
    • به عنوان معادل‌های دیگر این کلمه می‌توان "بی‌دلیل" یا "بی‌سبب" را نام برد.

با رعایت این نکات می‌توان از کلمه "بیخود" به درستی در نگارش‌های فارسی استفاده کرد.


500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری