جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: بیدق . [ ب َ دَ ] (معرب ، اِ) معرب و مأخوذ از پیاده ٔ فارسی . (ناظم الاطباء). معرب پیادک ، پیاده . پیاده ٔ شطرنج را گویند و آن مهره ای باشد از جمله مهره های شطرنج و معرب پیاده است . (برهان ). مهره ٔ پیاده ٔ شطرنج که چون تواند هفت خانه بی مانع پیش رود مبدل بفرزین گردد. (از یادداشت مؤلف ). پیاده ٔ شطرنج . (شرفنامه ٔ منیری ) : بسابیدق که چون خردی پذیرد به آخر منصب فرزین بگیرد. ناصرخسرو. بحرمت تو رخ و اسب و فیل و بیدق ملک همه بخانه ٔ خویشند برقرار و ثبات . سوزنی . شاه شطرنج کفایت را یک بیدق او لعب کمتر زد و اسب و رخ و فرزین نکند. سوزنی . بر عرصه ٔ شطرنج ثنا گفتن تو صدر من سوزنیم بیدق و صاحب شرفان شاه . سوزنی . اختر شد آفتاب امم تا ابد زیاد بیدق برفت شاه کرم تا ابد زیاد. خاقانی . دل که کنون بیدقست باش که فرزین شود چونکه بپایان رسید هفت بیابان او. خاقانی . نه چرخ هست بیدق شطرنج ملک او او شاه نصرت از ید بیضای موسوی . خاقانی . بیدقی مدح شاه میگوید کوکبی وصف ماه میگوید. خاقانی . متی فرزنت یا بیدق . (نفثةالمصدور زیدری ). از سفر بیدق شود فرزین راد وز سفر یابیدیوسف صد مراد. مولوی . شاه را در خانه ٔ بیدق نهد اینچنین باشد عطا کاحمق دهد. مولوی . که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود. سعدی . که شاه ارچه در عرصه زورآور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است . سعدی . میکشندم که ترک عشق بگوی میزنندم که بیدق شاهم . سعدی . بیدقی فیلی ستانیدن بیک فرزین خوشست . کاتبی نیشابوری . بینید شده بر سر بیدق مخنثان هیهات دست پیچ شما بادبان کیست . نظام قاری (دیوان البسه ٔ ص 45). - بیدق از هر سو فروکردن ؛ پیاده از هر طرف بحرکت درآوردن . - || راه وصول بمطلوب جستجو کردن : چند ازین قصه جستجو کردم بیدق از هر سوئی فروکردم . نظامی . - بیدق افکندن ؛ پیاده بر روی شاه واداشتن . پیاده به مقابلی شاه داشتن : مرا پیلی سزد کورا کنم بند تو شاهی برتو نتوان بیدق افکند. نظامی . - بیدق راندن ؛ به حرکت درآوردن بیدق . بیدق افکندن : تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست . حافظ. || راهنما در سفر. علامتی است منصوب در محل بلندی تا شخص مسافر یا سیاح بواسطه ٔ آن هدایت یابد و یا از خطر پرهیزد. (از قاموس کتاب مقدس ). || شخص مجرد. (ناظم الاطباء). || (محرف بیرق ) در تداول عوام بیرق است که درفش و علم باشد. رجوع به بیرق و تاریخ تمدن جرجی زیدان ج 1 ص 133 و دزی ج 1 ص 133 شود. - بیدقدار ؛ بیرقدار. علمدار. پياده شطرنج، پياده، بيرق ، اختر، ستاره، كوكب، نجم ، بلد، بلدچي، راهنما سوار قمر نابلد bidoq bidoq bidoq bidoq bidoq bidoq bidoq
کلمه "بیدق" به معنای "دود" یا "بخار" در زبان فارسی به کار میرود. اما اگر به لحن نگارشی و قواعد مربوط به استفاده از این کلمه پرداخته شود، نکات زیر قابل توجه است:
نحو و صرف: کلمه "بیدق" یک اسم است و به صورت مفرد و جمع (بیدقها) قابل استفاده است. باید به تناسب با جملات و عبارات مختلف استفاده شود.
جنسیت: "بیدق" به صورت مذکر در نظر گرفته میشود، بنابراین برای صفتگذاری و استفاده در جملات باید به این موضوع توجه شود.
انشا و کاربرد: هنگام نگارش، از کلمه "بیدق" میتوان در توصیف و تصویرسازی استفاده کرد. مثال: "بیدق در آسمان به آرامی در حال حرکت بود."
قید و صفت: اگر بخواهید از کلمه "بیدق" در جملات توصیفی استفاده کنید، میتوانید به کار بردن قیدها و صفات مثل "دود سفید بیدق" یا "بیدق آرام" را مد نظر قرار دهید.
علامت گذاری: در انتهای جملات، از نقطه، ویرگول و سایر علامات نگارشی به درستی استفاده کنید تا جملات معنای واضحتری پیدا کنند.
به طور کلی، رعایت قواعد دستوری و نگارشی در استفاده از هر کلمهای، از جمله "بیدق"، برای نگارش صحیح و موثر بسیار مهم است.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
کلمه "بیدق" در زبان فارسی به معنای یک نوع مهره شطرنج است. در ادامه چند مثال برای این کلمه آوردهام:
در بازی شطرنج، بیدقها نقش مهمی در کنترل صفحه دارند.
او با حرکات هوشمندانهاش، بیدقهای حریف را از بین برد.
من همیشه سعی میکنم بیدقهای خود را به خوبی محافظت کنم تا در مراحل بعدی بازی به مشکل نخورم.
بیدقهای سفید به سمت جلو حرکت کردند تا فضا را برای سایر مهرهها باز کنند.
در پایان بازی، بیدقهای او تبدیل به وزیر شدند و برتری را برایش به ارمغان آوردند.
اگر به مثالهای بیشتری نیاز دارید یا سوال دیگری دارید، خوشحال میشوم که کمک کنم!