جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: جدایی . [ ج ُ ] (حامص ) دوری و مفارقت .(فرهنگ نظام ). تنهائی . بعد. هجر. فراق : ز بیم جداییش گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند. فردوسی . از ایران و توران جدایی نبود که با جنگ و کین آشنایی نبود. فردوسی . مرا روزگاری جدایی بود مگر با سروش آشنایی بود. فردوسی . همی داد گفتی دل من گوایی که باشد مرا روزی از وی جدایی . فرخی . مسعود ملک آنکه نبوده ست و نباشد از مملکتش تا ابدالدهر جدایی . منوچهری . ایام بر دو قسمست ، آینده و گذشته وآن را بوقت حاضر باشد از این جدایی . ناصرخسرو. معشوق هزاردوست را دل ندهی ور میدهی آن دل بجدایی ننهی . سعدی . ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست هنوز وقت نیامد که بازپیوندی . سعدی . ظرافت آتش افروز جداییست . صائب . ربود صبر ز دل جان ز تن جدایی تو جدایی تو چه ها کرد با جدایی تو. جدایی . همی ترسیدم از روز جدایی فغان کز هر چه ترسیدم رسیدم . (؟). || تمیز. تشخیص : بچهر سکندر نکو بنگرید از ان صورت او را جدایی ندید. فردوسی . دارای ملوک عجم اسکندر ثانی کز چشمه ٔ خضرش نکند خضر جدایی . خاقانی . غرض اندر حد،شناختن حقیقت ذات چیز است و جدایی خود بتبع آید. (دانشنامه ٔ علائی ص 15). || فرق . || عزلت . (دهار). || تجرد. 1- دوري، فراق، فرقت، مفارقت، مهجوري، هجر، هجران
2- طلاق
3- انفكاك
4- انفصال، برش، قطع وصال، وصل separation, divorce, segregation, breakaway, rupture, dissociation, divorcement, schism, gulf, seclusion, disjunction, abscission, severance, sequestrum, schismatism, disunion, ab- الفصل، فصل، انفصال، فرز، تفريق، فراق، انشقاق، طلاق الزوجين، الانفصال ayrılma séparation trennung separación separazione تفکیک، دوری، فسخ، تبعیض نژادی، افتراق، فرار، استعفاء، رم، هجوم وحشیانه گله گوسفند و گاو، پارگی، گسیختگی، گسستگی، فتق، تجزیه، تفرقه، شقاق، اختلاف، ایجاد جدایی، خلیج، گرداب، خور، هر چیز بلعنده و فرو برنده، انزوا، گوشه نشینی، ریزش، دریدگی، قطع پوست و گوشت، مجزایی، جدا سازی، قسمت بافت مرده، نفاق، جدا شدگی، عدم اتفاق، از، غیر، دور از
کلمه "جدایی" در زبان فارسی به معنای فاصله گرفتن یا ترک کردن است. برای نگارش و استفاده صحیح از این کلمه، چند نکته و قاعده نگارشی وجود دارد:
علوم نحوی:
"جدایی" به عنوان اسم، میتواند به عنوان فاعل، مفعول و ... در جملات به کار رود. به عنوان مثال:
"جدایی او برای من سخت است." (فاعل)
"من از جدایی او رنج میبرم." (مفعول)
نقطهگذاری:
وقتی "جدایی" در جملات به کار میرود، نقطهگذاری صحیح بر مفهوم جمله تأثیر دارد.
مثلاً: "جدایی که بر اثر جدل ایجاد شده، جای تأسف دارد."
انسجام واژگانی:
به کار بردن کلمه "جدایی" در کنار واژههای مرتبط مانند "عشق"، "دوستی" و "محبت" برای ایجاد یک مفهوم کلی و عمیقتر میتواند مفید باشد.
مثلاً: "جدایی در عشق میتواند احساسات عمیقتری را برانگیزد."
قواعد املایی:
کلمه "جدایی" از دو بخش "جد" و "ایی" تشکیل شده است. به یاد داشته باشید که املای آن به صورت "جدایی" با "ی" پایانی است و نباید بهاشتباه "جدائی" نوشته شود.
فعلهای مرتبط:
در جملات میتوانید از افعال مرتبط با "جدایی" نیز استفاده کنید. به عنوان مثال:
"جدایی از او مرا غمگین کرد."
با رعایت این نکات، میتوان بهخوبی از کلمه "جدایی" در نوشتار و سخنوری استفاده کرد.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "جدایی" در جملات آورده شده است:
جدایی از دوستانم در سفر طولانی برایم دشوار بود.
آن دو پس از سالها زندگی مشترک، تصمیم به جدایی گرفتند.
جدایی و فاصله جغرافیایی نتوانست عشقشان را کاهش دهد.
این کتاب به بررسی اثرات جدایی در روابط انسانی میپردازد.
او با احساس جدایی عمیق از خانوادهاش به یک کشور دیگر مهاجرت کرد.
اگر مثالهای بیشتری نیاز دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: تفکیک، دوری، فسخ، تبعیض نژادی، افتراق، فرار، استعفاء، رم، هجوم وحشیانه گله گوسفند و گاو، پارگی، گسیختگی، گسستگی، فتق، تجزیه، تفرقه، شقاق، اختلاف، ایجاد جدایی، خلیج، گرداب، خور، هر چیز بلعنده و فرو برنده، انزوا، گوشه نشینی، ریزش، دریدگی، قطع پوست و گوشت، مجزایی، جدا سازی، قسمت بافت مرده، نفاق، جدا شدگی، عدم اتفاق، از، غیر، دور از