شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

čube
staff  |

چوبه

معنی: چوبه . [ ب َ / ب ِ ] (اِ) چوبی باشد که بدان خمیر نان را تنک سازند و معرب آن صوبج است . (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). آن آلت چوبین که بدان نان بمالند و در هندی آن را بیله نامند. (شرفنامه ٔ منیری ). چوبکی باریک بقدر گزی یا کمتر که گلوله خمیر را پس از وردانه (وردنه ) زدن و پهن کردن با این چوبک مالند. تیرک . شوبق . خشبةالخباز. (تاج العروس ). در تداول گناباد خراسان چوه هم گویند و آن چوب لوله شکلی است که بدان خمیر نان روغنی را گرد کنند تا بحد ممکن منبسط و گسترده شود و سپس آن را روی نان بندگسترند و به تنور بندند تا پخته شود. مرمک . چوبه ٔ نان . (دهار). ملطاط. چوبه ٔ نان پز. (منتهی الارب ). ملطاء. (یادداشت بخط مؤلف ). اخلو (در تداول مردم قزوین ). || زخمه . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا)(ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مضراب . (ناظم الاطباء). رجوع بمضراب و زخمه شود. || چوبدستی . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). عصا. (ناظم الاطباء). چوبک . (فرهنگ فارسی معین ). || تازیانه . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ).
- چوبه ٔ دار ؛ چوبی که گناهکاران را از حلق بدان آویزند و بکیفر رسانند. صلیب .چوب دار. دار. (یادداشت مؤلف ) :
کانی که عقیقی ندهد سنگ سیاه است
نخلی که بباری نرسد چوبه ٔ دار است .
شانی تکلو (از آنندراج ).
|| چوبک . چوبه ٔ اشنان . چوبک اشنان . بیخ آذر بویه است که نیز چوبک گویند. بیخ مریم یک نوعی از آنست که پلاس و گلیم شوی هم گویند. (یادداشت مؤلف ). گیاهی از تیره ٔ قرنفلیان . (فرهنگ فارسی معین ). چقان (درتداول مردم قزوین ). رجوع به چوبک شود.
- چوبه ٔ شتر ؛ جل شتر. (ناظم الاطباء).
|| (اِ) (از: چوب + هاء) این کلمه گاه با معدود اعداد کلمه ٔ تیر بکار رود، چون : یک چوبه تیر و دوچوبه تیر :
بینداخت سه جای سه چوبه تیر
برآمد خروشیدن دار و گیر.
فردوسی .
سپه چار بار از یلان صدهزار
همه گرد و شایسته ٔ کارزار
به یک چوبه تیر تو گشتند باز
برآسود ایران ز گرم و گداز.
فردوسی .
بزد هم بر آن گونه ده چوبه تیر
بر او آفرین کرد برنا و پیر.
فردوسی .
تهمتن ببند کمر برد چنگ
گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ .
فردوسی .
هرگز یک چوبه تیر خطا نکردی . (تاریخ سیستان ). غلامی را سی چوبه ٔ تیر داده بود و دو جعبه . (تاریخ سیستان ). و هر غلامی کمانی و سه چوبه تیر بر دست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 290). و یک چوبه تیر سخت بزانوش (غازی ) رسید کاری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 233). یک چوبه تیر بر حلق وی زد. (تاریخ بیهقی ادیب ص 109). تا یک روز بهرام متنکروار فرصت نگاه داشت چوبه ٔ تیر بر سینه ٔشابه زد و او را بکشت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 98).ناگاه چوبه ٔ تیر بر سینه ٔ او آمد و کس ندانست کی انداخت و للیانوس درحال جان سپرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 71).
چرخ مقرنس نهاد قصر مشبّک شود
چون ز گشاد تو رفت چوبه ٔ تیر از کمان .
خاقانی .
غلامان چینی که در دار و گیر
ز موئی جهانند صد چوبه تیر.
نظامی .
کمان خواست از دایه و چوبه تیر
گهی کاغذش بر هدف گه حریر.
نظامی .
یکی بیشه در گردش از چوبه تیر
چو باشد گیا بر لب آبگیر.
نظامی .
گاه توسعاً معنی خود تیر گیرد. خدنگ . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ). تیر خدنگ . (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) :
خدنگی که پیکانش یازد بخون
سه چوبه بخرطوم پیل اندرون .
فردوسی .
خدنگی بپیوست و بگشاد دست
نشانه به یک چوبه بر هم شکست .
فردوسی .
دگر چارچوبه بزد بر سرش
فروریخت با زهر خون از برش .
فردوسی .
سه چوبه بزد بر میان چنار
بدو نیمه بشکافتش چون انار.
اسدی .
دری هم برآید ز چندین صدف
ز صدچوبه آید یکی بر هدف .
سعدی (بوستان ).
به پنجاه تیر خدنگش بزد
که یک چوبه بیرون نرفت از نمد.
سعدی (بوستان ).
|| کلمه ٔ چوبه گاه مزید مؤخر واقع شود و افاده ٔ معانی خاص کند، چون : چارچوبه ؛ مرکب از چهار چوب . چهار چوب بهم پیوسته که مربع یا مربع مستطیل تشکیل دهد. یک چوبه ؛ دارای یک چوب . دوچوبه ؛ دارای دو چوب . سه چوبه ؛ دارای سه چوب . و گاه لغات دیگر سازد چون : زرچوبه ؛ بیخی که کوبند و در غذا بکار برند. مارچوبه ؛ نوعی رستنی .
... ادامه
444 | 0
مترادف: 1- چوبدستي 2- چوبك، اشنان 3- خدنگ 4- تازيانه 5- زخمه
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم)
مختصات: (معر.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: Cube
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 16
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
staff | rolling pin , shaft , gallows
ترکی
darağacı
فرانسوی
potence
آلمانی
galgen
اسپانیایی
horca
ایتالیایی
forca
عربی
العاملين | طاقم , هيئة , عصا , مجموع الموظفين , مجموعة العاملين , أركان حرب , سارية , قضيب , صولجان الأسقف , المدرج الموسيقي , مقياس مدرج , عصا الراعي , دعامة , أصبح عضو من العاملين , طاقم عمل
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "چوبه" در زبان فارسی به معنای نهال یا شاخه نازک و باریک است. برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه عبارتند از:

  1. نوشتار صحیح: کلمه "چوبه" باید به همین شکل نوشته شود و از نوشتن آن به صورت‌های دیگر مانند "چوب" به اشتباه اجتناب کرد، مگر هنگامی که به مفهوم متفاوت اشاره می‌شود.

  2. تلفظ: این کلمه به صورت "چُوبه" تلفظ می‌شود و تأکید بر روی جمع "چو" است.

  3. جمع‌سازی: در صورت نیاز به جمع، می‌توان از "چوبه‌ها" استفاده کرد.

  4. مفهوم: فهم صحیح مفهوم "چوبه" می‌تواند در نوشته‌های ادبی، توصیفی و حتی محاورات روزمره کاربرد داشته باشد.

  5. میزان استفاده: استفاده از "چوبه" نسبت به کلماتی مانند "چوب" در متون ادبی و توصیفی بیشتر است، زیرا به تصویرسازی و زیبایی متن کمک می‌کند.

به عنوان مثال:

  • "او در باغ، چوبه‌های درختان جوان را مشاهده کرد."
  • "چوبه‌های سبز و سرسبز حس زندگی را به محیط می‌بخشید."

در نهایت، توجه به نحوه استفاده از این کلمه در جملات می‌تواند به غنای زبان و ادبیات فارسی کمک کند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "چوبه" در جملات آورده شده است:

  1. در باغ، چوبه‌ای برای آویزان کردن لباس‌ها گذاشته بودیم.
  2. معمار با چوبه‌های چوبی، نمای زیبایی برای ساختمان طراحی کرد.
  3. بچه‌ها در حیاط بازی می‌کردند و به چوبه‌های درختان بالا می‌رفتند.
  4. او با استفاده از چوبه‌های چوبی، یک تاب درست کرد و در حیاط نصب کرد.
  5. هنگام کاشتن درخت، از چوبه‌های فلزی برای حمایت از ساقه‌های جوان استفاده شد.

اگر به جملات بیشتری نیاز دارید، خوشحال می‌شوم کمک کنم!


واژگان مرتبط: کارکنان، کارمندان، پرسنل، هیئت، اعضاء، وردنه، تیرک، محور، میل، میله، استوانه، چاه

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری