جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: خرامان . [ خ ِ ] (نف ، ق ) خرامنده . (یادداشت بخط مؤلف ). رونده با ناز وتکبر و تبختر. (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ). خوش رفتار. (غیاث اللغات ). مختال . (زمخشری ) : بفرمود کاین را بجای آورید همان باغ یکسر بپای آورید بجستند بسیار هر سوی باغ ببردند زیر درختان چراغ ندیدندچیزی جز از بید و سرو خرامان بزیر گل اندر تذرو. فردوسی . وز آن پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر. فردوسی . خصم خرامان درین ضیاع فراوان . ناصرخسرو. دیگر کسش نباشد در بوستان خرامان گر سرو بوستانت بیند که می خرامی . سعدی (طیبات ). مندلف ؛ شیر خرامان و آهسته رفتار. عیال ؛ مرد خرامان بناز. (منتهی الارب ). - سرو خرامان ؛ سرو که بناز تکان خورد. کنایه از بلندبالایی که با ناز و تبختر حرکت کند : خرامان چو با ماه پیوسته سرو ز گیسو چو در دام مشکین تذرو. اسدی (گرشاسب نامه ). بساط شه ز یغمایی غلامان چو باغی پر سهی سرو خرامان . نظامی . بر شاپور شد بی صبر و سامان بقامت چون سهی سروی خرامان . نظامی . در زمان آزاد گردد سرو از بالای خویش گر به پیش قد آن سرو خرامان گذرد. عطار. در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق گویند مگر باغ بهشتست و تو حوری . سعدی (خواتیم ). صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل . (گلستان سعدی ). || در حال خرامیدن . (یادداشت بخط مؤلف ). آهسته و بناز و تبختر رفتن : که آیی خرامان سوی خان من بدیدار روشن کنی جان من . فردوسی . بیامد خرامان و بردش نماز ببر درگرفتش زمانی دراز. فردوسی . همی چشم درویش ببوسید دیر نیامد ز دیدارآن شاه سیر. فردوسی . خرامان بیامد سیاوش برش بدید آن نشست و سروافسرش . فردوسی . تن تنها ز نزدیک غلامان سوی آن مرغزار آمد خرامان . نظامی . وز آنجا دل شکسته تا به ایوان برفتند آن دل افروزان خرامان . نظامی . دی میشدی خرامان چون سرو و عقل می گفت : خوش می روی به تنها تنها فدای جانت . کمال خجندی . تدأدؤ؛ چمیدن و خرامان راه رفتن . غیل ؛ خرامان رفتن . (منتهی الارب ). - خرامان خرامان ؛ یواش یواش . با ناز و آهستگی . به اختیال . این ترکیب بیشتر قید است برای رفتن و آمدن ، آنچه در معنای این دو مصدر است چون خرامان خرامان رفتن ، خرامان خرامان شدن و امثال آن . چمان، خرامنده، شتابان، عشوهكنان، نازروان donkey, ass, fool, dickey, dicky, stupid person, kharan حمار، شخص عنيد khraman khraman khraman khraman khraman خر، الاغ، ادم نادان و کودن، ستیزه جو، ستیز گر، احمق، نادان، ابله، دلقک، خرفت، یقه پیراهن، پیش بند، پرنده کوچک
کلمه "خرامان" به معنی با وقار و با ناز و نازکدلی در حرکت کردن است. این کلمه به عنوان صفتی برای توصیف حرکت یا حالت فردی که با ناز و زیبایی و آرامش حرکت میکند، به کار میرود. در زیر برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه آورده شده است:
1. استفاده در جملات:
"او خرامان به سمت ما آمد."
"خرامان بودن او باعث جذب توجه همه شد."
2. نوع جمله:
"خرامان" میتواند به عنوان صفت و قید در جملات استفاده شود.
"خرامان" به عنوان اسم: "خرامان او دلها را میرباید."
3. نگارش صحیح:
توجه شود که "خرامان" همیشه به همین شکل نوشته میشود و از نگارشهای اشتباه نظیر "خرامان" با حرف "ا" در ابتدا اجتناب کنید.
4. معانی مشابه:
معانی مشابه دیگر مانند "نازکدلان"، "باهوش"، "دلربا" را میتوان در متن استفاده کرد، اما به یاد داشته باشید هریک از این کلمات بار معنایی خاص خود را دارند.
5. استفاده در شعر:
این کلمه به وفور در اشعار و ادبیات فارسی به کار رفته و میتوان آن را در مصراعهای زیبا و دلنشین پیدا کرد.
6. تأکید بر ناز و زیبایی:
هنگام استفاده از "خرامان"، به ویژگیهای زیباییشناسی و نازکی که به تصویر میکشد توجه کنید.
با رعایت این نکات، میتوانید از کلمه "خرامان" به درستی در نوشتههای خود استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند جمله با کلمه "خرامان" آورده شده است:
او با خرامان قدم زدن در پارک، توجه همه را جلب کرد.
خرامان ورودش به سالن، نشاندهنده اعتماد به نفس بالایش بود.
در شبهای تابستان، او خرامان در کنار دریاچه نشسته و به آب نگاه میکرد.
خرامان شخصیت اصلی داستان، همچنان رازهای پنهان زندگیاش را کشف میکرد.
پیادهروی خرامان او در خیابان، حس خوشی را در دل هر بینندهای بر میانگیخت.
اگر به جملات بیشتری نیاز دارید، بفرمایید!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: خر، الاغ، ادم نادان و کودن، ستیزه جو، ستیز گر، احمق، نادان، ابله، دلقک، خرفت، یقه پیراهن، پیش بند، پرنده کوچک