شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

xiz

خیز

معنی: خیز. (نف مرخم ) خیزنده . برخیزنده . (ناظم الاطباء). بلندشونده . این لفظ در حالت ترکیب بدو وجه مستعمل میشود یکی آنکه جزء اول حال از ذات او باشد چون سبکخیز و دیگر آنکه بمعنی مکانی بود که حال و ذی حال از آن پیدا شود چون دشت عاشق خیز. (آنندراج ).
- آب خیز ؛ مکانی که در آن می توان با حفر قنات زود به آب رسید. بسیارآب .
- بادخیز ؛ محلی که باد در آن زیاد می وزد.
- بارخیز ؛ محل پرمحصول .
- || اهرم .
- پگاه خیز ؛ سحرخیز.
- تب خیز ؛ محلی که در آن تب و نوبه بسیار است .
- حاصل خیز ؛سرزمینی که زراعت آن خوب میشود.
- دیرخیز؛ مقابل زودخیز. تنبل . کاهل .
- زودخیز ؛ سحرخیز :
بفرمود تا خازن زودخیز
کند پیل بالا بر او گنج ریز.
نظامی .
وشاقان موکب رو زودخیز.
نظامی .
- زرخیز ؛ محل پرخیر و برکت . زمینی که می توان به آسانی پول بدست آورد.
- سبک خیز ؛ سریعالحرکة :
بصحرا ز مرغان سبک خیزتر.
نظامی .
در آن عزم رایش سبک خیز شد.
نظامی .
- سپاه خیز ؛ محلی که مردان جنگی بسیار از آن برخاسته اند یا می تواند مردان جنگی بسیار در زمان جنگ فراهم آورد. لشکرخیز.
- سحرخیز ؛ زودخیز. که پگاه از خواب برخیزد :
دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاران
چو بیند دست در آغوش مستان سحر خیزت .
سعدی .
سحرخیز باش تا کامروا باشی . (گلستان ).
- سیل خیز ؛ جای بسیار سیل .
- شب خیز؛ شب زنده دار :
عزیزی در اقصای تبریز بود
که همواره بیدار و شبخیز بود.
سعدی .
در عهد طفولیت متعبد بودم و شبخیز.(گلستان ).
- صبح خیز ؛ سحرخیز :
برآنم من ای همت صبح خیز
که موج سخن را کنم ریزریز.
نظامی .
دگر روز کاین ساقی صبح خیز
ز می کرد بر خاک یاقوت ریز.
نظامی .
- طوفان خیز ؛ محلی که در آن طوفان بسیار است .
- غله خیز ؛ محل پرغله . گندم خیز. که غله آنجا بسیار بدست آید.
- فتنه خیز ؛ محلی که در آن فتنه بسیار روی دهد.
- گندم خیز ؛ که گندم بسیار در آنجا حاصل شود.
- گرم خیز ؛ چابک . سریعالحرکه . سبک خیز :
چو هندوی بازیگر گرم خیز
معلق زنان هندوی تیغ تیز.
نظامی .
ز گرمی شده چون فلک گرم خیز.
نظامی .
محابا رها کرد و شد گرم خیز
زبان کرد بر پاسخ شاه تیز.
نظامی .
- لشکرخیز ؛ سپاه خیز.
- مردخیز ؛ محلی که از آن مردان بزرگ بیرون آمده اند.
- موج خیز ؛ پرموج .
- نفت خیز ؛ سرزمینی با معادن نفت سرشار.
- نرم خیز ؛ ملایم .
- نوبه خیز ؛ جای بروز نوبه . مالاریائی .
|| بیدارشونده . || نماینده . || انگیزنده . || رقصنده . || جهنده . (ناظم الاطباء). || (اِمص ) عمل برخاستن . عمل بلند شدن .عمل خیزیدن :
ز پیری کنون گاه خیز و نشست
همی پای را یار باید دو دست .
اسدی .
بجز این خورد و خواب و خیز و نشست
مرد را منهج و طریقی هست .
اوحدی .
- خفت و خیز ؛ کنایه از آرمیدن است با زن :
بدو گفت کزخفت و خیز زنان
جوان پیر گردد بتن بی گمان .
فردوسی .
- || نشست و برخاست . عمل خوابیدن و بلند شدن :
عزب را نکوهش کند خرده بین
که می رنجد از خفت و خیزش زمین .
سعدی .
- رستاخیز ؛ رستخیز. قیام . بعث .
- رستخیز ؛ رستاخیز :
این قامت است نی بحقیقت قیامت است
زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست .
سعدی .
|| عمل جستن . جهش . پرش .
- جست و خیز ؛ پرش . جهش .
- دورخیز کردن ؛ بعقب رفتن از محل پرش و با دو خود را بمحل پریدن رساندن تا با استفاده از سرعت دویدن بهتر پریدن ممکن شود.
|| (اِ) ورم و برآمدگی غیرطبیعی که در پشت دست یا پشت چشم یا پشت پا و مانند آن بوجود آید. کمی آماس . کمی آماه در بدن . (یادداشت مؤلف ). || مقدار مسافت مطویه در یک راه پیمائی بدون استراحت . || بلندی طاق در ساختمانها. || بی صبری و ناشکیبایی و مستی کبوتر ماده در وقت نشاط نر. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || رقص . || هجوم ، حمله . یورش . || موج . || لطمه . (ناظم الاطباء).
... ادامه
819 | 0
مترادف: 1- پرش، جست، جهش 2- تاخت 3- جهيدن 4- ارتفاع، بلندي (ايوان، ديوار، طاق)
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (بن مضارعِ خیزیدن)
مختصات: (اِمص .)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: xiz
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 617
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
ترکی
uyanmak
فرانسوی
se lever
آلمانی
aufstehen
اسپانیایی
levantarse
ایتالیایی
alzarsi
عربی
وذمة | الاستقساء , خزب , شراب إغريقي
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "خیز" در زبان فارسی به معنای حرکت به سمت بالا یا به جلو، و همچنین به معنای بیدار شدن یا برخاستن است. در زیر به برخی از قواعد فارسی و نگارشی این واژه اشاره می‌کنم:

  1. معناشناسی: "خیز" می‌تواند به معنای اقدام به حرکت یا عملی در جهت بهبود و ترقی باشد. این واژه در جملات مختلف بسته به کاربرد متفاوتی که دارد، معانی مختلفی می‌تواند داشته باشد.

  2. صرف و نحو: "خیز" در فارسی معمولاً به عنوان فعل و در زمان‌های مختلف صرف می‌شود. به عنوان مثال:

    • «من خیز می‌زنم» (حضور در زمان حال)
    • «او خیز زد» (حضور در زمان گذشته)
  3. ترکیب‌ها: این واژه می‌تواند با دیگر کلمات ترکیب شود. به عنوان مثال:

    • "خیزش" (به معنای بلند شدن یا حرکت کردن)
    • "خیزان" (به معنای کسی که می‌خیزد یا حرکت می‌کند)
  4. استفاده‌های زبانی: کلمه "خیز" می‌تواند در اشعار و ادبیات فارسی به عنوان یک واژه زیبا و پرمحتوا مورد استفاده قرار گیرد. شاعران اغلب از آن برای بیان احساسات و لباس‌های معنایی عمیق‌تر استفاده می‌کنند.

  5. نگارش: در نگارش جملات حاوی "خیز"، توجه به جایگاه و ترتیب کلمات حائز اهمیت است. باید سعی کرد تا جمله منسجم و مفهوم باشد.

با توجه به موارد بالا، "خیز" واژه‌ای است که در زبان فارسی دارای معنای غنی و چندراع به کار می‌رود.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "خیز" در جمله آورده‌ام:

  1. در اوج شب، خیز بامدادی آغاز شد و پرندگان آواز خواندند.
  2. با یک خیز بلند از پله‌ها بالا رفت و به اتاقش رسید.
  3. او به سرعت خیز برداشت و خود را از خلافی نجات داد.
  4. بچه‌ها در پارک با خیز و پرش‌های شادی در حال بازی بودند.
  5. معلم از دانش‌آموزان خواست تا با یک خیز به سمت تخته بروند و جواب سوال را بنویسند.

اگر سوال دیگری دارید، خوشحال می‌شوم کمک کنم!


500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری