جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: دده . [ دَ دَ / دِ ] (اِ) سبع. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). جانور دشتی بود. (اوبهی ). درنده . جانور درنده . دد. (برهان ). وحش . جانور درنده از بهایم . مقابل دام . (از شرفنامه ). چارپایه که درنده باشد مثل شیر و غیره . (غیاث ). ج ، ددگان : معاویة السلمی گفت یا رسول اﷲ دشمن اندر حصار چنان بود که دده اندر سوراخ . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). عهد و میثاق باز تازه کنیم از سحرگاه تا بوقت نماز باز پدواز خویش بازشویم چون دده باز جنبد از پدواز. آغاجی . خروشی برآمد ز آتشکده که بر تخت اگر شاه باشد دده ... فردوسی . بزد نیزه ای بر میان دده که شد سنگ خارا بخون آژده . فردوسی . بداغی جگرشان کنی آژده که بخشایش آرد بر ایشان دده . فردوسی . بیابان بی آب و راه دده سراپرده ای دید جایی زده . فردوسی . بجایی رسیدی که مرغ و دده زنند از پس و پیش تختت رده . فردوسی . چه بوی چون ستور و دیو و دده چار میخ اندرین گدای کده . سنائی . چویعقوب دلخسته ٔ غمزده غریوید بسیار با آن دده . شمسی (یوسف و زلیخا). نیمه ٔ خم نهاده بر سر او تا دده کم شود شناور او. نظامی . در مرداری ز گرگ تا شیر کرده دده ٔ دواشکمی سیر. نظامی . همان نسبت آدمی تا دده برآن رودها شد یکایک زده . نظامی . که یارب که پرورد خواهد ترا کدامین دده خورد خواهد ترا. نظامی . گاه حیوان قاصد خونت شده گه سر خود را بدندان دده . مولوی . شیر و خرس و یوز و هر گرگ و دده گردبرگرد تو شب گرد آمده . مولوی . از جهاز ابرهه همچون دده آن فقیران عرب منعم شده . مولوی . حجر؛ سوراخ دده و خزنده . هجهجة؛ بانگ برزدن بر دده .حجران ؛ سوراخ دده و خزنده . جهجهة، بانگ برزدن بر دده تا بازداشته شود. جارحة؛ شکاری از مرغ و دده . (منتهی الارب ). - مرغ و دده ؛ پرنده و درنده : بجایی رسیدی که مرغ و دده زنند از بر تخت پیشت رده . فردوسی . - مرغ و دام و دده ؛ پرنده و چرنده و درنده : شبی قیرگون ماه پنهان شده بخواب اندرون مرغ و دام و دده . فردوسی . - دیو و دده ؛ مردم وحشی و درندگان : نه مردم شمر بل ز دیو و دده دلی کو نباشد بدرد آزده . فردوسی . || بمناسبت ، مجسمه ٔ دده . مجسمه ٔ وحش . تندیس حیوانات درنده : همان چند زرین و سیمین دده ز گوهر بر و چشمشان آزده . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 5 ص 2470). بی اندازه زرین و سیمین دده درون مشک و بیرون بزر آزده . اسدی . ز سیم و ز زر مرغ و پیل و دده بنیرنگ کرده روان بر رده . اسدی . || بیابان پر از شکار. (لغت محلی شوشتر). 1- آباجي، آبجي، باجي، خواهر، همشيره
2- جد، دايي، كاكا
3- كنيز give منح، أعطى، دفع، وهب، خصص، كشف نفسه، يعطي vermek donner geben dar dare
کلمه «دده» در زبان فارسی میتواند به معانی و کاربردهای مختلفی اشاره داشته باشد. اما به طور کلی، اگر به قواعد و نگارش آن در متنها و جملات نظر داریم، نکات زیر را میتوان در نظر گرفت:
معنی و کاربرد: در برخی dialectها و محاورات، «دده» ممکن است به معنای "داده شده" و یا "پدربزرگ" و غیره باشد. توجه به معنی دقیق کلمه در جمله اهمیت دارد.
علامتگذاری: در نگارش جملات، توجه به جایگاه کلمه و نحوه علامتگذاری آن (مانند ویرگول، نقطه و غیره) برای انتقال صحیح مفهوم مهم است.
آوایی: در بیان شفاهی، توجه به تلفظ صحیح کلمه «دده» و تأکید بر واجها و هجاها میتواند به وضوح معنی زننده کمک کند.
استفاده در شعر و ادبیات: در ادبیات و شعر، ممکن است نوآوریهایی در استفاده از کلمه «دده» وجود داشته باشد که به غنای اثر کمک میکند.
ترکیب با کلمات دیگر: نظیر سایر کلمات، «دده» میتواند در ترکیب با دیگر واژهها (مانند "ددهجان") نیز به کار رود و معنای جدیدی ایجاد کند.
در نهایت، بسته به متن و زمینهای که در آن استفاده میشود، ممکن است قواعد و نکات دیگری نیز مدنظر قرار گیرد. اگر سوال خاصی درباره کاربرد یا معنی خاصی از این کلمه دارید، خوشحال میشوم کمک کنم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
کلمه "دده" میتواند به معانی مختلفی بستگی به متن و جمله داشته باشد. در زیر چند مثال از استفاده این کلمه در جملات آورده شده است:
در زبان محاورهای:
"دده، امروز هوا خیلی خوبه، بیا بریم پارک!"
در مفهوم محبت یا ارادت:
"او همیشه به ددههایش احترام میگذارد و دوستشان دارد."
در مورد یک شخص:
"ددهاش زودتر به خانه میآید تا غذای تازه بپزد."
در فرآیند کار یا فعالیت:
"بعد از کار، ددهاش را فراموش نکن و زود به خانه برگرد."
اگر معنی خاصی مد نظرتان است یا در چارچوب خاصی نیاز دارید، بفرمایید تا بتوانم بهتر کمک کنم.