شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

damdame
funny  |

دمدمه

معنی: دمدمه . [ دَدَ م َ / م ِ ] (اِ) مکر و فریب . (آنندراج ) (برهان ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث ) (از ناظم الاطباء). وسوسه . افسون . (برهان ) (ناظم الاطباء) : دمدمه ٔ دمنه در شیر اثر کرد. (کلیله و دمنه ). بیچاره را با این دمدمه در کوزه ٔ فقاع کردند. (کلیله و دمنه ). هرچند من حکیم و عالمم اما به گفتار شمامغرور نشوم و به دمدمه ٔ شما فریفته نگردم . (سندبادنامه ص 46). صفهبد از دمدمه ٔ او حسابها برگرفت و نیز سرگرانی بسیار دیده بود و چاره جوی گشتند سیصدهزار دینار یزید را پذیرفت . (تاریخ طبرستان ). فرامرز را که برادرزاده ٔ او بود بفریفت و گفت ... ترا پادشاه خواهم کرد فرامرز به غروری که در سر داشت دمدمه ٔ او قبول کرد. (تاریخ طبرستان ). گورخان را این دمدمه موافق طبعافتاد. (تاریخ جهانگشای جوینی ). جاهل از عقل دور بدین دمدمه بیشتر مغرور شد. (تاریخ جهانگشای جوینی ).
زین دمدمه ها زنان بترسند
بر ما تو مخوان که مرد مردیم .
مولوی .
دمدمه ٔ ایشان مرا از خر فکند
چند بفریبد مرا این دهر چند.
مولوی .
در حقیقت نفع آدم شد همه
لعنت حاسد شده آن دمدمه .
مولوی .
چون زبانهای بنی آدم همه
در پی آب است و نان و دمدمه .
مولوی .
ملک قناعت مده بدست طمع باز
شوی نشاید زبون دمدمه ٔ زن .
نزاری (از انجمن آرا).
- دمدمه افکندن ؛ فریفتن . فریفته ساختن . فریب و افسون بکار بستن :
وز حیل بفریبم ایشان را همه
وَاندر ایشان افکنم صد دمدمه .
مولوی .
|| شهرت و آوازه . (برهان ) (لغت محلی شوشتر) (ناظم الاطباء). آوازه :
اگرچه دمدمه و جاه دیر می ماند
به شعر زنده بود نیک نام مردم راد.
سیف اسفرنگی .
چرخ بی زیر و زبر نیک همی ترسد از آنک
بکند دمدمه ٔ صیت تو زیر و زبرش .
نجیب الدین جرفادقانی .
خم که از دریا در او راهی بود
پیش او جیحونها زانو زند
خاصه آن دریا که دریاها همه
چون شنیدند آن مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ زین شرم و خَجَل
که قرین شد نام اعظم با اقل .
مولوی .
- دمدمه درافتادن ؛ آوازه درافتادن : هم اندر وقت رحیل فرمود [ پیغمبر (ص ) ] و آن روز و آن شب همی رفت تا عبداﷲ را نکشند. مردمان به دمدمه افتادند و گفتند پیغمبر (ص ) بی وقت برگرفت و چندین برفت . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). و از این سبب دمدمه در میان لشکر افتاد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 107). و دمدمه در جهان افتاد که جمشید دعوی خدایی کند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 22). || صدای دهل . (فرهنگ لغات شاهنامه ). آواز طبل و دهل . (انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ). صدا و بانگ و آوا. (یادداشت مؤلف ) : غرن ؛ بانگ و دمدمه ٔ گریستن بود در گلو. (لغت فرس اسدی ، در کلمه ٔ غرن ).
شش هفت هزار سال بوده
کاین دمدمه را جهان شنوده .
نظامی .
دمدمه ٔ این نای از دمهای اوست
هایهوی روح از هیهای اوست .
مولوی .
|| دهل و نقاره . (برهان ) (از لغت محلی شوشتر) (فرهنگ جهانگیری ) (غیاث ) (منتهی الارب ) : مرا که تابع آلتونتاش میباید بود کوس و دهل و دمدمه چه بکار است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 627).
- دمدمه زدن ؛ دهل زدن . طبل و نقاره زدن :
دمدمه ای می زنند بر سر بازار عشق
هم سر و جان می دهند کیست خریدار عشق .
نزاری قهستانی .
|| اضطراب . هیجان . (یادداشت مؤلف ). || سرکوب قلعه را نیز گفته اند و آن برج مانند باشد که از چوب و سنگ و گل سازند واز آنجا توپ و تفنگ به قلعه اندازند. (برهان ) (انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر) (آنندراج ) (غیاث ) (منتهی الارب ) :
که گرگ اندر آمد میان رمه
سگ و مرد را دید در دمدمه .
فردوسی .
|| خشم . (غیاث ) (آنندراج ). غضب . || عذاب . (غیاث ).
... ادامه
661 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [قدیمی، مجاز]
مختصات: (دَ دَ مِ) [ ع . دمدمة ] (اِ.)
الگوی تکیه: WWS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: damdame
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 93
شمارگان هجا: 3
دیگر زبان ها
انگلیسی
funny
ترکی
eğlenceli
فرانسوی
drôle
آلمانی
lustig
اسپانیایی
divertido
ایتالیایی
divertente
عربی
مضحك | مسل , غريب , فكاهي , هزلي , عجيب , رسوم هزلية , الجزء الهزلي
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "دمدمه" یک واژه‌ی فارسی است که به معنای "کج و معوج" یا "به هم ریخته" به کار می‌رود و در برخی محاوره‌ها نیز به معنای ایجاد سر و صدا یا شلوغی استفاده می‌شود. قواعد نگارشی و دستور زبانی پیرامون این کلمه به شرح زیر است:

  1. نحوه نوشتن: کلمه "دمدمه" همیشه باید بدون فاصله و به صورت کامل نوشته شود.

  2. استفاده در جملات: این کلمه می‌تواند به عنوان اسم یا صفت در جملات به کار رود. مثال:

    • "در این اتاق دمدمه‌ای، نمی‌توانم تمرکز کنم."
    • "به خاطر صدای دمدمه، خوابم رفت!"
  3. تلفظ: تلفظ صحیح این کلمه "دم-دمه" است که هر دو سیلاب به وضوح بیان می‌شوند.

  4. قید یا صفت: این کلمه می‌تواند به عنوان صفت نیز استفاده شود. مثال:

    • "این پارچه دمدمه است."
  5. توجه به معنی: در استفاده از این کلمه، دقت کنید که فهم مخاطب از معنی آن واضح باشد. در برخی زمینه‌ها ممکن است معانی متنوعی داشته باشد.

استفاده صحیح از کلمات و رعایت نکات نگارشی به انتقال بهتر معنای مورد نظر کمک می‌کند.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال برای کلمه "دمدمه" در جمله آورده شده است:

  1. در دمدمه‌ی صبح، صدای پرندگان را می‌شد شنید.
  2. دمدمه‌ی شب، ستاره‌ها یکی‌یکی در آسمان ظاهر شدند.
  3. او در دمدمه‌های غروب به پیاده‌روی می‌رفت و از مناظر لذت می‌برد.
  4. دمدمه‌ی پاییز، رنگ‌های زرد و نارنجی برگ‌ها را به نمایش می‌گذارد.
  5. ما در دمدمه‌ی سال نو تصمیم‌های جدیدی برای زندگی‌امان گرفتیم.

اگر سوال دیگری دارید یا به کمک بیشتری نیاز دارید، خوشحال می‌شوم که کمک کنم!


500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری