جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: دونم . [ دُ ن َ ] (ص مرکب ) نیم خشک . کمی از تری مانده . میان خشک و تر. نه خشک و نه تر. نه خشک خشک و نه تر تر. (یادداشت مؤلف ). - دونم شدن ؛ کمی خشک شدن . به خشکی نزدیک شدن . به حالی میانه ٔ تری و خشکی درآمدن .(یادداشت مؤلف ). vile, poor, lowly, servile, shabby, small, ribald, sordid, i know حقير، تافه، خسيس، دنيء، منحط، صعلوك، جدير بالازدراء، قذر، وضيع biliyorum je sais ich weiß sé lo so بد اخلاق، زننده، پست، فرومایه، فاسد، دون، فقیر، ناچیز، غریب، مستمند، معدود، بی ادب، عاری از خیال، افتاده، صغیر، چاپلوس، شایسته نوکران، نخ نما، ژنده، کوچک، کم، خرد، ریز، جزئی، هرزه، بد دهن، بدزبان، ناپسند، کثیف، چرک
کلمه "دونم" به معنی "نمیدانم" به کار میرود و در زبان محاورهای بهصورت یک کلمهی مختصر شده مورد استفاده قرار میگیرد. اما از نظر نگارشی و قواعد زبان فارسی، بهتر است از شکل کامل آن، یعنی "نمیدانم"، استفاده شود.
در نوشتار رسمی و ادبی، رعایت قواعد نگارشی و استفاده از واژهها بهشکل کامل و صحیح توصیه میگردد. بنابراین، اگر در یک متن رسمی یا ادبی مینویسید، بهتر است به جای "دونم" از "نمیدانم" استفاده کنید.
بهطور کلی:
شکل صحیح: "نمیدانم"
شکل محاورهای: "دونم"
استفاده در نوشتار رسمی: باید از شکل کامل استفاده شود.
همچنین، توجه داشته باشید که کلمه "دونم" در بعضی مناطق یا موارد خاصی به کار میرود، اما در زبان معیار فارسی، شکل کامل و رسمی آن برتر است.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال برای استفاده از کلمه "دونم" در جمله آوردهام:
من واقعا نمیدونم چه چیزی باید بگم.
اگر دونم چه کار کنم، حتما بهت میگم.
اون همیشه میگه که نمیدونم چیکار کنم.
من فقط میدونم که تو همیشه در کنارمی.
نمیدونم چرا این اتفاق افتاد، ولی امیدوارم همهچیز درست بشه.
اگر مثالهای بیشتری نیاز دارید، لطفاً بفرمایید!
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: بد اخلاق، زننده، پست، فرومایه، فاسد، دون، فقیر، ناچیز، غریب، مستمند، معدود، بی ادب، عاری از خیال، افتاده، صغیر، چاپلوس، شایسته نوکران، نخ نما، ژنده، کوچک، کم، خرد، ریز، جزئی، هرزه، بد دهن، بدزبان، ناپسند، کثیف، چرک