شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

davidan
run  |

دویدن

معنی: دویدن . [ دَ دَ ] (مص ) رفتن با تعجیل بسیار. شتابان رفتن . تاختن . (از ناظم الاطباء). اخرار. ساو. زکیک . قرضبة. قحص . افاجة. فندسة. کودءة. هبذ. کعسبة. تعی . جظ. طعسبة. رطل . رطول . نوداءة. ردی . ردیان . وَفَض . وفض . ایفاض . استیفاض . فدید. وکز. تلبط. ملو. مغج . افرنقاع . فشق . رکض . شد. خجوذة. کرسعة. (منتهی الارب ). عیار. رض . (دهار). عدو.(تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ).ضفر. (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). اشتداد. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). احصاف . (المصادر زوزنی ). شد. جمز. (دهار) (تاج المصادربیهقی ). اج . وثم . (تاج المصادر بیهقی ) :
تا کی دوم از گرد در تو
کاندر تو نمی بینم چربو.
شهید بلخی .
سبک پیرزن سوی خانه دوید
برهنه به اندام او در مخید.
ابوشکور بلخی .
سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسب و پیشش دوید.
فردوسی .
همان گه فرامرز از ره رسید
پیاده به نزدیک رستم دوید.
فردوسی .
بگفت این و شمشیر کین برکشید
به آن بارگاه سپهبد دوید.
فردوسی .
تا کی دوم از حسرت تو رسته برسته .
بوطاهر (از اسدی ).
به گامی سپرد از ختا تا ختن
به یک تک دوید از بخارا به وخش .
بخاری (از اسدی ).
برند آن تو هر کس ، تو آن کس نبری
دوند زی توهمه کس ، توزی کسی ندوی .
منوچهری .
دویدم من از مهر نزدیک او
چنان چون بر خواهری خواهری .
منوچهری .
همی دوم به جهان اندر از پی روزی
دو پای پر شغه و مانده با دلی بریان .
عسجدی .
بگشتند و جستند و هر سو دوید
کس از روی نیرنگ چیزی ندید.
اسدی .
ز بس تیزی زنگی تیزرو
بدو پهلوان گفت چندین مدو.
اسدی .
پای پاکیزه برهنه به بسی
چون به پای اندر دویده کشکله .
ناصرخسرو.
چو من از پس دین دویدم بباید
دویدن پس من به ناچار و چارش .
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 234).
و یک درم سلیخه با شراب کهن بدهند و فرمایند دوید ماده ٔ یرقان را به ادرار بیرون آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
در گرد رکاب او همی دو
در گرد عنان او همی چم .
خاقانی .
صورت ما اندرین بحر عذاب
می دود چون کاسه ها بر روی آب .
مولوی .
- امثال :
از پر دویدن پوزار پاره می شود . (یادداشت مؤلف ).
سعران . سلغرة. اجعاظ. تجضیض . عزم . فرقعة. جحدمة. جمحظة. تصتم . قرطبة؛ سخت دویدن . حتو؛ نیک دویدن . (منتهی الارب ). احضار؛ دویدن اسب . (تاج المصادر بیهقی ). دأداءة، مهق ؛ دویدن اسب . (منتهی الارب ).
- به سر دویدن ؛ کنایه است از شتافتن و اقدام کردن به کاری با شتاب و شوق تمام .
- امثال :
از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن .
- در دویدن (یا اندر دویدن ) ؛ به شتاب و عجله ٔ تمام حرکت کردن . تند و تیز روانه شدن :
چو آن گوهران زاد فرخ بدید
سوی شهریار نو اندر دوید.
فردوسی .
بلکاتکین و دیگر حجاب در دویدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 378). || جاری شدن و روان شدن . (ناظم الاطباء). روان گشتن . جریان یافتن . جاری گشتن ؛ دویدن خون بر رخسار. دویدن اشک بر روی . جریان . سیلان چنانکه آب و اشک و خون . (یادداشت مؤلف ) :
پدر سرگذشت پسر می شنید
به مژگانش خون از جگر می دوید.
شمسی (یوسف و زلیخا).
حوضی ز خون ایشان پر شد میان رز
از بس که شان ز تن به لگدکوب خون دوید.
بشار مرغزی .
همه ٔ اندام وی [ ایوب ] سوراخ گشت و خون و زرداب دویدن گرفت . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکید.
تا برست ازدل و از دیده ٔ معشوق گیاه .
منوچهری .
تا بدود قطره قطره از تنشان خون
پس فکند خونشان به خم در قتال .
منوچهری .
گرفت از غم دل رامین تپیدن
سرشک غم ز مژگانش دویدن .
(ویس و رامین ).
به ما فرمان دهی اندر عبادت
به شیطان در رگ جانها دویدن .
ناصرخسرو.
آب از اندام رسول ص دویدن گرفت شدت عرق سکرات چون گلاب جنت بر پیشانی مبارک می دوید. (قصص الانبیاء ص 245).
و آب از چشم مبارکش بدوید و گفت ای حرم خدا... (مجمل التواریخ والقصص ).
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او.
مولوی .
تا نداند خویش را مجرم عنید
آب از چشمش کجا داند دوید.
مولوی .
مدامش به روی آب چشم از سبل
دویدی و بوی پیاز از بغل .
سعدی (بوستان ).
- امثال :
از سخن چرب روغن ندود . (ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ).
فزیز، غث ، غثیث ؛ دویدن ریم از جراحت . (تاج المصادر بیهقی ). غدو؛ دویدن آب ، دویدن خون . (تاج المصادر بیهقی ). هجوع . انهمال ؛ دویدن اشک . (دهار). هموع ؛ دویدن اشک . تفشل ؛ دویدن آب . (تاج المصادر بیهقی ). نطفان ، همی ، همیان ؛ دویدن آب . (دهار). تفش ؛ دویدن آب . غسق . غسقان ؛ دویدن زرداب از جراحت . (تاج المصادر بیهقی ). غسق ؛ دویدن آب از چشم . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). غسقان ؛ دویدن آب از چشم . تغذیة؛ دویدن آب و خون . (از تاج المصادر بیهقی ).
- آب دویدن ؛سیلان کردن . جاری شدن آب . (یادداشت مؤلف ).
- آب دویدن از چشم ؛ جاری شدن اشک و آب از چشم : و چون به میل زرین چشم سرمه کنند از شب کوری و آب دویدن چشم ایمن بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- دویدن آب ؛ روان و جاری و سایل شدن آب . (یادداشت مؤلف ).
- دویدن می و مستی ؛ در رفتن می و مستی در چیزی . (آنندراج ) :
مرا کرده ست چون آئینه حیران مجلس آرایی
که می را در رگ مس
ت از دویدن بازمی دارد.
صائب . (از آنندراج ).
چو مستی در رگ عالم دوم اندر بقای خود
ز هر جا گردی از جا خاست آن باشد نشانم را.
ملا قاسم مشهدی . (از آنندراج ).
- فرودویدن ؛ جاری شدن : پس کوهها پدیدار آمد از آب به تابش آفتاب و زمین از آنچه بود در این بلند تر شد و آب از او فرودوید.
چون به زبان من رود نام کرم ز چشم من
چشمه ٔ خون فرودود بر بدنم دریغ من .
خاقانی .
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرومی دویدش به رخسار زرد.
سعدی (بوستان ).
شنیدم که می گفت و باران دمع
فرو می دویدش به عارض چو شمع.
سعدی (بوستان ).
|| صعود کردن . بر شدن . بالا رفتن . (یادداشت مؤلف ) : شراب ریحانی درد چشم و دردسر آورد و زود بر سر دود. (نوروزنامه ). روزی که عضدالدوله به نشاط شراب به بعضی از حدایق مجلس خلوت ساخته بود رفت و بر حصار باغ دوید و آهسته از آنجا به زیر افتاد. (تاریخ طبرستان ).
- بر دویدن ؛ بالا رفتن . بر رفتن . صعود کردن :
چون گوزن بدان دیوارها بردویدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
چو بیدبن که تناور شود به پنجه سال
به پنج روز به بالاش بر دود یقطین .
سعدی .
|| عجله و شتاب کردن در نوکری و خدمت . (ناظم الاطباء). || سعی . (منتهی الارب ). سعی و کوشش . جد و جهد کردن :
اگر با غیر خود وامی گذاری
چرا بیهوده ام باید دویدن .
(منسوب به ناصرخسرو).
|| ساخته و آماده شدن . (از آنندراج ).
- دو دو زدن چشم ؛ حریصی بر چیزی و نگرانی به دنبال چیزی و آن حالتی است پس از بهبود یافتن . بر اثر ضعف بیماری .
- دویدن چشم ؛ کنایه از آماده ومهیا شدن وی و بسیار نگاه کردن در تجسس چیزی . (آنندراج ) :
کاری نتوان بی مدد دیده روان کرد
چشم از پی کاری که دود خوب توان کرد.
تأثیر (از آنندراج ).
بس که چشمم می دود بر جام و ساغر می نهد
دیده ام را موج می زنجیر بر پا چون حباب .
سعید اشرف (از آنندراج ).
باشد گدا همیشه عرق ریز آبرو
از بس دود چو چشم طمع از برای زر.
واعظ قزوینی (از آنندراج ).
- دویدن چشم و دل کسی ؛ سخت طالب و خواهان چیزی بودن و بیشتر در خوردنیها. (یادداشت مؤلف ).
|| طلوع کردن و بالا آمدن . (ناظم الاطباء). || شرمنده شدن . || شرمنده کردن . (آنندراج ).
... ادامه
668 | 0
مترادف: 1- پويه، خراميدن، خيز 2- دوندگي 3- شتافتن 4- تاختن
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (مصدر لازم) [پهلوی: davitan]
مختصات: (دَ دَ) [ په . ] (مص ل .)
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 74
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
run | race , leap , trig , running
ترکی
koşmak
فرانسوی
courir
آلمانی
laufen
اسپانیایی
correr
ایتالیایی
correre
عربی
شغل | ركض , ترشح , جري , سحب , جرى , أدار , هرول , عجل , تسرع , قاد , حكم , دخل , عدا , عبر , سجل نقطة في البيسبول , خاض معركة , انزلق , ظل نافذ المفعول , وقع , سال , أذاب , نما بسرعة , أيد ترشيح , انتشر , تكرر , بدأ العدو , سوق بسرعة , إجتاز بسرعة , طارد , تصفح بسرعة , قاد السيارة , صنف الأوراق , صفى , رسم خطا , أنسل , طبع , نشر , جولة , ترشيح , مجرى , مسار , المدى البعيد , سباق عدو , نموذج , انقضاض , رتل , سباق في العدو , ميل , تواصل , نوع , انحدر , طريق , نزهة , يجري
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "دویدن" در زبان فارسی به عنوان یک فعل معین و مصدر شناخته می‌شود. در زیر قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه را بررسی می‌کنیم:

  1. صرف فعل:

    • "دویدن" به شکل‌های مختلفی صرف می‌شود، مانند:
      • زمان حاضر: می‌دود
      • زمان گذشته: دوید
      • آینده: خواهد دوید
  2. ضمیر و فاعل:

    • معمولاً فعل "دویدن" به فاعل نیاز دارد تا مشخص کند چه کسی این عمل را انجام می‌دهد.
      • مثال: من می‌دوم، او دوید.
  3. قید و صفت:

    • می‌توان قیدهایی به این فعل اضافه کرد تا نحوه، زمان یا مکان دویدن را توصیف کند.
      • مثال: سریع می‌دوم، صبح دوید.
  4. نگارش در جملات:

    • در نگارش جملات، باید توجه داشت که فعل "دویدن" با فاعل و مفعول در ساختار جملات به درستی قرار گیرد.
      • مثال: او در پارک دوید.
  5. استفاده از مترادف‌ها:

    • بسته به متن، ممکن است از کلمات مترادف مانند "جست و خیز کردن" یا "دویدن سریع" استفاده کنید.
  6. قواعد نگارشی:
    • در نگارش متنی که شامل فعل "دویدن" باشد، باید از علامت‌های نگارشی مناسب (نقطه، ویرگول و ...) استفاده کرد تا جملات شیوا و قابل فهم باشند.

با رعایت این نکات، می‌توان به نحو صحیح و زیبایی از کلمه "دویدن" در متن‌های فارسی استفاده کرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. هر روز صبح برای حفظ تناسب اندامم به پارک می‌روم و به دویدن می‌پردازم.
  2. دویدن در کنار دریاچه، آرامش خاصی به من می‌بخشد.
  3. او به خاطر علاقه‌ی زیادی که به دویدن دارد، تصمیم گرفته تا در مسابقات ماراتن شرکت کند.

واژگان مرتبط: راندن، اداره کردن، پیمودن، دایر بودن، پخش شدن، مسابقه دادن، بسرعت رفتن، سرعت گرفتن، جستن، خیز زدن، جفت زدن، از حرکت بازداشتن

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری