شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

rāz
secret  |

راز

معنی: راز. (اِ) نهانی . سرّ. رمز. آنچه در دل نهفته باشد. (ناظم الاطباء). چیزی که باید پنهان داشت یا به اشخاص مخصوص گفت . (فرهنگ نظام ) :
مرا با تو بدین باب تاب نیست
که توراز به از من به سر بری .
رودکی .
به هر نیک و بد هر دوان یک منش
براز اندرون هر دوان یک کنش .
ابوشکور.
همی ساختی کار لشکر نهان
ندانست رازش کس اندر جهان .
فردوسی .
ازاو راز نتوان نهفتن که رایش
کند آشکارا همی هر زمانی .
فرخی .
رازیست این میان بهار و میان من
خیزم به پیش خواجه کنم رازش آشکار.
فرخی .
ترا گهر نه برای توانگری داده ست
خدایگان را رازیست اندر آن مضمر.
فرخی .
روزگار شادی آمد مطربان باید کنون
گاه ناز و گاه راز و گاه بوس و گه عناق .
منوچهری .
بتوان راز بوصل اندر پوشید بخلق
بفراق اندر پوشیده کجا ماند راز.
قطران .
چرا راز ازطبیب خویش پوشم
بلا بیش آورد گر بیش کوشم .
(ویس و رامین ).
نداند راز او پیراهن او
نه موی آگاه باشد در تن او.
(ویس و رامین ).
چون یگانه یافت راز خود با ایشان بگفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 102). مشرفی غلامان سرایی با وی بود [ مظفر ] سخت پوشیده چنانکه حوائج کشان و وثاقها نزدیک وی آمدندی و هرچه از غلامان رازی داشتی با وی بگفتند. (تاریخ بیهقی ص 274). نصر... ایشان را... یگانه یافت راز خود با ایشان بگفت . (تاریخ بیهقی ص 829).
بدو گفت بر تیغ این که یکی
شوم بنگرم راز چرخ اندکی .
اسدی .
هم از بخت ترسم که دمساز نیست
هم از تو که با زن دل راز نیست .
اسدی .
که موبد چنین داستان زد ز زن
که با زن درِ راز هرگز مزن .
اسدی .
اگر خواهی راز تو دشمن نداند با دوست مگوی . (قابوسنامه ).
وانچ از قرانش نیست گوا عالم
رازی خداییست نهان ز اعدا.
ناصرخسرو.
رازیست بزرگ زیر چرخ اندر
بی دین تو نه اهل آن چنان رازی .
ناصرخسرو.
و هر راز که ثالثی در آن محرم نشود هرآینه از اشاعت مصون ماند. (کلیله و دمنه ). و عقل مرد را بهشت خصلت بتوان شناخت ... پنجم مبالغت در کتمان راز خویش و از آن دیگران . (کلیله و دمنه ).
گر از تو بپرسد کسی راز عالم
چو الحمد و چون قل هواﷲ بخوانی .
معزی .
از تن دوست در سرای مجاز
جان برون آید و نیاید راز.
سنائی .
مرا بعشق تو طشت ای پسر ز بام افتاد
چه راز ماند طشتی بدین خوش آوازی .
سوزنی .
قفل دُرج طبع بگشاده بمفتاح زبان
آشکارا کرده هر درّی که در دل بود راز.
سوزنی .
هر دشمنی که کین تو بر سینه راز داشت
شد بر زبان خنجر تو رازش آشکار.
سوزنی .
هرچه در پرده ٔ شب راز دل عشاق است
کان نفس جز بقیامت نه همانا شنوند.
خاقانی .
راز مستان از میان بیرون فتاد
الصبوح آواز آن بیرون فتاد.
خاقانی .
منعما پیش کیقباد دوم
از من این یک سخن براز فرست .
خاقانی .
راز پوشیده گرچه هست بسی
بر تو پوشیده نیست راز کسی .
نظامی .
صیرفی گوهر آن رازشد
تا بعدم سوی گهر باز شد.
نظامی .
راز کس در دل گنجایی ندارد مگر در دل دوست . (مرزبان نامه ). راز چیزی است که بلای آن در محافظت است و هلاک آن در افشا. (مرزبان نامه ). راز با مرد ساده دل و بسیارگوی و میخواره و پراکنده صحبت مگوی ... که این طایفه از مردم بر تحفظ و کتمان آن قادر نباشند. (مرزبان نامه ).
گر بسوزد همچو شمعم عشق او
راز عشقش را نگه دارم بجان .
عطار.
چون همدمی نیافتم اندر همه جهان
از راز خویش پیش که یک دم برآورم .
عطار.
مرد ابله گفت ای دانای راز
گاو را از خر نمیدانی توباز.
عطار.
زآنکه رازم درنیابد هر یکی
راز بلبل گل بداند بیشکی .
عطار.
رازها را میکند حق آشکار
چون بخواهد رُست تخم بد مکار.
مولوی .
گفت هر رازی نشاید باز گفت
جفت طاق آید گهی گه طاق جفت .
مولوی .
فراغ و مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذکر و نمازش نماند.
سعدی (بوستان ).
تو را تا دهان باشد از حرص باز
نیاید بگوش دل از غیب راز.
سعدی .
تن بریگ روان بتفتندی
راز دل رابکس نگفتندی .
اوحدی .
بشمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به .
حافظ.
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را.
حافظ.
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالیمقام را.
حافظ.
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را.
حافظ.
وقت مستی خوش که با صد راز دیگر باز گفت
آنچه در هشیاری از من دوش پنهان کرده بود.
ولی دشت بیاضی .
- براز ؛ در حال رازگویی :
شکرپاره با نوک دندان براز
شکرپاره را کرد دندان دراز.
نظامی (از آنندراج ).
- راز بر روی روز افتادن ؛ کنایه از بسیار فاش و آشکارا کردن و شدن و در صحرا نهادن و بصحرا افکندن و افتادن . (آنندراج ).
- راز بر سر بازار نهادن ؛ مرادف راز برروی روز افتادن . و کنایه از بسیار فاش و آشکارا کردن است . رجوع به ترکیب مزبور شود :
رازها بر سر بازار نهد گر ننهد
آه زنجیربپای دل دیوانه ٔ ما.
ظهوری .
- راز بر صحرا نهادن ؛ مرادف راز بر روی روز افتادن . رجوع به ترکیب فوق شود :
راز من ترسم که در صحرا نهد
اشک من چون روی در صحرا کند.
سعدی .
- راز برون دادن ؛ مرادف راز بر سربازار نهادن . (آنندراج
) رجوع به ترکیب فوق شود :
اگر بیرون دهم راز دل خویش
کند پروانه شکر سوزش خویش .
زلالی .
- رازبصحرا افتادن ؛ کنایه است از بسیار فاش و آشکارا کردن و شدن . (آنندراج ) :
قصه ٔ گل کند و راز به صحرا افتد
آه اگر باد صبا نامه ٔ مابگشاید.
حیاتی گیلانی (از ارمغان آصفی ).
- راز بصحرا افکندن ؛ کنایه است از بسیار فاش و آشکار شدن رجوع به راز بصحرا افتادن شود. (ارمغان آصفی ) :
گرد جهان شد سمر قصه ٔ خسرو از آن
عشق بصحرا فکند راز دل تنگ را.
خسرو دهلوی .
آنکس که به اهل درد گوید رازش
هرچند طلب کند نیابد بازش
رازدل خود اگر بصحرا فکنی
بهتر که سپاری بدل غمازش .
باقر کاشی .
- راز بیرون افتادن ؛ مرادف راز بر روی روز افتادن . رجوع به ترکیب مزبور شود.
- راز پرسیدن ؛ پرسش از چیز نهان و پوشیده کردن . سّر پرسیدن :
اکنون مپرس راز شفائی که هر طرف
از گفتگوی عشق تو محفل نهاده اند.
شفائی اصفهانی .
- راز پوشیدن ؛ سرّ کسی را پوشیدن و بدیگری نگفتن . (ارمغان آصفی ) :
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت راز پوشیدن .
حافظ.
- راز جستن ؛ از رازی نهان و پوشیده جویا شدن .(ارمغان آصفی ) :
مجوی راز تجلّی ز مست عالم نور
کلیم را بگلو سرمه کرد آتش طور.
عزت شیرازی .
- راز در صحرا نهادن ؛ مرادف راز بصحرا فکندن است . رجوع به کنایه مزبور شود.
- راز در میان نهادن ؛ کنایه است از راز با کسی گفتن . رازی را بر کسی آشکارا کردن :کت الکلام فی اذنه ؛ سخن در گوش وی گفت و راز با وی در میان نهاد. (منتهی الارب ).
- راز شنیدن ؛ سرّ کسی را شنیدن . (ارمغان آصفی ) :
فریاد از این درد که راز دل عاشق
گفتن نپسندند و شنیدن نگذارند.
باقر کاشی .
- راز فرمودن ؛ سر کسی را گفتن . (ارمغان آصفی ).
- راز گفتن ؛ سر خود گفتن ، اندیشه های نهانی خویش آشکار کردن :
لاله زاری خوش شکفته پیش برگ یاسمین
چون دهان بسدین در گوش سیمین گفته راز.
منوچهری .
|| پوشیده ، پنهان . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) :
فراوان سخن رفت از آن رزمساز
ز پیکار او آشکارا و راز.
فردوسی .
همه کار جهان از خلق راز است
قضا را دست بر مردم دراز است .
(ویس و رامین ).
خوش است عشق اگر آشکار یا راز است
خوش است با توام ار آشکار یا رازی .
سوزنی .
رهی خواهی شدن کز دیده راز است
به بی برگی مشو کین ره دراز است .
نظامی .
- راز خواندن ؛ چیز نهان و پوشیده را درک کردن . کنایه از راز دانستن و دریافتن . (ارمغان آصفی ) :
هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست .
حافظ (از ارمغان آصفی ).
- راز داشتن ؛ پنهان داشتن . پنهان کردن :
مرا شاه کرد از جهان بی نیاز
سزد گر ندارم من از شاه راز.
دقیقی .
هر دشمنی که کین تو بر سینه راز داشت
شد بر زبان خنجر تو رازش آشکار.
سوزنی .
- راز دانستن ؛ به چیز نهان و پوشیده دانا بودن . (ارمغان آصفی ) :
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست .
حافظ.
- راز سپردن ؛ سپردن چیز نهان . (ارمغان آصفی ). گفتن راز :
راز دل خوداگر بصحرا فکنی
بهتر که سپاری به دل غمازش .
باقر کاشی .
- راز سگالیدن ؛ نسبت به چیز نهان و پوشیده اندیشیدن . (ارمغان آصفی ) :
اگر قیصر سگالد راز زردشت
کنم زنده رسوم زند و استا.
خاقانی .
|| ضمیر. باطن . جوهر. طَویّت .
- پاک راز ؛ آن که راز پاک دارد. دارای ضمیر پاک :
آن ستم کز عشق من دیدم مبیناد ایچ کس
جز عدوی خسرو پاکیزه دین پاک راز.
منوچهری .
- راز دل آب ؛ کنایه از رطوبت و برودت باشد که در جوهر آب است و آن باعث نمو نباتات گردد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) :
خوش خوش ز نظر گشت نهان راز دل آب
تا خاک همین عرضه دهد راز نهان را.
انوری .
- || کنایه از عکسی بود که در آب افتاده باشد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || مطلق رستنی و سبز شدنی و روییدنی . (ناظم الاطباء).
- راز دل زمانه ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (مجموعه ٔ مترادفات ص 13) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
- راز زمین ؛ سبزه و گلها. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). سبزه ، گل ، لاله . (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به راز خاک و آنندراج شود.
|| خارپشت . (برهان ) (شعوری ) :
چون کرد سوی روز شب تار ترکتاز
در خس کشید روز سر از بیم شب چو راز.
حکیم روحانی (از شعوری ).
ظاهراً در این معنی راز مصحف «راورا» یا «ژاوژا»است . رجوع به ژاوژا و راورا شود. || رنگ . (آنندراج ) :
همی رفت از زمین بر آسمان گرد
تو گفتی خاک جامه راز میکرد.
فخرالدین گرگانی .
بسازید تابوتم از چوب رَز
کفن نیز همرنگ خمرم براز.
حافظ.
و رجوع به رزیدن شود.
|| (فعل امر) امر برنگ کردن . (برهان قاطع). یعنی رنگ کن . || (اِ) زنبور سرخ و بزرگ . (برهان ).
... ادامه
795 | 0
مترادف: 1- پوشيده، رمز، سر، غيب، مصاص، نهفته 2- رنگ، فام، لون 3- گلكار
متضاد: علانيه
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [قدیمی]
مختصات: (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: rAz
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 208
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
secret | mystery , secrecy , hedgehog , paint , the secret
ترکی
gizem
فرانسوی
mystère
آلمانی
geheimnis
اسپانیایی
misterio
ایتالیایی
mistero
عربی
سر | لغز , غموض , صلاة الأسرار , سري , خفي , متكتم , حاجب , معزل , غامض
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "راز" در زبان فارسی به معنای چیزی پنهان و نهان است که برای دیگران فاش نمی‌شود. این کلمه از نظر زبان‌شناسی و نگارشی دارای چند نکته قابل توجه است:

  1. مفرد و جمع:

    • "راز" به معنای singular است.
    • جمع آن "اسرار" است.
  2. جنس کلمه:

    • "راز" یک اسم مذکر است.
  3. استفاده در جملات:

    • می‌توان از آن در جملات به عنوان اسم استفاده کرد:
      • "راز او همیشه برای من مجهول بود."
  4. قید و ترکیب‌ها:

    • می‌توان آن را با قیدها و صفات ترکیب کرد:
      • "راز سر به مُهر" به معنای راز پنهان و مخفی.
  5. قواعد نگارشی:

    • در نوشتار فارسی، کلمه "راز" باید بدون فاصله و با در نظر گرفتن نحوه نگارش در جمله استفاده شود.
  6. نقش در ادبیات:

    • کلمه "راز" در شعر و ادبیات فارسی بسیار شایع است و معمولاً به عواطف، احساسات و موضوعات عمیق انسانی اشاره دارد.
  7. استفاده از "راز" در اصطلاحات:
    • "راز نیکبختی"، "راز موفقیت"، و "راز عشق" به صورت اصطلاحی در زبان فارسی مورد استفاده قرار می‌گیرند.

به طور کلی، "راز" کلمه‌ای است غنی و چندلایه که در متن‌ها و مکالمات می‌تواند معانی و بردهای متفاوتی را به خود بگیرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)

البته! در اینجا چند مثال از جمله‌هایی که کلمه "راز" را شامل می‌شوند، آورده‌ام:

  1. او همیشه یک راز بزرگ در دل داشت که هیچ‌کس از آن خبر نداشت.
  2. راز موفقیت در زندگی، تلاش مداوم و پشتکار است.
  3. درختان قدیمی جنگل، رازهای تاریخ را در دل خود نهفته دارند.
  4. او به دوستی‌اش گفت که هیچ‌کس نمی‌تواند راز او را بفهمد.
  5. کتاب‌های داستانی اغلب پر از رازها و معماهای جذاب هستند.

امیدوارم این جملات به شما کمک کنند!


واژگان مرتبط: دستگاه سری، معما، هنر، لغز، محرمانه بودن، پنهان کاری، رازداری، خفا، سری بودن، جوجه تیغی، خارپشت، ارمجی، ادم ناسازگار، رنگ نقاشی، سرخاب

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری