شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

rostan
escape  |

رستن

معنی: رستن . [ رَ ت َ ] (مص ) نجات یافتن و آزاد شدن . (ناظم الاطباء). رها شدن . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). خلاص شدن و نجات یافتن . (آنندراج ) (از شعوری ج 2 ورق 12). خلاص شدن . (فرهنگ رشیدی ). نجات یافتن . رهایی یافتن . رها شدن . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). آزاد شدن . خلاص . نجات یافتن . (لغات ولف ). رهیدن . رهایی . رهش . رهایش . بلول . ابلال . فوز. فلاح . نجاح . (یادداشت مؤلف ). اخلاص . استنجاء. افلاح . انفضاء. تخلص . تنجیه . خلاص . عصر. فوز. نَقَذ. (منتهی الارب ). خلاص . (دهار). نجات . (ترجمان القرآن ) :
به آهن نگه کن که ببریده سنگ
نرست آهن از سنگ بی آذرنگ .
ابوشکور.
ز دشمن بدینار و با زینهار
برستن توان وآز را نیست چار.
ابوشکور.
سخن تا نگویی ترا زیردست
زبردست شد کز دهان تو رست .
ابوشکور.
بدو گفت رو پیش سام سوار
بپرسش که چون رستی از کارزار.
فردوسی .
چنین گفت اکنون که رستی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد.
فردوسی .
چو لشکر بدانست کاسفندیار
ز بند گران رست و بد روزگار.
فردوسی .
چو آمد به تنگ دژ گنبدان
برست از بد زور و دست بدان .
فردوسی .
ز بس دست بی پای و بی پای دست
تو گفتی کزآن رزمگه کس نرست .
فردوسی .
تو چگونه رهی که دست اجل
بر سر تو همی زند سرپاس .
عنصری .
تنی چند از موج دریا برست
رسیدندنزدیکی آبخَست .
عنصری .
گاه آنست که از محنت و سختی برهند.
منوچهری .
ای فراق تو دل ما بندگان را سوخته
صدهزاران شکر یزدان را که رستیم از فراق .
منوچهری .
مسلمانان بسیار کشته شدند و اسیر کرده شدند و بعضی برستند. (تاریخ سیستان ). بوطلحه بر رافع شبیخون کردو بیشتر سپاه رافع را بکشت و رافع تنها به نفس خویش برست . (تاریخ سیستان ). من امروز از دوزخ رستم و به بهشت رسیدم . (تاریخ سیستان ).
از بلخ روز پنجشنبه ده روز گذشته از ماه ربیعالاول سنه ٔ چهارصدوبیست ودو برستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 217). گفتند: هان ! چون رستی بازنمودم زاریهای خویش و ماندگی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 439). و بگوی که سلطان ما رااز دست دیلمان بستد و اهل ری راحت در این روزگار دیدند که از ایشان برستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 308).
چو از سخت کاری برستی ز بخت
دگر تن میفکن در آن کار سخت .
اسدی .
از ایشان بکشتند بسیار گرد
بجان آن کسی رست کش اسب برد.
اسدی .
که را راند خشمش فتد در گداز
که را خواند جودش برست از نیاز.
اسدی .
کسی نرست وگر رست خورده بود حسام
کسی نجست وگر جست خورده بود سنان .
قطران .
لیکن نرهم همی ز قومش
هرچند ز مکر دیو رستم .
ناصرخسرو.
رستن به مال نیست به علمست و کارکرد
خیره به مال بسته دلی و به درهمی .
ناصرخسرو.
از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمکار سخت دشوار است .
ناصرخسرو.
خوی نکو عادت پیغمبران
راه خوی نیک سوی رستن است .
ناصرخسرو.
قولی به سر زبان خود بربستی
صد خانه پر از بت و یکی نشکستی
گفتی که به یک قول شهادت رستم
فردات کند خمار کِامشب مستی .
خواجه عبداﷲ انصاری .
جماعتی بسیار بودند درزمین فارس ... مسلمة قیس الاشجعی را بفرستاد تا ایشان را بپراکند... و مسلمانان از دست ایشان برستند. (مجمل التواریخ و القصص ). جشن سده بنهاد و مردمان که ازجور و ستم ضحاک برسته بودند پسندیدند. (نوروزنامه ).دارنده مباش از بلاها رستی . (از کلیله و دمنه ).
هرکه اندر سایه ٔ اقبال او مسکن گرفت
از سموم فاقه و ادبار و محنت جست و رست .
سوزنی .
گر امروز آتش شهوت بکشتی بیگمان رستی
و گرنه تَف ّ این آتش ترا هیزم کند فردا.
سنایی .
هان مژده هان که رستی ازین قحط مردمی
هین سجده هین که جستی ازین چاه مضطری .
خاقانی .
ز خشک آخور خذلان برست خاقانی
که در ریاض محمد خرید کشت رضا.
خاقانی .
مهره ٔ مار بهر مار زده ست
به کسی کز گزند رست مده .
خاقانی .
وفا از شهر بند عهد رسته ست
که اینجا خانه در کویی ندارد.
خاقانی .
بر سر بازار دهر نقد جفا می رود
رسته ای ار ننگری رسته ٔ خذلان او.
خاقانی .
و حلق تذروان از چنگ بازان رسته . (سندبادنامه ص 9).
که چون بودی و چون رستی ز بیداد
که از بندت نبود این بنده آزاد.
نظامی .
چنان در کار آن دلدار دل بست
که از تیمار کار خویشتن رست .
نظامی .
نظر بر بت نهی صورت پرستی
قدم بر بت نهی رفتی و رستی .
نظامی .
خیز کاین سلطان ترا طالب شده ست
کز تو خواهد شهر ما از قتل رست .
مولوی .
مرغ کاو اندر قفس زندانی است
می نجوید رستن ، از نادانی است .
مولوی .
نی دو باشد تا تویی صورت پرست
پیش او یک گشت کز صورت برست .
مولوی .
رستم از آب و ز نان همچون ملک
بیغرض گردم بر این در چون فلک .
مولوی .
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر بزور بازو خوردی . باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی . (گلستان ). سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آید مار کشتی وگر آن از دشمن رستی .(گلستان ).
بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است
که ازمشقت آن جز به مرگ نتوان رست .
سعدی .
به عذر توبه توان رستن از عذاب خدای
ولیک می نتوان از زبان مردم رست .
سعدی .
خلاف نفس و عادت کن که رستی
نمی دانم به هر ج
ایی که هستی .
شیخ محمود شبستری .
راستی کن که راستان رستند
در جهان راستان قوی دستند.
اوحدی .
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی .
حافظ.
چون مرا با جلبان کار نباشد شب و روز
رستم از وسمه و گلگونه و حنی و شخار.
؟ (از فرهنگ سروری ).
با عقل مردد نتوان رست زغوغا
اینجاست که دیوانگیی نیز بباید.
ملک الشعراء بهار.
افلاح ؛ رستن از مکروه . (ترجمان القرآن ). انملاز؛ رستن از کاری . (منتهی الارب ). تملز؛ برستن از چیزی . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). تملز؛ رستن از کاری . (منتهی الارب ).
- از بهانه رستن ؛ بهانه را از دست دادن . (یادداشت مؤلف ). فارغ از عذر و بهانه شدن :
چو از فرهاد خالی شد زمانه
برست آن ماه تابان از بهانه .
نظامی .
- بازرستن ؛ رستن . رهیدن . رهایی یافتن . نجات پیدا کردن :
خاقانی گهرسخنم ور نبودمی
از جورهای بدگهران بازرستمی .
خاقانی .
زین تنگنای وحشت اگر بازرستمی
خود را به آستان عدم بازبستمی .
خاقانی .
کو سر تیغ تا بدو بازرهم ز بند سر
کز جگر پرآبله چون سفنم دریغ من .
خاقانی .
بیک دم بازرست ازچرخ و ننگ سعد و نحس او
که این تثلیث برجیس است و آن تربیع کیوانی .
خاقانی .
نی نی از بند اجل کس به نوا بازنرست
کار کُافتاده چه در بند نوایید همه .
خاقانی .
وگر چون مقبلان دولت پرستی
طمع را میل درکش بازرستی .
نظامی .
قیاس آنست سعدی کز کمندش
به جان دادن توانی بازرستن .
سعدی .
و رجوع به بازرستن در جای خود شود.
- || رهانیدن . آزاد ساختن . خلاص کردن ، بصورت متعدی :
اگرچه پیشه داری زیر بستن
ندانی دل ازایشان بازرستن .
(ویس و رامین ).
- به جان رستن ؛ بدون فتح و غلبه بر خصم تنها جان خود را از میدان رهانیدن . (یادداشت مؤلف ) :
امیر یوسف گرگ افکن است و شیرکش است
ز گرگ و شیر به جان رسته بود رستم زال .
فرخی .
- رسته شدن ؛ رسته گردیدن . نجات یافتن . رها شدن . خلاص گشتن . رستن . و رجوع به ماده ٔ رسته شدن شود.
- رسته گردیدن ؛ آزاد شدن . خلاص یافتن . رهایی یافتن .و رجوع به ماده ٔ رسته گردیدن شود.
- وارستن ؛ رستن . رهایی یافتن .رها شدن . نجات یافتن . بازرستن :
مرا طفیل کسان مرهمی همی دادی
کنون ز دادن آنقدر نیز وارستی .
خاقانی .
دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوان
جان گفت له الفضل که وارستم از این بند.
خاقانی .
از پای پیل حادثه وارست و دست برد
هر کس که اسب عافیتی زیر ران کشید.
خاقانی .
- || نجات دادن . آزاد کردن . (یادداشت مؤلف ) :
به تیغ نبردی ترا خستمی
وزین گفت بیهوده وارستمی .
فردوسی .
|| گریختن . (ناظم الاطباء) (حاشیه ٔ برهان چ معین ). فرار. (لغات ولف ). || در شعر ذیل ،سوزنی به معنی روییدن و نمو آورده است . (یادداشت مؤلف ) :
بنده از خوان تو غایب نخوهد بود ولیک
هر شبانگاه ورا راتبه کن شست فقاع
به فقاع تو وی از گرمی روزه برهد
بمکد چندی و از سبلت او رست فقاع .
سوزنی .
(ظ. بتبع قوافی دیگر، رُست بضم اول ، بفتح اول استعمال شده ).
... ادامه
993 | 0
مترادف: رشد كردن، روييدن، نمو كردن
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (مصدر لازم) [پهلوی: rustan]
مختصات: (رُ تَ) [ په . ] (مص ل .)
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 710
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
escape | grow , growth
ترکی
büyüme
فرانسوی
croissance
آلمانی
wachstum
اسپانیایی
crecimiento
ایتالیایی
crescita
عربی
فرار | هرب , نجاة , مهرب , فر , خلاص , تهرب من الواقع , وسيلة فرار , نجا , أفلت , تخلص من , ارتشح , غاب عن الذاكرة , انبعث , هارب , يهرب
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "رستن" (با شکل پایه "رستن") به معنای "روییدن" یا "جلوه‌گری" است و در ادبیات فارسی به کار می‌رود. در اینجا به برخی از قواعد نگارشی و نحوه استفاده از این کلمه اشاره می‌کنم:

  1. نحو و جملات: کلمه "رستن" معمولاً به عنوان فعل به کار می‌رود و باید به تناسب زمان و شخص جمله با پسوندها و تغییرات صرفی مناسب ترکیب شود. مثلاً:

    • من رستم (اول شخص).
    • تو رستی (دوم شخص).
    • او رسته (سوم شخص).
  2. استفاده در شعر: "رستن" به عنوان کلمه‌ای زیبا و طبیعت‌گرا در شعر فارسی کاربرد دارد. شاعران از این واژه برای توصیف رشد و رونق استفاده می‌کنند، مانند روییدن گل‌ها یا شکوفه‌ها.

  3. تلفظ: به تلفظ دقیق این کلمه توجه کنید. "رستن" به صورت "رَستَن" تلفظ می‌شود، با تأکید بر هجای اول.

  4. استفاده در متون رسمی: این کلمه بیشتر در متون ادبی و رسمی استفاده می‌شود و در زبان محاوره کمتر رایج است.

  5. ترکیب‌های اضافی: "رستن" می‌تواند با دیگر فعل‌ها و صفات ترکیب شود تا معانی جدیدی ایجاد کند. مثلاً "رستن گل" یا "رستن درخت".

اگر سوال خاصی در رابطه با کاربرد یا مفهوم این کلمه دارید، خوشحال می‌شوم بیشتر راهنمایی کنم.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. با آغاز بهار، گل‌ها در باغ به زیبایی رستن می‌کنند و عطرشان فضا را پر می‌سازد.
  2. او تصمیم گرفت تا در کنار رودخانه، تعدادی نهال بکارند و آنها را به خوبی رستن دهد.
  3. با مراقبت و آبیاری مناسب، گیاهان به سرعت رستن کرده و باغ را زنده و شاداب می‌کنند.

واژگان مرتبط: گریختن، فرار کردن، رهایی جستن، خلاصی جستن، جان بدر بردن، بزرگ شدن، رشد کردن، شدن، روییدن، کاشتن

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری