جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: آکندن . [ک َ دَ ] (مص ) پر کردن . انباشتن . امتلاء : نشان پشت من است آن دو زلف مشک آگین نشان جان من است آن دو چشم سحرآکند. رودکی . بیفکنی خورش پاک را ز بی اصلی بیاکنی به پلیدی چو ماکیان تو کژار. بهرامی . وگر ببلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط وبچال . عماره . نخستین صد و شصت پیدا و سی که پیداوسی خواندش پارسی بگوهر بیاکند هر یک چو سنگ نهادند بر هر یکی مهر تنگ . فردوسی . دگر گنج کش خواندندی عروس کش آکند کاوس در شهر طوس . فردوسی . نکوشم به آکندن گنج من نخواهم پراکندن انجمن . فردوسی . گهی گنج را روز آکندن است بسختی ّو روزی پراکندن است . فردوسی . جهاندار شاه است و ما بنده ایم دل و جان بمهر وی آکنده ایم . فردوسی . کنون من دل و مغز تا زنده ام بکین سیاووش آکنده ام . فردوسی . فرانک بدش نام و فرخنده بود بمهر فریدون دل آکنده بود. فردوسی . بجائی که زهر آکندروزگار از او نوش خیره مکن خواستار. فردوسی . بگریم بر این ننگ تا زنده ام بمغز اندرون آتش آکنده ام . فردوسی . همی گشت یک چند بر سر سپهر دل زال آکنده یکسر بمهر. فردوسی . من او را بسان یکی بنده ام بمهرش روان و دل آکنده ام . فردوسی . بگفتند با شاه ما بنده ایم تن و جان بمهر تو آکنده ایم . فردوسی . ز بس خواسته کش پراکنده بود ز گنج و درم کشور آکنده بود. فردوسی . مهان تاج و تخت مرا بنده اند دل و جان بمهر من آکنده اند. فردوسی . جهان چون بهشتی شد آراسته پر از داد و آکنده از خواسته . فردوسی . که گفت ِ پراکنده بِپْراکَنَد چو پیوسته شد مغز جان آکَنَد. فردوسی . تو خوانیش کایدر مرا بنده باش بخواری ّو زاری تن آکنده باش . فردوسی . که ما شهریارا همه بنده ایم دل و دیده از مهرت آکنده ایم . فردوسی . به پیش پدر شه گشاده زبان دل آکنده از کین کمر بر میان . فردوسی . ز خون کرد باید تهیگاه خشک بدو اندر آکند کافور و مشک . فردوسی . دهانش پر از گوهر شاهوار بیاکند و دینار چون صدهزار. فردوسی . چنین گفت زنگه که ما بنده ایم بمهر سپهبد دل آکنده ایم . فردوسی . کنون شهر توران تو را بنده اند همه دل بمهر تو آکنده اند. فردوسی . بخوانم سپاه پراکنده را برافشانم این گنج آکنده را. فردوسی . سرانجام گفتند کاین کی بود بجامی که زهر آکنی می بود. فردوسی . شاد ببلخ آی و خسروآئین بنشین همچو پدر گنجهای خویش بیاکن . فرخی . بر سَرْش یکی غالیه دانی بگشاده وآکنده درآن غالیه دان سونش دینار. منوچهری . نواحی تخارستان و بلخ ... بمردم آکنده باید کرد که هر کجا خالی یافت و فرصت دید [ علی تکین ] غارت کند و فروگیرد. (تاریخ بیهقی ). به آکندن گنج نَکْنَد ستم نخواهد که خسبد از او کس دژم . اسدی . بنیکوئی آکن چو گنج آکنی بدانش پراکن چو بپْراکنی از آن کش خرد با روان بود جفت کسی باددستی ز رادی نگفت . اسدی . زمین را دل از تاختن گشت چاک بیاکند کام نهنگان بخاک . اسدی . در بزم همه لفظ تو آکنده بدانش در رزم همه قول تو النار ولا العار. قطران . بندیش که بر چسان بحکمت این خوب قصیده را بیاکند. ناصرخسرو. توشه ٔ تو علم و طاعتست در این راه سفره ٔ دل را بدین دو توشه بیاکن . ناصرخسرو. خری آموختت آنکس که همی گفتت که همیشه شکم و معده همی آکن . ناصرخسرو. هرکه بهی ّ تو نخواهد چو نار سینه اش از خون دل آکنده باد. کمال اسماعیل . در لحد کاین چشم را خاک آکند هست آنچه گور را روشن کند. مولوی . کاین دو دایه پوست را افزون کنند شحم و لحم و کبر و شهوت آکنند. مولوی . کسی که لطف کند بر تو خاک پایش باش وگر ستیزه کند بر دو چشمش آکن خاک . سعدی . بهمیان تا بکی آکندن زر بنقد علم کن دل را منور. عزالدین شیروانی . سائل بسوءالی از در تو صد گنج ز زرّ و سیم آکند. عزالدین شیروانی . || دفن کردن . دفین کردن . زیر خاک نهان کردن . به خاک سپردن : به نیروی دارنده یزدان پاک بیاکندمی در زمانش بخاک . فردوسی . مر او را فراوان نمودند گنج کجا بابک آکنده بود آن به رنج درمهای آکنده را برفشاند به نیرو شد از پارس لشکر براند. فردوسی . بکوه اندر آکند چیزی که بود ز دینار و از گوهر نابسود چو درکوه شد گنجها ناپدید کسی چهر آکنده ها را ندید. فردوسی . چه داری چشم ازو چون این و آن را به پیش تو بدین خاک اندر آکند. ناصرخسرو. و رجوع به آکنیدن و آکنده شود. || آکنه و آکنش ، حشو درنهادن . حشو. احتشاء. اعتباء : هم اندر زمان آنکه فریاد ازوست پر از کاه بینیدش آکنده پوست . فردوسی . تو گوئی به سنگستم آکنده پوست و یا زآهن است آنکه بوده دروست . فردوسی . || پوشیدن سطح چیزی بچیزی : نخستین بفرمود بیجاده تاج بگوهر بیاکنده و تخت عاج ز سیمین و زرّینه اشتر هزار بفرمود تا برنهادند بار. فردوسی . || نهادن (؟). نهان کردن (؟) : بخایه نمک درپراکند زود بحقه درآکند مانند دود. فردوسی . || غنی و آبادان کردن : بیاکند گنج و سپاه ورا بیاراست ایوان و گاه ورا. فردوسی . - آکندن پهلو ؛ فربه شدن : چریده دیولاخ آکنده پهلو به تن فربی میان چون موی لاغر . عنصری . - آکندن یال ؛ قوی شدن . بزرگ شدن : همی داشتندش چنین چار سال چو شد سیر شیر و برآکند یال [ بهرام گور ] بدشواری از شیر کردند باز همی داشتندش ببر بر بناز. فردوسی . پسر بد مر اورا [ کیومرث را ] یکی خوبروی هنرمند و همچون پدر نامجوی ... بگیتی نبد هیچکس دشمنش مگر در نهان ریمن آهرمنش برشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا برآکند یال . فردوسی . - درآکندن مغز ؛ پر و سخت شدن آن . اکتناز : زآنکه چون مغزش درآکند و رسید پوستها شد بس رقیق و واکفید. مولوی . - ریش بفلفل آکندن ؛ بجای تسلیه یا تسکین ، تیزتر کردن غم یا درد و یا خشم . و مشتقات آن همه از این یک مصدر باشد منتظم . 1- انباشتن، پركردن، لبريزكردن
2- تدفين، خاكسپاري تخليه fill, bleeding شغل، سد، ملأ، ردم، امتلأ، حشا السن، ركب دواء، نفذ، طعم، انسد، انتفخ، زود بمعلومات، حشوة، شبع، كفاية، يملأ kanama saignement blutung sangrado sanguinamento پر کردن، پر شدن، سیر کردن، بار کردن، اکندن
کلمه "آکندن" به معنای "پر کردن" یا "انباشتن" است و بهعنوان یک فعل با ساختار خاص خود در زبان فارسی مورد استفاده قرار میگیرد. در ادامه به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه میپردازیم:
فعل: "آکندن" یک فعل متعدی است، به این معنی که به مفعول نیاز دارد. مثلاً: "او کاسه را با برنج آکند."
صرف فعل: این فعل را میتوان در زمانهای مختلف صرف کرد. مثال:
حال: "من آکندهام."
گذشته: "او آکند."
آینده: "ما خواهیم آکند."
نحو: باید دقت شود که مفعول باید در جمله به وضوح مشخص باشد. عدم وضوح مفعول ممکن است موجب ابهام شود.
ساختارهای وابسته: میتوان از "آکنده" (صفت) برای توصیف حالت چیزی استفاده کرد. مثلاً: "سوی اتاق با کتابهای آکنده شده بود."
اعمال نگارشی:
در نوشتار رسمی، از "آکندن" به شیوهای صحیح و با رعایت نکات دستور زبان استفاده کنید.
در پایان جملات، اگر نقل قولی وجود داشته باشد، مطمئن شوید که از علامتگذاری و نشانههای نگارشی به درستی استفاده شود.
توجه به زبان معیار: همواره از زبان معیار و استاندارد فارسی در نوشتار خود استفاده کنید.
با رعایت این نکات، میتوانید از کلمه "آکندن" به درستی در جملات و متون خود استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
درختان به قدری شکوفه کردند که باغ را از عطر خوش آکندند.
صدای خنده کودکان در پارک فضا را با شادی آکند.
غروب آفتاب رنگهای زیبایی به آسمان بخشیده و آن را با نور طلایی آکند.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: پر کردن، پر شدن، سیر کردن، بار کردن، اکندن
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر