جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: زیردست . [ دَ ] (ص مرکب ) مقابل زبردست . کِه ْ. کهتر. فرودست . مرئوس . تابع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رعیت . (دهار) (محمودبن عمر) (زمخشری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (ناظم الاطباء). آنکه تحت امر دیگری بکار پردازد. فرودست . خدمتگزار. (فرهنگ فارسی معین ). مطیع و فرمان بردار. (ناظم الاطباء). ج ، زیردستان : که ای زیردستان شاه جهان مباشید تیره دل و بدنهان . فردوسی . دگر آنکه دانش نگیری تو خوار اگر زیردستی و گر شهریار. فردوسی . دل زیردستان ما شاد باد هم از داد ما گیتی آباد باد. فردوسی . هر آنکس که باشد مرا زیردست همه شادمان باد و یزدان پرست . فردوسی . آله است آری ولیکن آسمانش زیردست قلعه است آری ولیکن آفتابش کوتوال . عنصری (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ببخشای بر زیردستان بمهر بر ایشان بهر خشم مفروز چهر. اسدی . زیردستانت چونکه بی خردند چون ترا هوش و عقل و گفتار است . ناصرخسرو. ز بس دستان و بی دینی بمانده ست به زیر دست قومی زیردستان . ناصرخسرو. بر درگاه ملک مهمات حادث شود که به زیردستان در کفایت آن حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). مشفقتر زیردستان آن است که دررسانیدن نصیحت مبالغت واجب بیند. (کلیله و دمنه ). هم زیردست آنی در هر فنی که گفت تا زیردست نه فلک و هفت اخترم . سوزنی . بادت ز جهانیان زبردستی کز رنج مجیر زیردستانی . سوزنی . زیردستان گله بر عکس کنند گله شان از پی نفی تهم است . خاقانی . و بر اهتمام حال رعیت و اعتنای به مصالح زیردست حریص . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 274). ترا من همسرم در همنشینی بچشم زیردستانم چه بینی . نظامی . حکایت بازجست از زیردستان که مستم کوردل باشند مستان . نظامی . آب گل خاک ره پرستانش گل کمربند زیردستانش . نظامی . وگر بالای مه باشد نشستم شهنشه را کمینه زیردستم . نظامی . اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند. (گلستان ). آورده اندکه یکی از وزراء به زیردستان رحمت آوردی و صلاح همگنان جستی . (گلستان ). دل زیردستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست . سعدی (بوستان ). ای زبردست زیردست آزار گرم تا کی بماند این بازار. سعدی . زبردست چون سر برآرد بجنگ سر زیردستان درآید بسنگ . امیرخسرو. || مال گزار. (شرفنامه ٔ منیری ). || پست تر. (ناظم الاطباء). || شتاب . (غیاث ) (آنندراج ). || مغلوب . (غیاث ) (آنندراج ) (از فهرست ولف ). || مطیع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (از فهرست ولف ) : سخن تا نگویی ترا زیردست زبردست شد کز دهان تو رست . ابوشکور. بدینگونه تاسالیان گشت شست جهان شد همه شاه را زیردست . فردوسی . ندانی که ایران نشست منست جهان سربسر زیردست منست . فردوسی . تراچون بچنگ آورید و ببست کند مر جهان را همه زیردست . فردوسی . جاه ترا مدح گوی ، عقل و زبان خرد حکم ترا زیردست ،دولت و بخت جوان . خاقانی . ز ماهی تا به ماه افسرپرستت ز مشرق تا به مغرب زیردستت . نظامی . || خوار و ذلیل .(فرهنگ فارسی معین ). || مخفی . (غیاث ) (آنندراج ). نهانی . در پرده . در خفا. پوشیده . پنهان . محرمانه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : کی توان نوشیدن این می زیردست می یقین مر مرد را رسواگر است . مولوی (یادداشت ایضاً). || کنیز. (ناظم الاطباء). در این بیت شاهنامه گویا منکوحه ، در برابر دوشیزه و دختر باشد : بفرمود از آن پس بهنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب ز خویش و ز پیوند او هرکه هست اگر دخترانند اگر زیردست همه در عماری براه آورید از ایوان بمیدان شاه آورید. فردوسی . 1- دونپايه، فرودست، مادون، مرئوس
2- مطيع، مقهور
3- نوچه بالادست servitor, subaltern, subordinate خادم madun subalterne subaltern subalterno subalterno خدمتگذار، نوکر، مستخدم، خدمتکار، زیر دست، تابع، افسر جزء، مادون
کلمه "زیردست" در زبان فارسی به معنای کسی است که در مقام پایینتری نسبت به فرد دیگری قرار دارد و معمولاً به عنوان کارمند یا دستیار در یک سازمان یا مجموعه به کار میرود. در اینجا به چند نکته قواعدی و نگارشی مرتبط با این کلمه اشاره میشود:
نقطهگذاری: کلمه "زیردست" معمولاً بدون فاصله و به صورت متصل نوشته میشود، مگر اینکه در متون خاص به کار برود که نیاز به تجزیه یا تفکیک معنایی داشته باشد.
نحوه استفاده: این کلمه میتواند به عنوان اسم، صفت یا قید در جملات به کار رود. برای مثال:
او به عنوان زیردست مدیر عمل میکند.
زیردست او بسیار勤勉 و کارآمد است.
تطابق با اسم: در صورتی که "زیردست" به عنوان صفت به کار برود، باید با اسم مورد نظر از نظر جنس و تعداد همخوانی داشته باشد. برای مثال:
زیردستها (جمع) باید وظایف خود را به درستی انجام دهند.
او زیردست (مفرد) جدیدی استخدام کرده است.
استفاده در متون رسمی: در نوشتههای رسمی، بهتر است از واژههای مناسب و دقیقتری استفاده شود که مفاهیم را به خوبی منتقل کنند. به عنوان مثال، به جای "زیردست"، میتوان از واژههایی جیسے "کارمند"، "دستیار"، یا "همکار" بسته به موقعیت استفاده کرد.
این نکات میتوانند به درک و استفاده صحیح از کلمه "زیردست" در نوشتار و گفتار کمک کنند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته! در اینجا چند مثال از کلمه "زیردست" در جملات مختلف آورده شده است:
او همیشه به مواردی که زیر دستش است، بسیار دقت میکند.
در این پروژه، زیردستهای من به خوبی کار کردند و نتیجه رضایتبخش بود.
رییس به زیردست خود دستور داد تا گزارش را تا پایان روز آماده کند.
کارمندان باید از تجربه و دانش زیردستهای خود بهره ببرند تا کارها بهتر پیش برود.
در یک تیم موفق، هماهنگی بین رییس و زیردستها بسیار مهم است.