جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: ساق .(ع اِ) پوزه ٔ پای . (مهذب الاسماء). میان بندِ پا و بچول است . (شرح قاموس ). مابین شتالنگ و زانو. ج ، سوق و سیقان و اساوق . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مابین الکعب و الرکبة. (قطر المحیط). از زانو تا شتالنگ . (دهار). طرف پائین انسان و حیوان از زانو بپائین . (شعوری ). قسمتی از پای که میان مچ و زانو است : پشت خوهل و سرتویل و روی بر کردار قیر ساق چون سوهان و دندان بر مثال دستره . غواص (از فرهنگ اسدی ). بالا چون سرو نو رسیده بهاری کوهی لرزان میان ساق و میان بر صبرنماندم چو این بدیدم گفتم خه که جز از مسککک نزادت مادر. منجیک . کنگی بلند بینی ، کنگی بزرگ پای محکم سطبر ساقی زین گرد ساعدی . عسجدی . ستیزه ٔ بدن عاشقان به ساق و میان بلای گیسوی دوشیزگان به بش و به دم . عسجدی [ در صفت اسب ]. گوئی بطّ سفید جامه به صابون زده ست کبک دری ساقها در قدح خون زده ست . منوچهری . گوش و پهلوی و میان و کَتَف و جبهه و ساق تیز و فربی ّ و نزار و قوی و پهن و دراز. منوچهری . جهانداری که هر گه کو برآرد تیغ هندی را زبانی را به دوزخ دربپیچد ساق بر ساقش . منوچهری . تا بر نزند کسی به بیغاره بر ساقت چوب و بر سرت دره . ناصرخسرو. دختری با... دو ساق چون دو ستون عاج . (سمک عیار ج 1 ص 14). برگ نارنج و شاخ پنداری پر طوطی و ساق عصفور است . مسعودسعد. اگر زبانه کشد برق بگذرد بر فرق وگر گشاده شود سیل بررسد تا ساق . امیر معزی . بلند قدر تو گرصورتی شود بمثل ز بس بلندی در ساق عرش ساید ساق . امیر معزی . هر که را بر ران و ساقت یک نظر افتاد گفت عاج را پیوند افتاده ست با شاخ بقم . سیف الدین اسفرنگ . مرا به شکّر و بسّد رسان ز بوسه و لب مرا به سیم و سمن راه ده ز ساعد و ساق . ادیب صابر. تنم ز حرص یکی نان چو آینه روشن چو شانه ای شد دندان ز فرق سر تا ساق . خاقانی . ساقم آهن بخورد و از کعبم سیل خونین به ناودان برخاست . خاقانی . این دهنهای تنگ بی دندان بر دو ساق من آن شعار کند. خاقانی . چه دلها بردی ای ساقی به ساق شهوت انگیزت دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت ! سعدی (بدایع). صفای ساقش از شلوار پیدا چو شمعی کش به فانوسی بود جا. طاهر وحید. || پاچه . ساق البقر؛ پاچه ٔ گاو.(ریاض الادویه ). || طرف پائین هر چیز عموماً. (شعوری ). || قسمتی از جوراب که از مچ پا به بالا واقع شده . (استینگاس ). || برازبان . (ناظم الاطباء). || پوزه ٔ درخت . (مهذب الاسماء). || ساق الشجرة؛ تنه ٔ درخت را میگویند. (شرح قاموس ) (قطر المحیط). تنه ٔ درخت مثل شاخ که آن را به هندی دندی گویند چون ساق گلها و ریاحین و آن غیر شاخ است لیکن گاهی بجای ساق شاخ نیز مستعمل میشود. (آنندراج از بهارعجم ). نزد. پایه ٔ درخت . اصل . ساق گندم و جو. پوز درخت . پوزه ٔ درخت . میان بیخ تا اول شاخه گاه : ور متغافل شوی ز کار، ببرّند بیخ و درختان و ساق کشتت ، کرمان . ناصرخسرو. که به دندان بی دهان همه سال ارّه با ساق میوه دار کند. خاقانی . ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابر شکر گیا ز ابر مکدر نکوتر است . خاقانی . قدم بر دیده ام بگذار تا عمر ابد یابی بودچون ساق گل در آب ، گل بسیار میماند. محسن تأثیر (از بهار عجم ) (آنندراج ). رجوع به ساقه شود. || سختی . (شرح قاموس ). الساق بالساق ؛ عبارة عن الشدة. (مهذب الاسماء). گفته ٔ خدای که «یوم یکشف عن ساق » (قرآن 42/68؛ یعنی روزی که گشوده و برهنه میشود از سختی ، و گفته ٔ خدای که «و التفت الساق بالساق » (قرآن 29/75)؛ یعنی می پیچد آخر سختی دنیا به اول سختی آخرت . ذکر میکند ساق را وقتی که اراده میکند سختی کار را و خبر دادن از صعوبت و ترسانیدن از او گفته میشود. (شرح قاموس ). و قامت الحرب علی ساق ؛ ای اشتدت و تعاظمت . (قطر المحیط). || گفته میشودکه ولدت ثلثة بنین علی ساق ؛ یعنی زائید آن زن سه پسر پی درپی که دختر در میان آنها نبود. (شرح قاموس ) (قطر المحیط). || نزد مهندسان بر گوشه ای ازگوشه های مثلث اطلاق میشود. (کشاف اصطلاحات الفنون ). - بلورین ساق ؛ دارنده ٔ ساق سپید. - تشمیرساق کردن ؛ کندن لباس ، و مهیا شدن با جد و جهد تمام برای اجرای کاری . (ناظم الاطباء). - ساق المیزان ؛ پله ٔ ترازو. (ناظم الاطباء). - ساق بر ساق مالیدن ؛ دست و پا زدن در حال مرگ . (بهار عجم ). - ساق بلورین ؛ ساق سپید : و گاه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی . (گلستان ). - ساق بند ؛ آنچه به ساق پای بندند. - ساق دست ؛ ساعد. - ساق عرش ؛ پایه ٔ عرش . رجوع به همین ترکیب شود. - ساق موزه ؛ ساقه ٔ چکمه . رجوع به همین ترکیب شود. - سمن ساق ؛ دارای ساق سپید : درو لعبتان سمن ساق دید. نظامی . - سیم ساق ؛ دارای ساق سپید برنگ نقره : زنان سمن سینه ٔ سیم ساق به هر کار با او کنند اتفاق . نظامی . در تتق سینه ٔ عشاق تو ماهرخان ، قندلبان ، سیم ساق . مولوی . چون تو بتی بگذرد سرو قدسیم ساق هر که درو ننگرد مرده بود یا ضریر. سعدی (بدایع). از سرو و مه چه گویی ای مجمع نکوئی تو ماه مشکبوئی تو سرو سیم ساقی . سعدی . همه سیم ساقان و ساعدسمن همه نازک اندام و گل پیرهن . هاتفی (از شعوری ). - سیمین ساق ؛ دارای ساق سپید برنگ نقره : نه مرا مطربان چابکدست نه مرا ساقیان سیمین ساق . انوری . آمد آن دلربای زیباروی آمد آن سروقد سیمین ساق . ادیب صابر. رشته ٔ تسبیح اگر بگسست ، معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود. حافظ. - متساوی الساقین ؛ در اصطلاح ریاضی مثلثی که دو ضلع ودو زاویه ٔ آن برابر است . تشبیهات ساق معشوق ؛ شرف الدین رامی در انیس العشاق آرد: ساق را در قدیم به قائمه نسبت کرده اند به اعتبار آنکه تن بدو قائم است . و ساق بر دو قسم است سرخ و سفید، و در عرب سرخ مستحسن است . فرید احول به عنابش تشبیه کرده است : ساق تومرا ز پا درآورد و ز دست هرگز ندهم ستون عنابی را. و سیف الدین اعرج به بقمش نسبت کرده : هر که را بر ران و ساقت یک نظر افتاد گفت عاج را پیوند افتاده ست با شاخ بقم . و این تشبیهات در این عهد مستعمل نیست . و در عجم سفید مطلوب است و به بلورش تشبیه کرده اند چنانکه فرخی گوید : بلورین ساق و ساعد ترک سرمست ستاده بر سر پا باده در دست . و متأخران عجم به سیمش نسبت کرده اند چنانکه مدامی گوید: ساقی زر هم برد به ساق سیمین آن کیست که اوبه سیم از ره نرود؟ و این نوع خاص پسند عام فریب است . (انیس العشاق چ عباس اقبال ص 53). ستون عنابی . شاخ بقم . شاخ مرجان . ستون بلور. خمیر مایه ٔ صبح . دسته گل . (مجموعه ٔ مترادفات ص 205). و نیز آن رانگارین گویند. (آنندراج ) : ز چین طره بر ساق نگارین چو تخت عنبرین خلخال پاداشت . طالب آملی (از آنندراج ). و ماهی و خمیر مایه ٔ صبح از تشبیهات اوست . (آنندراج ) : بتی که برده دلم را کف نگارینش خمیر مایه ٔ صبح است ساق سیمینش . میرزا معز فطرت (از آنندراج ). 1- اندام مابين زانو و مچ پا
2- پاچه حيوانات
3- پايه
4- ساقه، تنه leggings, leg, shin, stalk, pedicel, crus, peduncle, footstalk, haulm bacak jambe bein pierna gamba پاتابه، ساق پوش، پا، ساق پا، پایه، ران، مرحله، قلم پا، قلم پای خوک، گوشت قلم پا، ساقه، خرام، میله، چیزی شبیه ساقه، پایک، ساقه گل، پای کوچک، ساقه کوچک، درشت نی، ساقه اصلی، دارای ساقه ضخیم تر، پوشال
کلمه "ساق" در زبان فارسی به معانی مختلفی مورد استفاده قرار میگیرد و بستگی به متن و مورد کاربرد آن دارد. در زیر به برخی نکات نگارشی و قواعد مرتبط با این کلمه پرداخته میشود:
استفاده در جملات: کلمه "ساق" معمولاً به عنوان اسم و به معانی مختلفی همچون ساق پا، ساقه گیاه و یا به معنای پا در برخی اشعار و متون ادب فارسی به کار میرود. به عنوان مثال:
ساق پای او به شدت آسیب دیده است.
ساقه این گیاه بسیار بلند و مقاوم است.
تلفظ و نقطهگذاری: در جملات فارسی، کلمه "ساق" بدون هیچگونه نقطهگذاری خاصی نوشته میشود و در مواردی که نیاز به تأکید باشد میتوان از علائم نگارشی نظیر ویرگول یا دو نقطه استفاده کرد.
ترکیبات و افعال: کلمه "ساق" میتواند در ترکیب با دیگر کلمات یا عبارات به کار رود. مثلاً:
ساقه گل
ساق پا
تضاد و تشابه: در ادبیات، این کلمه میتواند به صورت مجازی یا استعاری نیز به کار رود تا صفتها و ویژگیهای خاصی را توصیف کند. مثلاً در شعرها ممکن است به "ساقی" اشاره شود که به معنای نوشیدنیدهنده یا کسی است که مستی را میآورد.
جمع بستن: در برخی موارد، اگر به معنای خاصی اشاره شود، ممکن است جمع "ساقها" یا "ساقهها" به کار رود.
در نهایت، توجه به متن و نوع کاربرد کلمه میتواند به درک بهتر معانی و استفاده صحیح از آن کمک کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
البته، در اینجا چند مثال برای کلمه "ساق" در جملات مختلف آورده شده است:
ساق درختان در بهار پر از جوانههای سبز و شکوفههای زیبا هستند.
او با دقت ساقه گلها را چید تا در گلدان بگذارد.
ساق پای او آسیب دیده بود و نیاز به استراحت داشت.
در این فصل، ساقههای علفها بلندتر از همیشه هستند.
ساق گیاهان به خوبی نور را جذب میکند و موجب رشد آنها میشود.
اگر مثالهای بیشتری نیاز دارید، خوشحال میشوم کمک کنم!
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر