جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: سنجیدن . [ س َ دَ ] (مص ) (از: سنج + یدن ، پسوند مصدری ) با جزو اول از ریشه ٔ سج یا سک ، سختن به معنی وزن کردن چیزی را با ترازو و جز آن مقایسه کردن و برابر کردن .(از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). وزن . (منتهی الارب ).وزن کردن . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ). کشیدن . سختن . زنة. (منتهی الارب ). اندازه گرفتن . اتزان . توازن . موازنة : ولکن دوازده درهم ایشان یک درم سنگ سنجد و دیناری از وی یک درم سنجد. (حدود العالم ). بیابیم و دل را ترازو کنیم بسنجیم و نی زور بازو کنیم . فردوسی . سدیگر بقپان بسنجید سیم زن بیوه وکودکان یتیم . فردوسی . این سزایی است که نیکوکردار و بدکردار را بدان بسنجد. (تاریخ بیهقی ). کاتبت را گو نویس و خازنت را گو که سنج ناصحت را گو فزای و حاسدت را گو گداز. منوچهری . نسنجد نزد تو یک پر پشه گرش همسنگ این گیتی گناه است . مسعودسعد. بقسطاسی بسنجم راز موبد که جوسنگش بود قسطای لوقا. خاقانی . گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند لیک نسنجد بدان زیرک زر عیار. خاقانی . تو این چشم که داری برکن تا در ترازو بسنجیم گر برابر آید چشم از آن تو بود. (سندبادنامه ص 311). || ارزیدن . لایق بودن . لیاقت داشتن . برابری کردن . ارزیدن : بجائی که پرخاش جوید پلنگ سگ کارزاری چه سنجد بجنگ . فردوسی . یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر. فردوسی . چه سنجد بداندیش با بخت تو به پیش پرستنده ٔ تخت تو. فردوسی . بدین یال و گردی بر و گردگاه چه سنجد بچنگال او کینه خواه . اسدی (گرشاسب نامه چ یغمایی ص 53). سر چه سنجد که هوش می بشود تن چه ارزد که توش می بشود. خاقانی . جانهای پاک بازان خون شد در این بیابان یک مشت گندم آخر در خرمنی چه سنجد. عطار. گریه ٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی . حافظ. || برابر بودن . معادل بودن : باز عدوی تو بهراسد ز کبک تو کوه مخالف تو نسنجد بکاه تو. فرخی . زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته بخلوتگه راز آمده ای . حافظ. || آزمودن . امتحان کردن . تجربه کردن . رسیدگی کردن . دادرسی کردن . || مقایسه کردن . قیاس کردن . بحساب گرفتن . پنداشتن . فرض کردن . اندازه گرفتن . قیاس . مقایسه : نبیند ز برداشتن هیچ رنج مر او را چو گرگ و چو جادو مسنج . فردوسی . - برسنجیدن ؛ سنجیدن : کم و بیش کالا چنان برمسنج که حمال هر ساعت آید به رنج . نظامی . هر آن صنعت که برسنجی بمالی بهای گوهری باشد سفالی . وحشی . - سنجیدن خرد و جان ؛ برکشیدن عقل و جان . اندازه گرفتن خرد و جان : خرد را و جان را همی سنجد او در اندیشه ٔ سخته کی گنجد او. فردوسی . - سنجیدن سخن ؛ سخن سنجیدن . تعمق کردن در آن . اندیشه کردن در گفتار : بدان کز زبانست مردم به رنج چو رنجش نخواهی سخن را بسنج . فردوسی . سخن سنج دینار و درهم مسنج که بر دانشی مرد خواراست گنج . فردوسی . خردمندان گفته اند هر که سخن نسنجد از حجاب سخن برنجد. (گلستان چ یوسفی ص 186). 1- مقايسه كردن
2- سبك سنگين كردن، ارزيابي كردن، ارزشيابي كردن
3- اندازه گرفتن، اندازه گيري كردن، پيمودن
4- وزن كردن، توزين كردن measure, evaluate, figure out, weigh, compare, consider, deliberate, ponder, reckon up, assay, estimate, meter, rate, value, to measure قياس، قدر، حجم، مقدار، قسط، نظام، كمية، جرعة، نظام مقاييس، مقياس الطول، قاسم، قياس المكعبات، ميزان موسقيي، تفعيل، بعد، وسيلة، قاس، ضبط، ذرع، قوم، نظم، يقيس اندازه گرفتن، پیمانه کردن، اندازه نشان دادن، اندازه داشتن، پیمودن، ارزیابی کردن، چیزی را معین کردن، تقویم کردن، قیمت کردن، کشف کردن، فهمیدن، وزن کردن، له کردن، کشیدن، وزن داشتن، توزین کردن، مقایسه کردن، مقابله کردن، برابر کردن، باهم سنجیدن، تطبیق کردن، مطرح کردن، رسیدگی کردن، ملاحظه کردن، تفکر کردن، فرض کردن، کنکاش کردن، تعمد کردن، تعمق کردن، اندیشه کردن، محک زدن، کوشش کردن، چشیدن، تحقیق کردن، ازمایش کردن، تخمین زدن، بر اورد کردن، اندازه گیری کردن، با متر اندازه گیری کردن، بصورت مسجع و مقفی در اوردن، شمردن، نرخ بستن بر چیزی، بها گذاشتن بر، قدردانی کردن، گرامی داشتن
measure|evaluate , figure out , weigh , compare , consider , deliberate , ponder , reckon up , assay , estimate , meter , rate , value , to measure
عربی
قياس|قدر , حجم , مقدار , قسط , نظام , كمية , جرعة , نظام مقاييس , مقياس الطول , قاسم , قياس المكعبات , ميزان موسقيي , تفعيل , بعد , وسيلة , قاس , ضبط , ذرع , قوم , نظم , يقيس
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "سنجیدن" به معنی اندازهگیری کردن یا ارزیابی کردن است. این کلمه به عنوان یک فعل در زبان فارسی استفاده میشود و دارای قواعد و نکات نگارشی خاصی است. در زیر به برخی از این نکات اشاره میکنم:
فعل: "سنجیدن" یک فعل است و بهطور معمول در جملات مختلف به کار میرود. مثلاً: "ما باید تواناییهای افراد را سنجید."
صرف فعل: "سنجیدن" در زمانها و اشخاص مختلف تغییر میکند. به عنوان مثال:
فعل مضارع: میسنجد، سنجیم
فعل ماضی: سنجید، سنجیدیم
فعل آینده: سنجیده خواهد شد
نحو و ترتیب کلمات: هنگام استفاده از "سنجیدن" در جملات، معمولاً قبل از آن مفعول ذکر میشود. مثل: "او مهارتهای خود را سنجید."
حروف اضافه: ممکن است بسته به زمینه، کلمه "سنجیدن" با حروف اضافه مختلفی به کار رود. بهعنوان مثال: "سنجیدن در مورد" برای بیان موضوعی خاص.
نکات نگارشی:
در نوشتار فارسی، علامتهای نگارشی مانند ویرگول، نقطه و … باید با دقت استفاده شوند.
حروف بزرگ و کوچک به درستی به کار بروند. مثلاً در شروع جمله، حرف اول باید بزرگ نوشته شود: "سنجیدن مهارتها ضروری است."
با رعایت این قواعد میتوانید به طور موثر از کلمه "سنجیدن" در نوشتار و گفتگوهای خود استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
برای سنجیدن تواناییهای خود در ورزش، تصمیم گرفتم در یک مسابقه محلی شرکت کنم.
معلم از دانشآموزان خواست تا قبل از امتحان، زمان خود را برای سنجیدن آمادگیشان مدیریت کنند.
سنجیدن کیفیت محصولات همیشه یکی از اولویتهای شرکتهای معتبر است.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: اندازه گرفتن، پیمانه کردن، اندازه نشان دادن، اندازه داشتن، پیمودن، ارزیابی کردن، چیزی را معین کردن، تقویم کردن، قیمت کردن، کشف کردن، فهمیدن، وزن کردن، له کردن، کشیدن، وزن داشتن، توزین کردن، مقایسه کردن، مقابله کردن، برابر کردن، باهم سنجیدن، تطبیق کردن، مطرح کردن، رسیدگی کردن، ملاحظه کردن، تفکر کردن، فرض کردن، کنکاش کردن، تعمد کردن، تعمق کردن، اندیشه کردن، محک زدن، کوشش کردن، چشیدن، تحقیق کردن، ازمایش کردن، تخمین زدن، بر اورد کردن، اندازه گیری کردن، با متر اندازه گیری کردن، بصورت مسجع و مقفی در اوردن، شمردن، نرخ بستن بر چیزی، بها گذاشتن بر، قدردانی کردن، گرامی داشتن
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر