شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

'eyb
fault  |

عیب

معنی: عیب . [ ع َ ] (ع اِ) آهو، مقابل فرهنگ . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نقیصه . (اقرب الموارد). بدی . نقص . نقصان . (فرهنگ فارسی معین ) :
چو بر شاه عیبست بد خواستن
بباید به خوبی دل آراستن .
فردوسی .
نباشد مراعیب کز قلبگاه
برانم شوم پیش روی سپاه .
فردوسی .
همیشه از هر دو جانب چنین مهاداة و ملاطفات می بوده است که چون به چشم رضا بدان نگریسته آید عیب آن پوشیده ماند. (تاریخ بیهقی ص 209). مردم عیب خویش را نتوانند دانست . (تاریخ بیهقی ). هرکه از عیب خود نابینا باشد نادان ترِ مردمان باشد. (تاریخ بیهقی ص 329). یک عیب باشد که هزار هنر بپوشد، و یک هنر باشد که صدهزار عیب را. (قابوسنامه ، از شاهد صادق ).
عیب تن خویش ببایَدْت دید
تا نشود جانْت گرفتار خویش .
ناصرخسرو.
با هزاران بدی و عیب یکیشان هنر است
گرچه ایشان چو خر از عیب و هنر بی خبرند.
ناصرخسرو.
بروزگارپیشین در اسب شناختن و هنر و عیب ایشان دانستن هیچ گروه به از عجم ندانستند. (نوروزنامه ). چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را به فانی و دایم را به زایل فروختن . (کلیله و دمنه ). اکنون که تو این مثابت پیوستی اگر بازگویم از عیب دور باشد. (کلیله و دمنه ). اگر خردمندی به قلعه ای پناه گیرد و ثقت افزاید... البته به عیبی منسوب نگردد. (کلیله و دمنه ).
تو اگر عیب خود همی دانی
نه ای از عامه بل جهانبانی .
سنایی .
مرد باید که عیب خود بیند
بر ره زور و غیبه ننشیند.
سنایی .
عیب باشد به خانه اندر مرد
مرد را کار و شغل باید کرد.
سنایی .
مارا چه از این گر همه کس بد بیند
هر عیب که در ما بود او صد بیند.
عمادی شهریاری .
هست صد عیب طالعم را لیک
یک هنر دیده ام ز طالع خویش .
خاقانی .
هم عیب را به عامل اسرار پرده پوش
هم غیب را ز عالم اسرار ترجمان .
خاقانی .
چه عجیب آب که گنج شرف است
عیب آب از سر خویشی پوشد.
خاقانی .
عیب جوانی نپذیرفته اند
پیری و صد عیب چنین گفته اند.
نظامی .
ضمیرش کاروان سالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است ؟
نظامی .
دیده ز عیب دگران کن فراز
صورت خود بین و در او عیب ساز.
نظامی .
هیچ عاشق عیب معشوق نبیند. (مرزبان نامه ). آن عیب که از یک دروغ گفتن بنشیند، به هزار راست برنخیزد. (مرزبان نامه ).
گر به عیب خویشتن دانا شوی
کی به عیب دیگران بینا شوی .
عطار.
ما همه عیبیم چون یابد وصال
عیب دان در بارگاه غیب دان .
عطار.
عیب باشد کو نبیند جز که عیب
عیب کی بیند روان پاک غیب .
مولوی .
عیب های سگ بسی او می شمرد
عیب دان از غیب دان بوئی نبرد.
مولوی .
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد.
سعدی .
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد.
سعدی .
بارخدایا مهیمنی و مقدر
وز همه عیبی مقدسی و مبرا.
سعدی .
هرکه سخن نشنود از عیب پوش
خود شود اندر حق خود عیب کوش .
امیرخسرو دهلوی .
غیب ندانند مگر اهل غیب
عیب نبینند بجز اهل عیب .
خواجو.
از طعن طاعنان و ملامت عیب جویان به سلامت نخواهد بود. (تاریخ قم ص 13).
کسی که عیب مرا میکند نهان از من
اگر چو چشم عزیز است دشمن است مرا.
صائب .
پرده ٔ مردم دریدن عیب خود بنمودن است
عیب خود میپوشد از چشم خلایق عیب پوش .
صائب .
از دیدن عیب دیگران اعمی شو
در دیدن عیب خویشتن احول باش .
واعظ قزوینی .
در گفتن عیب دگران بسته زبان باش
از خوبی خود عیب نمای دگران باش .
واعظ قزوینی .
عیب مردم فاش کردن بدترین عیبهاست
عیب گو اول کند بی پرده عیب خویش را.
آزاد.
چشم رضا بپوشد هر عیب را که دید
چشم حسد پدید کند عیب ناپدید.
؟(از امثال و حکم دهخدا).
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس .
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
عیب خود از دوستان مپرس که بینند و نگویند، و از دشمنان بجوی که نبینند و گویند. (از امثال و حکم دهخدا).
در عیب نظر مکن که بی عیب خداست .
؟ (از امثال و حکم دهخدا).
آنکس که بعیب خلق پرداخته است
زآن است که عیب خویش نشناخته است .
؟ (امثال و حکم دهخدا).
عیب الکلام تطویله ؛ عیب سخن بدرازا کشاندن آن است . (علی «ع »).
- اهل عیب ؛ آنکه عیب و نقص دارد. دارنده ٔنقص . باآهو :
غیب ندانند مگر اهل غیب
عیب نبینند بجز اهل عیب .
خواجو.
- پرعیب ؛ مملو از عیب . پرنقص . پرآهو :
شعر تو شعر است لیکن باطنش پر عیب و عار
کرم بسیاری بود در باطن درّ ثمین .
منوچهری .
سوی دهر پرعیب من خوار از آنم
که او سوی من نیز خار است بارش .
ناصرخسرو.
دهر پرعیبم همچون که تو بگزیدی
گر مرا تن چو تو پر عیب و عوارستی .
ناصرخسرو.
کار جهان همچو کار بیهش و مستان
یکسره ناخوب و پر ز عیب و عوار است .
ناصرخسرو.
|| بدنامی و رسوایی . (فرهنگ فارسی معین ). وصمت . (اقرب الموارد). داغ و لکه و رسوائی و بدنامی و آلایش و فضیحت وننگ و فساد. (ناظم الاطباء).
- بی عیب ؛ بی داغ . بی لکه . دور از رسوائی و بدنامی .دور از نقصان و قصور. دور از ننگ و گناه . (از ناظم الاطباء). بی نقص . بی آهو :
چنین گفت با گردیه شهریار
که بی عیبی از گردش روزگار.
فردوسی .
مردمان را عیب مکنید که
هیچکس بی عیب نیست . (تاریخ بیهقی ص 339). هرکه بی عیب نباشد وی را ملامت نرسد و هیچکس بی عیب نباشد. (کیمیای سعادت ).
پاک و بی عیب خدائی که قدیر است و عزیز
ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار.
سعدی .
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست .
سعدی .
- امثال :
خدا بی عیب است .
در عیب نظر مکن که بی عیب خداست .
گل بی عیب خداست .
مرد بی عیب نباشد .
|| گناه . (فرهنگ فارسی معین ). خطا و گناه . (از ناظم الاطباء). ج ، عُیوب (اقرب الموارد) (منتهی الارب )، مَعایب . (ناظم الاطباء) :
همی نامه کردم بشاه جهان
همه عیب تو داشتم در نهان .
فردوسی .
بپرسید دانا که عیب ارچه بیش
که باشد پشیمان ز گفتار خویش .
فردوسی .
ندانم جز این عیب من خویشتن را
که بر عهد معروف روز غدیرم .
ناصرخسرو.
این بد چون آمد و آن نیک چون
عیب در این کار چه گوئی ، که راست .
ناصرخسرو.
به چنین عیبهای عمرگداز
غم و رنج مرا نهایت نیست .
مسعودسعد.
به دیدار مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندانکه گویند بس .
سعدی .
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کاربد مصلحت آنست که مطلق نکنیم .
حافظ.
|| زشتی و قبح ، در مقابل حسن و هنر :
عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر
کدام عیب که سعدی چنین هنر دارد.
سعدی .
بر او گر عیب بین چشمی گشاید
به چشمم جز هنر جستن نیاید.
ظهوری (از آنندراج ).
|| در اصطلاح علم فتوت (از علوم تصوف )، عبارت از ارتکاب منهیت است ، و آن یا مبطل فتوت بود چون کبائر و یا موجب نقصان آن چون صغائر. (از نفائس الفنون ، علم فتوت ). || (اصطلاح فقه )نقصی است که در متاع باشد چنانکه حیوان کور یا شل یا مریض باشد و یا گندم را شپشه خورده باشد و غیره ، ومعیوب بودن مبیع ایجاد خیار فسخ میکند. (از فرهنگ علوم ).
- عیب فاحش ؛ نقصی است که نقصان آن تحت تقویم قیمت گذاران نیامده باشد، و آن ضد عیب یسیر است . (از تعریفات جرجانی ).
- عیب یسیر ؛ آن است که از مقدار معینی ، چیزی ناقص گردد که تحت تقویم قیمت گذاران درآمده باشد. و آن را در مورد عُروض و کالاها در هر ده تا، به افزودن نصف و در مورد حیوان یک درهم ، و در مورد عقار دو درهم قرار داده اند. (از تعریفات جرجانی ).
... ادامه
1086 | 0
مترادف: 1- آهو، صدمه، علت، فساد، منقصت، نقصان، نقص، نقيصه، وصمت 2- تقصير، خرده، خطا 3- بدي، زشتي، شايبه، معرت 4- رسوايي، عار
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [عربی، جمع: عیوب]
مختصات: (عَ یا ع ) [ ع . ] (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: 'eyb
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 82
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
fault | flaw , defect , blemish , deficiency , vice , imperfection , taint , deformation , sin , weakness , gall , wickedness
ترکی
kusur
فرانسوی
défaut
آلمانی
defekt
اسپانیایی
defecto
ایتالیایی
difetto
عربی
خطأ | صدع , عيب , خلل , سيئة , ذنب إثم , غلطة , نقيصة , غضاضة , جنحة , زلة , لام , عاب , انتقد
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "عیب" در زبان فارسی به معنای نقص، کاستی یا خطا است و مطابق با قواعد نگارشی و گرامری فارسی دارای ویژگی‌هایی است که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:

  1. نویسه: کلمه "عیب" با دو حرف "ع" و "ی" و حرف "ب" نوشته می‌شود.

  2. توصیف و ترکیب: این کلمه می‌تواند به عنوان اسم استفاده شود و می‌تواند با صفات یا عبارات توصیفی ترکیب شود. مثلاً: "عیب بزرگ"، "عیب کوچک" یا "نقص و عیب".

  3. مؤلفه‌های جمع: برای جمع بستن "عیب"، می‌توان از "عیوب" استفاده کرد. اين جمع به معنای چندین نوع یا مورد عیب است.

  4. نحو: در جملات مختلف می‌توان این کلمه را در نقش‌های مختلف به کار برد. مثلاً: "عیب او در کارش مشهود است." در این جمله، "عیب" به عنوان فاعل استفاده شده است.

  5. زبان محاوره و نوشتاری: در زبان محاوره‌ای، ممکن است به جای "عیب" از واژه‌های دیگری مانند "نقص" یا "خرابی" استفاده شود، اما "عیب" هنوز هم یک اصطلاح رایج و معتبر است.

  6. استفاده در اصطلاحات: "عیب" در اصطلاحات مختلف فرهنگی و اجتماعی نیز کاربرد دارد. به عنوان مثال، در بحث‌های اخلاقی یا روان‌شناختی، عیب‌ها و کاستی‌ها مورد بحث قرار می‌گیرند.

با رعایت این نکات، می‌توان از کلمه "عیب" به درستی در نوشتار و گفتار استفاده کرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. هر انسانی ممکن است عیب‌هایی داشته باشد، اما باید تلاش کند تا بر آن‌ها غلبه کند.
  2. عیب‌های کوچک می‌توانند به مرور زمان به مشکلات بزرگتری تبدیل شوند، بنابراین بهتر است توجه لازم را داشت.
  3. در فرآیند یادگیری، عیب‌ها بخشی طبیعی از تجربه هستند و باید از آن‌ها به عنوان فرصتی برای رشد استفاده کرد.

واژگان مرتبط: تقصیر، اشتباه، گسله، رخنه، خدشه، شکاف، کاستی، درز، کمبود، قصور، عدم، کسر، گناه، فسق، بدی، منگنه، لکه، دگردیسی، کجی، زشتی، معصیت، حرج، عصیان، ضعف، سستی، عجز، فتور، صفرا، زهره، گستاخی، زردآب، تلخی، شرارت، تباهی، نا بکاری، تبه کاری، بدجنسی

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری