جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: فرض . [ ف َ ] (ع اِ) رخنه ٔ کمان که سوفار و جای چله ٔ آن است . (منتهی الارب ). آن جای از کمان که زه بدان افتد.ج ، فِراض . (اقرب الموارد). || آتش زنه . (منتهی الارب ). || جای زدن از آتش زنه یا رخنه ٔ آتش زنه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || دهانه ٔ جوی . ج ، فراض . || فرموده و واجب کرده ٔ خدای عزوجل بر بندگان . (منتهی الارب ). آنچه به دلیل قطعی ثابت باشد و در آن شبهتی نبود و مخالفش را تکفیر و تارک آن را عذاب بود. (تعریفات ). آنچه خداوند بر بندگانش واجب کرده است و بدان سبب فرض نامیده اند که آن را حدود و نشانه هایی است . (اقرب الموارد) : طاعت ایشان فرض بوده است . (تاریخ بیهقی ). چون به در مصطفی نایب حسان تویی فرض بود نعت او حرز امم ساختن . خاقانی . کعبه را یک بار حج فرض است و حضرت کعبه وار حج ما هر هفته عمدا برنتابد بیش از این . خاقانی . طلب کردن علم از آن است فرض که بی علم کس را به حق راه نیست . امام الدین رافعی (از تاریخ گزیده ). - فرض عین ؛ واجب عینی . (یادداشت به خط مؤلف ) : ای محافل را به دیدار تو زین طاعتت بر هوشمندان فرض عین . سعدی . - فرض کردن ؛ انگاشتن . تصور کردن . پنداشتن . (یادداشت به خط مؤلف ). - || واجب شمردن . واجب کردن : به ما بر خدمت خود عرض کردی جزای آن به خود برفرض کردی . نظامی . || نماز. (یادداشت به خط مؤلف ). مجازاً، نماز واجب : به هفت نوبت چرخ و به پنج نوبت فرض بدین دو صبح مزور ز آتش وسیماب . خاقانی . فرض صبوح عید را کز تو به خواب فوت شد صد ره اگر قضا کنی تا ز صبوح نشمری . خاقانی . - فرض گزاردن ؛ ادای واجب حق تعالی کردن چون گزاردن نماز و دیگر عبادات : و فرض ایزدی می گزارند. (کلیله و دمنه ). او فرض خدا نمی گزارد از قرض تو نیز غم ندارد. سعدی . فرض ایزدبگزاریم و به کس بد نکنیم وآنچه گویند روا نیست نگوئیم رواست . حافظ. - فرض ورزیدن ؛فرض گزاردن . ادای واجب کردن : فرض ورزید و سنت آموزید عذر ناکردن از کسل منهید. خاقانی . || قرائت . || سنت . || نوعی از خرما. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خرمایی است که در عمان یافت شود. (از فهرست مخزن الادویه ). || لشکر مرسوم گیر. (منتهی الارب ). الجند یفترضون . (اقرب الموارد): و عنده مائة من الفرض ؛ أی الجند المفروض لهم . (اقرب الموارد). || سپره . || چوبی است از چوبهای خانه . || جامه . || عطای مرسوم . || آنچه بر خود لازم گردانیده هبه فرمایی یا بخشیده باشی بی قصد ثواب . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : یفکر فی ارتیاد القرض و الفرض . (مقامات حریری از اقرب الموارد). || تیر قداح . (منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). || بریدگی از هر چیزی . (منتهی الارب ). || (مص ) سنت گردانیدن پیغمبر (ص ). || واجب گردانیدن . (منتهی الارب ). واجب نمودن خداوند احکام را بر بندگان . (اقرب الموارد). فریضه گردانیدن جهت کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فریضه کردن . (تاج المصادر بیهقی ). || وقت پیدا کردن . (منتهی الارب ). وقت معین کردن برای کسی . (اقرب الموارد). || رخنه کردن . (منتهی الارب ). رخنه درافکندن . (مصادر زوزنی ). || بریده نمودن . (منتهی الارب ). بریدن هر چیز سخت و نفوذ در آن چون بریدن آهن . (از اقرب الموارد). || مرسوم کردن . (منتهی الارب ). رسم کردن در دیوان برای کسی چیزی معلوم را و ثبت کردن مقرری او درآن . (اقرب الموارد). || عطا دادن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). || تقدیر کردن چیزی را و ملاحظه کردن آن از روی عقل و تصور و تعیین آن . || گور کندن برای مرده . (از اقرب الموارد). 1- ضروري، لازم، مهم
2- انگاره، انگار، پنداشت، پندار، تصور، خيال، فكر، گمان، وهم
3- تخمين، حدس
4- سنت، واجب assumption, hypothesis, presumption, supposition, obligation, guess, duty, liability, supposal, must, essential, unconditional افتراض، ادعاء، غطرسة، تولي المنصب، ظهور varsayım hypothèse annahme suposición assunzione انگاشت، اتخاذ، قصد، فرضیه، قضیه فرضی، نهشته، برانگاشت، استنباط، احتمال، گستاخی، جسارت، انگاشتی، تعهد، وظیفه، التزام، تکلیف، ذمه، تخمین، خیال، ظن، خدمت، کار، عهده، بدهی، مسئوليت، بدهکاری، استعداد، دین، ضروری، اساسی، اصلی، ذاتی، بدون قید و شرط، مطلق، غیر مشروط، غیر شرطی، بلا شرط
... ادامه
660|0
مترادف:1- ضروري، لازم، مهم
2- انگاره، انگار، پنداشت، پندار، تصور، خيال، فكر، گمان، وهم
3- تخمين، حدس
4- سنت، واجب
کلمه "فرض" در زبان فارسی به معنای انجام یک پیشفرض یا تصور است و در متون مختلف به کار میرود. در اینجا به برخی از قواعد نگارشی و نکاتی درباره استفاده از این کلمه اشاره میکنم:
نقطهگذاری: کلمه "فرض" معمولا در جملات به عنوان یک قید یا اسم استفاده میشود. باید توجه کرد که اگر در انتهای جمله باشد، نیاز به نقطهگذاری مناسب هست.
تلفظ: کلمه "فرض" به صورت "farz" تلفظ میشود و توجه به تلفظ درست در گفتار نیز اهمیت دارد.
استفاده صحیح در جملات: به طور مثال:
فرض کن که باران میبارد.
در فرض عدم همکاری، باید چه کاری انجام دهیم؟
ترکیبها: "فرض" میتواند با کلمات دیگر ترکیب شود، مثلاً:
فرضیه
فرض مورد نظر
نکات گرامری: زمانی که از "فرض" به عنوان اسم استفاده میشود، باید از لحاظ جمع و مفرد به آن توجه کرد. برای مثال، در صورتی که از فرضهای مختلف صحبت میکنید، به جمع آن اشاره شود.
با رعایت این نکات، میتوان از کلمه "فرض" به درستی در نوشتهها و گفتوگوها استفاده کرد. اگر سوال خاصی درباره قواعد نگارشی یا استفاده از این کلمه دارید، خوشحال میشوم که بیشتر کمک کنم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در فرض اینکه باران ببارد، سفر ما به روز دیگری موکول میشود.
فرض کنید که همهی افراد در جامعه مسئولیتپذیر شوند، آنگاه تغییرات مثبتی در زندگیمان ایجاد خواهد شد.
برای حل این مسئله، باید چندین فرض اولیه را در نظر بگیریم و سپس به نتیجهگیری بپردازیم.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: انگاشت، اتخاذ، قصد، فرضیه، قضیه فرضی، نهشته، برانگاشت، استنباط، احتمال، گستاخی، جسارت، انگاشتی، تعهد، وظیفه، التزام، تکلیف، ذمه، تخمین، خیال، ظن، خدمت، کار، عهده، بدهی، مسئوليت، بدهکاری، استعداد، دین، ضروری، اساسی، اصلی، ذاتی، بدون قید و شرط، مطلق، غیر مشروط، غیر شرطی، بلا شرط