جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: کفک . [ ک َ ] (اِ) بمعنی کف باشد مطلقاً اعم از کف صابون و کف آب و کف گوشت و کف دهان و کف شیرو امثال آن . (برهان ) (از غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زبد. (دهار) (ترجمان القرآن ). تفل . تفال . (منتهی الارب ). رغوه . کفچ . (فرهنگ جهانگیری ) : مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد تا بشود تیرگیش و گردد رخشان . رودکی . ز کفکش همی جوش برماه شد زمین هر کجا گام زد چاه شد. اسدی . در افکنده بانگش به هامون مغاک زکفکش چو قطران شده روی خاک . (گرشاسب نامه ). شکفته لاله چو جام شراب و ژاله درو چو کفک رخشان اندر میان جام شراب . قطران . بدریا برد آب و باد، خاک کفک او گویی یکی اندر تهش در کشت و دیگر بر سرش عنبر. مختاری (از فرهنگ جهانگیری ). هست از غیرت دست تو بمعنی صرعی آنکه در صورت مدکفک برآرد دریا. سیف اسفرنگ . کفک صابون چو تف خور نکند جامه سفید که اثر قرصه ٔ خور قرصه ٔ صابون نکند. فلکی . - کفک افکن ؛ براندازنده ٔ کفک . (ناظم الاطباء). صفت اسب و شتر و مانند آنها که کف بردهن می آورند : هیونان کفک افکن تیزرو به ایران فرستاد سالار نو . فردوسی . زنخ نرم و کفک افکن و دستکش سرین گرد و بینادل وگام خوش . فردوسی . کشان دم بر پای و بریال بش سیه سم و کفک افکن و شیرکش . فردوسی . هیونان کفک افکن و بادپای برفتند چون رعد غران زجای . فردوسی . - کفک افکنان ؛ در حال افکندن کفک : خروشان و کفک افکنان و سلیحش همه ماردی گشته و خنگش اشقر. دقیقی .
همی رفت چون شیر، کفک افکنان سر گور و آهو ز تن برکنان . فردوسی . دلیران بر اسبان کفک افکنان بدین دست گرز و به دیگر عنان . اسدی . - کفک انداز ؛ کفک افکن : سطبر و سخت و کفک انداز و بدمست . سوزنی . - کفک برآوردن ؛ کف قی کردن . (ناظم الاطباء). - || کفدار شدن و کف کردن . (ناظم الاطباء). - کفک زنان ؛ در حال کف کردن : بحر مشیت بود کفک زنان از لبش گرد جهان می کشد منت او زیربار. خاقانی . - کفک فشان ؛ که کف پراکند. کف افشان : ای چون غرواش سبلتت کفک فشان چون شانه شوی دست خوش دست خوشان . سوزنی . - کفک ناک ؛ آمیخته و آلوده به کفک : وآنچه برآید [ از خون ] کفک ناک و با درد باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). 1- آب دهان، تف، خدو
2- كپك foam رغوة، زبد، الرغوة المطفئة، رغا، حنق
کلمه «کفک» در زبان فارسی به معنای نوعی پرنده یا جاندار آبی نیست و احتمالاً شما به دنبال واژهای دیگر هستید. با این حال، اگر به لحاظ نگارشی به کلمه «کفک» اشاره داشته باشید، در فارسی تلفظ و نگارش آن به شکل استاندارد است.
در زبان فارسی، قواعد نگارشی شامل موارد زیر میشود:
تلفظ صحیح: کلمات باید به صورت دقیق و صحیح تلفظ شوند. «کفک» معمولاً به صورت /kæfæk/ تلفظ میشود.
توصیف و معنای کلمه: اگر «کفک» به عنوان یک واژه خاص مورد نظر باشد، باید معنای آن را مشخص کرده و با بافت صحیح استفاده شود.
تطابق باارزشهای ادبی و فرهنگی: در نوشتارهای ادبی و رسمی، باید به دقت از کلمات استفاده شود.
اگر کلمه یا واژه خاص دیگری مد نظر شماست، لطفاً بیشتر توضیح دهید تا بتوانم کمک بهتری ارائه دهم.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
کفکها در فصل بهار به دلیل بارش بارانهای زیاد، در باغها و مزارع به وفور رشد میکنند.
کودکان در حیاط خانه مشغول بازی کردن و جمعآوری کفکهایی بودند که بر روی زمین ریخته شده بود.
برخی از افراد در آشپزی از کفک به عنوان چاشنی طبیعی برای طعم بخشی به غذاها استفاده میکنند.
لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید. لیست کلید های میانبر