شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

[kol[l]e]
head  |

کله

معنی: کله . [ ک ُ ل َه ْ ] (اِ) مخفف کلاه است . (برهان ). مخفف کلاه و بمعنی آن . (ناظم الاطباء). کلاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
قبا جوشن و اسب تخت من است
کله ، خود و نیزه درخت من است .
فردوسی .
زره بود بر تنش پیراهنش
کله ، ترگ بود و قبا جوشنش .
فردوسی .
کله ، خود و شمشیر جام من است
به بازو خم خام دام من است .
فردوسی .
چو سرو بود و چو ماه و نه ماه بود و نه سرو
قبا نپوشد سرو و کله ندارد ماه .
فرخی .
آن سر که به زیر کله آز به رنج است
در مرتبه دور است از آن سر که به دار است .
ناصرخسرو.
چون کله گم کرد نادان ، مر ترا
کی تواند دید هرگز با کله .
ناصرخسرو.
خود کلاه و سرت حجاب تواند
تو میفزای بر کله دستار.
سنائی .
کله آنگه نهی که برفتدت
سنگ در کفش و کیک در شلوار.
سنایی .
از پی غیب مرده ره جوید
از پی عیب کل کله جوید.
سنایی .
از چو من هندوک حلقه بگوش
گر کله نیست کمر بازمگیر.
خاقانی .
یک سر سفله نیست کز فلکش
بر کله صد گهر ندوخته اند.
خاقانی .
تو ترک سیه چشمی ، هندوی سپیدت من
خواهی کلهم سازی خواهی کمرم بخشی .
خاقانی .
کله چون نارون پیشش نهادم
به استغفار چون سرو ایستادم .
نظامی .
کله لعل و قبا لعل و کمر لعل
رخش هم لعل بینی لعل در لعل .
نظامی .
هر کلهی جای سرافکندگی ست
هر کمر آلوده ٔ صد بندگی ست .
نظامی .
مال و زر سر را بود همچون کلاه
کل بود آن کز کله سازد پناه .
مولوی .
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندرو بست دستار خویش .
سعدی (بوستان ).
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند.
حافظ.
و رجوع به کلاه شود.
- در کله کسی پشم نبودن ؛ کلاهش پشم نداشتن . کاری از دستش ساخته نبودن . (فرهنگ فارسی معین ذیل کلاه ). درخور بیم و هراس نبودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
تو مرا یافته ای بی همه شغل
نیست اندر کلهت پشم مگر.
فرخی .
و رجوع به پشم و کلاه شود.
- طرف کله کج نهادن . رجوع به کلاه شکستن شود.
- کله را بر زمین زدن ؛ بر زمین زدن کلاه را از شدت غم و اندوه . از شدت خشم و غیظ کلاه خود را از سر برداشتن و بر زمین زدن :
خواجه دیدش چون فتاده همچنین
برجهید و زد کله را بر زمین .
مولوی .
- گوشه ٔ کله اندرشکستن . رجوع به کلاه شکستن شود.
- امثال :
کله بر فرق زیبد کفش بر پای (امیرخسرو بنقل امثال و حکم ص 1231). نظیر: کفش زان پا کلاه آن سر است . مولوی (بنقل امثال و حکم ص 1231).
|| تاج شاهی . (فرهنگ فارسی معین ذیل کلاه ). تاج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
به ایران ترا زندگانی بس است
که مهر و کله بهر دیگر کس است .
فردوسی .
این سر و تاج غزان و آن کت مهراج هند
این کله خان چین و آن کمر قیصری .
عمعق .
نیاید از کمر میری که موری هم کمر دارد
نیاید از کله شاهی که شاهین هم کله دارد.
(از تاریخ گزیده ).
نه میر و شه بود هر کو کله دارد قبا بندد
که میر و شه کسی باشد که عالم را نگه دارد.
(از تاریخ گزیده ).
شاه بیداربخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم .
حافظ.
و رجوع به کلاه شود.
... ادامه
1218 | 0
مترادف: 1- راس، سر، مخ 2- قله 3- فكر، مغز
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [قدیمی]
مختصات: (کُ لَ هْ) (اِ.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: kalle
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 55
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
head | pate , noddle , brain , pash , pericranium , the head
ترکی
kafa
فرانسوی
la tête
آلمانی
der kopf
اسپانیایی
la cabeza
ایتالیایی
la testa
عربی
رئيس | رأس , قائد , زعيم , رأسية , قمة , رأس الإنسان , منبع , رغوة , أعلى الشئ , سنبلة , الرأس جزء من آلة , الجزء ألاعلى من السرير , صدر الشىء , المكتب الرئسي , مقام الزعامة , مقدم السفينة , وجه القطعة النقدية , ترأس , قاد , تزعم , تصدر , تقدم , توج برأسية , حصد , ركل كرة , واجه , رأسي , ذا رأسا
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "کله" در زبان فارسی دارای معانی و کاربردهای مختلفی است. در زیر به بررسی برخی از قواعد و نکات نگارشی مربوط به این کلمه پرداخته شده است:

  1. دستور زبان:

    • "کله" در زبان فارسی به عنوان اسم استفاده می‌شود و به معنای سر، بالای چیزها یا قسمت بالایی اشاره دارد.
    • می‌تواند به عنوان اسم خاص نیز به کار رود، مانند "کله گاوی" که به نوعی از کله اشاره دارد.
  2. نقطه‌گذاری:

    • در جمله‌سازی، کلمه "کله" را باید به درستی نقطه‌گذاری کرد. اگر جمله شامل فهرستی باشد، "کله" ممکن است در میان دیگر کلمات قرار گیرد و باید با ویرگول یا سایر نشانه‌های نگارشی درست استفاده شود.
  3. ترکیب‌ها:

    • "کله" می‌تواند در ترکیبات مختلفی به کار برود، مانند: "کله‌گنده" (سر بزرگ)، "کله‌قندی" (سر شکرپاره) و غیره.
  4. صرف و نحو:

    • "کله" به تنهایی به عنوان اسم می‌تواند در جملات مختلف استفاده شود. این کلمه معمولاً تغییر شکل نمی‌دهد، اما می‌تواند با پسوندها و پیشوندهای مختلف ترکیب شود.
  5. استفاده‌ی ادبی:

    • در ادبیات فارسی، "کله" ممکن است در شعر یا نثر به شکل استعاری یا مجازی به کار رود. در این موارد، توجه به معانی ضمنی و زیبایی‌شناسی نیز اهمیت دارد.
  6. رایج‌ترین معانی:
    • سر، بالای بدن
    • بالای برخی از اشیاء (مانند کله‌قند، کله‌محمود و...)

به طور کلی، "کله" یک کلمه چندمعنا با کاربردهای مختلف است که در نگارش و جمله‌سازی باید به بافت و معنا دقت کرد.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. کله‌ام درد می‌کند و نیاز به استراحت دارم.
  2. در بازار یک کله‌پاک‌کن جدید خریدم که کارش را خوب انجام می‌دهد.
  3. او همیشه با کله‌اش تصمیمات مهم را می‌گیرد و به حرف‌های دیگران توجه نمی‌کند.

واژگان مرتبط: رئيس، رهبر، نوک، سر یا قسمتی از سر انسان، پشت گردن، هوش، ذکاوت، خرد، ضربت خردکننده، باران شدید، یورش، نرمی، قسمت خارجی جمجمه، سمحاق

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری