شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

ge(a)rāy
oriented  |

گرای

معنی: گرای . [ گ َ / گ ِ ] (اِ) میل . رغبت . (از برهان ) (از آنندراج ). || حمله ، یعنی چیزی را مانند چوب و سنگ و امثال آن برداشتن و بجانب کسی انداز کردن و نینداختن و یا دویدن بطرف کسی به قصد زدن ونزدن و امر به این معنی هم هست ، یعنی میل نمای و قصد حمله کن و میل و قصد حمله کننده . || سنگین . ثقیل . گران . (از برهان ). || قصد و آهنگ . || خواهش . || گرفتن دست و پای و دامن و کمر. (برهان ) (آنندراج ). || (نف ) گرای با کلمات ذیل ترکیب شود و معانی متعدد دهد:
- اخترگرای ؛ ستاره شناس . منجم . آنکه با ستاره سر و کار دارد. طالعشناس :
ستاره شمر مرداخترگرای
چنین زد ترا اختر نیک رای .
فردوسی .
چو زو ایستاده چه مانده بپای
بدیدی به چشم سر اخترگرای .
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 2880).
- بلندی گرای ؛ بلندی طلب . متمایل به رفعت و ارتقاء :
سری کز تو گردد بلندی گرای
به افکندن کس نیفتد ز پای .
نظامی .
- تیغگرای ؛ تیغجنبان . تیغبکاربر :
هم در آن مرکبان گورسرین
هم در آن سرکشان تیغگرای .
ابوالفرج رونی .
- دست گرای ؛ مجازاً مطیع. مسخر :
ستاره را ز پی قدر کرده پای سپر
زمانه را به کف بخت کرده دست گرای .
مختاری .
بر سر جمع بگویندکه ای قدر ترا
آسمان پای سپر گشته زمین دست گرای .
انوری .
قدر او را سپهر پای سپر
عزم او را زمانه دست گرای .
انوری .
ای زمان بی عددمدت دور تو قصیر
وی جهان بی مدد عدت تو دست گرای .
انوری .
- دل گرای ؛ مائل . شائق . یازنده :
به سبزه ٔ دمنی دل گرای کی گردد
کسی که یابد بوی بنفشه ٔ چمنی .
سوزنی .
ز خرمی بسوی باغ دل گرای شود
وجیه دین عرب قبله ٔ وجوه عجم .
سوزنی .
- رخت گرای ؛ کوچ کننده . حرکت کننده :
گشت از آن تخت رخت گرای
رفرف و سدره هر دو مانده بجای .
نظامی .
- زندان گرای ؛ زندان ماننده : هرگاه روحی از فضای حظائر قدس به تنگنای زندان گرای دنیا می آیداهل آسمانها بر او می نگرند و تأسف میخورند. (مرصادالعباد).
- سدره گرای ؛ کوچ کننده :
رفرفش گرچه کرد سدره گرای
رفرف و سدره ماند هر دو بجای .
نظامی .
- سرگرای ؛ مجازاً سرکوب کننده . نابودکننده :
چو من گرزه ٔ سرگرای آورم
سرانْتان همه زیر پای آورم .
فردوسی .
برانگیخت رخش دلاور ز جای
به جنگ اندرون نیزه ٔ سرگرای .
فردوسی .
پیاده پس پیل آمد به پای
ابا نه رشی نیزه ٔ سرگرای .
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 128).
در در آن رشته سرگرای بود
که کلیدش گره گشای بود.
نظامی .
به زابل نبد ایچ زورآزمای
که آن چرخ کردی بزه سرگرای .
اسدی (گرشاسب نامه ).
زمین از گرانی به بد سرگرای
که بیچاره گشت از پی چارپای .
اسدی (گرشاسب نامه ).
در کف او به زخم فرعونان
نیزه ٔسرگرای ثعبان باد.
مسعودسعد.
تا هیچ سرفراز نیابد به جان خلاص
گر پیش تو نشد به زمین بوس سرگرای .
سوزنی .
تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر
سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای .
سنائی .
- شادی گرای ؛ شادی طلب :
بخفتند شادان دو شادی گرای
جوانمرد هر دم بجستی ز جای .
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 1468).
- عنان گرای ؛ روآور. متمایل . عازم : بر عزیمت تفرج و تصید به صوب کرمان عنان گرای شد. (سمط العلی ص 12).
- غربت گرای ؛ مقیم غربت . متمایل به غربت :
بیاور مریضان غربت گرای
کز ایشان نبینم یکی را بجای .
نظامی .
- کشتی گرای ؛ به کشتی رو. کشتی نشین . آهنگ کننده کشتی :
شه کاروان گشت کشتی گرای
فرومانده خاقان چین را بجای .
نظامی .
- گردن گرای ؛ گردنکش :
چنین تا زروسان گردن گرای
درآورد هفتاد تن را ز پای .
نظامی .
- گوهرگرای ؛ گوهرنما :
از آن کان چو گوهرگرای آمدند
چو گنجی روان بازجای آمدند.
نظامی .
چو ماند این یکی رشته گوهر بجای
دگر ره شدآن رشته گوهرگرای .
نظامی .
- میدان گرای ؛ جنگنده . میل کننده به میدان :
شد از چنبر مهد میدان گرای
ز گهواره در مرکب آورد پای .
نظامی .
- هرزه گرای ؛ هرزه خواه . هرزه جو :
ای بحق سید و صدر همه آفاق جهان
که گزندت مرسد از فلک هرزه گرای .
انوری .
رجوع به هر یک از آنها در ردیف خود شود.
... ادامه
3506 | 0
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (بن مضارعِ گراییدن)
مختصات:
آواشناسی:
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 231
شمارگان هجا:
دیگر زبان ها
انگلیسی
oriented
عربی
موجه
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "گرای" در فارسی غالباً به عنوان یک پسوند به کار می‌رود و به معانی متفاوتی می‌تواند اشاره داشته باشد. در تحلیل و استفاده از این کلمه، می‌توان به چند نکته توجه کرد:

  1. نحوه استفاده: "گرای" به عنوان پسوند به کلماتی اضافه می‌شود تا معنای خاصی به آن‌ها بدهد. به عنوان مثال، "آرمان‌گرای" به کسانی اشاره دارد که به آرمان‌ها اعتقاد دارند.

  2. ساختار کلمات: معمولاً "گرای" به کلمات مربوط به گرایش یا تمایل اضافه می‌شود. مثلاً "نظریه‌گرای" به معنای کسی است که به نظریه‌ها اهمیت می‌دهد.

  3. فرهنگی و معنایی: استفاده از "گرای" می‌تواند بار معنایی خاصی داشته باشد. مثلاً "شادی‌گرای" به مفهوم تمایل به شادی اشاره دارد، در حالی که "واقع‌گرای" به واقعیت‌ها و حقایق تأکید دارد.

  4. قواعد نگارشی: در نوشتار، بهتر است که "گرای" به صورت پیوسته با کلمات ترکیب شود، و فاصله‌ای بین آنها نباشد. به عنوان مثال، "ایران‌گرای" باید همزمان و بدون فاصله نوشته شود.

  5. نکات دیگر: دقت شود که این کلمه در محاورات و نوشته‌ها می‌تواند معانی و تفاسیر مختلفی داشته باشد که بستگی به سیاق و زمینه استفاده دارد.

برای استفاده صحیح از این کلمه، توجه به بافت معنایی آن و همچنین دقت در نوشتار ضروری است.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. در این شب پرستاره، گرای وجود ستاره‌ها بیشتر از همیشه احساس می‌شود.
  2. با تغییر گرای بازار، سرمایه‌گذاران باید استراتژی‌های جدیدی را تعریف کنند.
  3. گرای زندگی به سمت مثبت اندیشی و امیدواری می‌تواند آینده روشنی را رقم بزند.

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری