شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

guy
ball  |

گوی

معنی: گوی . (اِ) گلوله ای که از چوب سازند و با چوگان بازند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گوی چوگان بازی . (صحاح الفرس ) (بحر الجواهر) (فرهنگ شعوری ). مقابل چوگان . گوی پَهنه :
زمانه اسب و تو رایض به رای خویشت تاز
زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز.
رودکی .
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید.
فردوسی .
ابا گوی و چوگان به میدان شویم
زمانی بتازیم و خندان شویم .
فردوسی .
بر آن سان که شد سَرْش مانند گوی
سوی دیگران اندر آورد روی .
فردوسی .
ز دستهاشان پهنه ز پایها چوگان
ز گرد سرها گوی ، اینت شاه و اینت جلال .
فرخی .
عالمی دیدم برگرد تو نظاره و تو
یک منی گوی رسانیده به اوج کیوان .
فرخی .
گاه است که یکباره به کشمیر خرامیم
از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی .
فرخی .
چو چوگان خمیده ست بدگوی ما
نباشم به چوگان بدگوی ، گوی .
عنصری .
قدم کرد چوگان و در خم اوی
ز میدان عمرم به سر برد گوی .
اسدی .
دی به دشت از سر چون گوی همی گشتم
وز جفای فلک امروز چو چوگانم .
ناصرخسرو.
بخواه گوی زنخ لعبتان چوگان زلف
گهی به گوی گرای و گهی به چوگان باز.
سوزنی .
فرخ تن آنکه دل کند گوی
پس با تو درافکند به میدان .
وطواط.
ره گم نکنی و در تحرک
چون گوی ز پای سر کنی گم .
انوری .
مرا چون گوی سرگردان اگر دارد عجب نبود
چنین گویی که الا زخم چوگان را نمی شاید.
مجیر بیلقانی .
گردد فلک المحیط گویت
گر دست تو صولجان ببینم .
خاقانی .
میدان ملامت را گر گوی شوی شاید
کایوان سلامت را بنیاد نخواهی شد.
خاقانی .
دلت خاقانیا زخم فلک راست
که آن چوگان چنین گویی ندارد.
خاقانی .
صولجان و گوی شه باد از دل و پشت عدو
کز کفش بر خلق فیض جاودان افشانده اند.
خاقانی .
گوی قبولی ز ازل ساختند
در صف میدان دل انداختند.
نظامی .
شام ز رنگ وسحر از بوی رست
چرخ ز چوگان زمی از گوی رست .
نظامی (مخزن الاسرار ص 122).
مانده ام همچو گوی در ره تو
گم شده پا و سر چه میطلبی .
عطار.
همچون گویم که در ره او
دارم سر او و سر ندارم .
عطار.
همچو گویی سجده کن بر روی و سر
جانب آن صدر شد باچشم تر.
مولوی .
عشق مولی کی کم از لیلی بود
گوی گشتن بهر او اولی بود.
مولوی .
دشمنی کز تو گریزان میدود بر سر چو گوی
آید از گوی گریبانش ندا اَیْن َ الْمَفَر.
کمال اسماعیل .
پستان یار در خم گیسوی تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس .
سعدی .
به کشتی و نخجیر وآماج و گوی
دلاور شود مرد پرخاشجوی .
سعدی .
بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی
به یک چوگان چه باشد گر به حال گوی پردازی .
جامی .
فلک میگوید اللهم سلّم از قفای تو
چو رخش تیزگام اندر قفای گوی می تازی .
جامی .
مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی
که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی .
جامی .
|| مطلق گلوله . (برهان قاطع) (فرهنگ شعوری ) (آنندراج ) (بهار عجم ). هر چیز گرد. (ناظم الاطباء). هر شی ٔ گرد و مدور از هر چیز که باشد : امیرک برفت و یافت اریارق را چون گوی شده و در بوستان میگشت و شراب میخورد و مطربان میزدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 227).
زمین همچو گوی و چو گوی آسمان
فراوان مراو را دلیل و گواست .
ناصرخسرو.
- گوی زنخ ؛ کنایه از چانه ٔ گرد محبوب :
به هر کوئی پریرویی به چوگان میزند گویی
تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی .
سعدی .
- گوی زنخدان ؛ کنایه از چانه ٔ گرد محبوب :
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانها نمی افتد چنین گوی زنخدانی .
سعدی .
- گوی بردن در چیزی و امری ؛ برتری یافتن در آن :
ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز
که دل به دست تو گویی است در خم چوگان .
سعدی .
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانها نمی افتد چنین گوی زنخدانی .
سعدی .
|| کره ٔ زمین . کره ٔ خاک :
هرچند در میان دو گویم زمین و چرخ
لیک این دو گوی را به یک اندیشه پهنه ام .
سنائی .
|| گلوله ٔ نخ و کهنه . (ناظم الاطباء). گلوله . غُنده . غُندِش . || مقدار برهم فشرده یا نهاده از هر چیز جامد.
- گوی معنبر ؛ گوی عنبری . گلوله ای از عنبر. قطعه ای از عنبر :
فصاد روزگار به زهر آب داده نیش
توشادمان و غره که گویش معنبر است .
اثیرالدین اخسیکتی .
آن گوی معنبر است در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست .
سعدی .
رجوع به گوی فصاد شود.
- گوی فصاد ؛ گویی از عنبر که فصادان داشتندی و گاه فصد به دست بیمار دادندی تا ببوید. (یادداشت مؤلف ) :
از این پس بادبان ابر در خون آشنا کردی
اگر حکم شهنشاهی فرو نگذاشتی لنگر
شدی طشت فلک پر خون ز حلق دشمنان شه
زمین چون گوی فصادان که درغلتد به خون اندر.
(از سندبادنامه ص 16).
- گوی گردان ؛ کره ٔ زمین :
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت
سپهر از بر گوی گردان بگشت .
فردوسی .
چنین چند گردی در این گوی گردان
کزین گوی گردان شدت پشت چوگان .
ناصرخسرو.
بدارنده کاین آتش تیزپوی
دواند همی گرد این تیره گوی .
اسدی .
این کلمه ، با کلمه ای یا کلماتی دیگر ترکیب شود و معانی خاصی د
هد اکنون برخی از این ترکیبات :
- تیره گوی ؛ کره ٔ زمین :
بدارنده کاین آتش تیزپوی
دواند همی گرد این تیره گوی .
اسدی .
- گوی اغبر ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاکی . گوی تیره :
به دانش توانی رسید ای برادر
از این گوی اغبر به خورشید ازهر.
ناصرخسرو.
همی تا جهان است و این چرخ اخضر
بگردد همی گرد این گوی اغبر.
ناصرخسرو.
- گوی تیره ؛ کره ٔ زمین . گوی اغبر. گوی خاکی . تیره گوی . گوی مغبّر :
روی صحرا را بپوشد حلّه زربفت زرد
چون به شب زین گوی تیره روی زی صحرا کند.
ناصرخسرو.
- گوی خاکی ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاک .
- گوی زمین ؛ گوی خاکی . کره ٔ زمین :
چه بد تواند کردن مهی که گوی زمین
کندش تیره از آن پس که باشد او انور.
مسعودسعد.
تا شب است و ماه نو گویی که از گوی زمین
گرد بر گردون سیمین صولجان افشانده اند.
خاقانی .
رجوع به کره ٔ زمین و ارض شود.
- گوی ساکن ؛ کره ٔ خاک . کره ٔ زمین .رجوع به همین کلمه شود.
- گوی سیه ؛ کره ٔ خاک . گوی تیره . کره ٔ زمین . گوی اغبر :
وین بلند و بیقرار و صعب دولاب کبود
گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید.
ناصرخسرو.
این گوی سیه را به میان خانه که آویخت
نه بسته طنابی نه ستونی زده زین سان .
ناصرخسرو.
- گوی فلک ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاکی . گوی تیره :
خورشید کسری تاج بین ایوان نو پرداخته
یک اسبه بر گوی فلک میدان نو پرداخته .
خاقانی .
- گوی مدور ؛ گوی زمین :
این چنبر گردنده بدین گوی مدور
چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر.
ناصرخسرو.
- گوی مغبّر ؛ کره ٔ زمین . کره ٔ خاک :
خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب
ما را ز چه رانده است بر این گوی مغبّر.
ناصرخسرو.
|| فلک . افلاک . سیارات . ثوابت : این گویهای هفت ستاره ٔ رونده اند و زیر این همه ، گویی است ستارگان بیابانی را که ثابته خوانند ایشان را یعنی ایستاده . و این صورت هر هشت گوی است . (التفهیم بیرونی ص 57). || به معنی تکمه باشد که گوی گریبان است . (برهان قاطع). تکمه ٔ گریبان است که در حلقه اندازند تا بسته شود و آن حلقه را به پارسی انگله گویند. (انجمن آرا). تکمه ٔ جامه . (فرهنگ سروری ) (آنندراج ). دگمه :
من دریده جیب و اندر گردن آن سیم تن
دستها افکنده در هم همچو گوی و انگله .
مسعودسعد.
ای لعبت مشکین کله ، بگشای گوی از انگله
می خور ز جام و بلبله با ما خور و باما نشین .
سنائی .
گوی از انگله بگشاده و از غایت لطف
ماه بر چرخ شده بسته ٔ آن سینه و بر.
سنائی .
- گوی انگل . رجوع به ذیل همین کلمه شود.
- گوی انگله . رجوع به ذیل همین کلمه شود.
- گوی پیراهن ؛تکمه و حلقه که تکمه در آن بند شود. (بهار عجم ) :
گر جلال تو کسوتی دوزد
مهر را گوی پیراهن خواهد.
کمال اسماعیل (از بهار عجم ).
رجوع به گوی انگله شود.
- گوی کفش ؛ گره کفش . گره ریسمان کفش :
گوی بخت ما به چوگانی سرافرازی نیافت
پای مال نیک و بدچون گوی کفش بسته شد.
ملاطغرا (از بهار عجم ).
- گوی گریبان . رجوع به ذیل همین کلمه شود.
|| بند گریبان قبا و فرجی . (صحاح الفرس ). || حباب . کوپله ٔ آب . (یادداشت مؤلف ). فُقّاعَة. (اقرب الموارد).
- گوی از آب برداشتن ؛ در جنگ با شمشیر نهایت چرب دست بودن :
چو پیران و نستیهن جنگجوی
چو هومان که برداشتی ز آب گوی .
فردوسی .
|| حباب چراغ . (یادداشت مؤلف ). || گوه . گه . سرگین .غایط. (یادداشت مؤلف ).
... ادامه
1015 | 0
مترادف: 1- گلوله 2- توپ، كره، گويه
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم) [قدیمی]
مختصات: (اِ.)
الگوی تکیه: S
نقش دستوری: اسم
آواشناسی: guy
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 36
شمارگان هجا: 1
دیگر زبان ها
انگلیسی
ball | orb , sphere , globe , clue , clew , rundle
ترکی
küre
فرانسوی
orbe
آلمانی
kugel
اسپانیایی
orbe
ایتالیایی
globo
عربی
كرة | حفلة راقصة , رصاصة , نزهة , جسم مستدير من الإنسان , لعبة من ألعاب الكرة , تكور , كور , كتل
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "گوی" در زبان فارسی چند کاربرد و تعدد معانی دارد و بسته به اینکه در چه متنی به کار برود، می‌تواند با قواعد خاص خود نگارش و استفاده شود. در ادامه به چند نکته نگارشی و قواعدی درباره کلمه "گوی" اشاره می‌کنم:

  1. معانی و کاربردها:

    • "گوی" به معنای دایره یا کره است. مثلاً در جملاتی مانند "گوی زمین"، به شکل فیزیکی زمین اشاره دارد.
    • "گوی" در ادبیات نیز به معنای سخن یا گفتار به معنای وسیع‌تر به کار می‌رود. مثلاً در شعرهای فارسی، "گوی" به معنای گفتگو و بیان احساسات و افکار به کار رفته است.
  2. نویسه‌نگاری:

    • "گوی" نوشته می‌شود و به هیچ شکل دیگری تغییر نمی‌کند. این کلمه در نوشتار فارسی همیشه به همین شکل خواهد بود.
    • همچنین، باید توجه داشت که در ترکیب‌های مختلف و علامت‌های نگارشی نظیر ویرگول یا نقطه، "گوی" به عنوان یک کلمه مستقل باید به درستی از سایر اجزا جدا باشد.
  3. نقش گرامری:

    • "گوی" می‌تواند به عنوان اسم به کار برود و ممکن است در جملات، فاعل، مفعول یا مضاف الیه باشد.
    • مثلاً: "گوی زیبایی در دست او بود." (اینجا فاعل است)
    • یا: "فلسفه‌ی او را با گوی خوبی فهمیدم." (اینجا مفعول است)
  4. قید و نعت:
    • در برخی موارد، "گوی" می‌تواند به عنوان نعت (صفت) برای توصیف استفاده شود. مانند "گوی سبز" که به توصیف رنگ یا ویژگی خاصی اشاره دارد.

همچنین، هنگام استفاده از "گوی" در نوشتار، باید دقت کنید که جنسیت کلمه و توضیحات مرتبط با آن صحیح باشد تا بتوانید مفهوم مورد نظر خود را به درستی منتقل کنید.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. در حیاط خانه، یک گوی رنگارنگ درختان را زیباتر کرده بود.
  2. بچه‌ها با خوشحالی در پارک مشغول بازی به گوی بودند.
  3. در نمایشگاه هنری، گوی های شیشه‌ای با طرح‌های متنوع توجه بازدیدکنندگان را جلب کرده بود.

واژگان مرتبط: بال، توپ بازی، رقص، جسم کروی، حوزه، کره، قلمرو، محیط، فلک، زمین، حباب، کره خاک، قطره، گلوله نخ، کلید، مدرک، راهنما، نشان، گره، پله نردبان، استوانه گردنده، گو

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری