جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: لاشه . [ ش َ / ش ِ ] (اِ) تن . تن مُرده . جیفه . مردار. جسد. لاش . لش . تنه ٔ گوسفند و گاو و امثال آن پس از سقط شدن یا ذبح . مرده ٔ جمیع حیوانات . (برهان ). کالبد انسانی پس از مرگ . (انجمن آرا). جسم بیروح حیوان . جسد روح بشده ٔ جانور از آدمی و جز آن : یا غبار لاشه ٔ دیو سپید بر سوار سیستان خواهم فشاند. خاقانی . احمق را ستایش خوش آید چون لاشه ای که در کعبش دمی فربه نماید. (گلستان ). || آدمی و اسب و خر لاغر و پیر و زبون را گویند. (برهان ). زبون و لاغر و ضعیف مطلق خواه انسان خواه حیوان و اکثر این لفظ صفت اسب و خر واقع شود. (غیاث ) (در فارسی لاشه گویند و از آن خر لاغرو ضعیف خواهند و توسعاً در سایر ستور و حیوان چون لاشه سگ و جز آن گویند). ضعیف و لاغر از حیوان و انسان .(آنندراج ). ستور از کار افتاده . هر جانور سخت نزار سخت نحیف سخت لاغر : خم خانه ٔ خر سر ای خر پیر نه راه بری نه باربرگیر زین لاشه و لنگ و لوک پیری از دم تا گوش مکر و تزویر. سوزنی . مدد لاشه سواری چه کند لشکرگاه . اخسیکتی . موکب شهسوار خوبان رفت لاشه ٔ صبر ما دمادم شد. خاقانی . لاشه ٔ تن که بمسمار غم افتاد رواست رخش جان را بدلش نعل سفر بربندیم . خاقانی . تشنه بمانده مسیح شرط حواری بود لاشه ٔ خر ز آب خضر سیر شکم داشتن . خاقانی . وان پیر لاشه را که سپردند زیر خاک خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند. سعدی . مجنبان لاشه در رزمی که دستانی کند رستم مپران باشه در روزی که طوفانی کند صرصر. صاحب علی آبادی . || خر. (برهان ) (غیاث ): و اهل الهند لایحملون الاعلی البقر و علیه یرفعون اثقالهم فی الاسفار و رکوب الحمیر عند هم عیب کبیر و حمیر هم صغار الاجرام یسمونها اللاشه . (ابن بطوطه ) : منگر اندر بتان که آخر کار نگرستن گرستن آرد بار اول آن یک نظر نماید خُرد پس از آن لاشه رفت و رشته ببرد تخم عشق از دوم نظر باشد پس از آن اشک رشک بر باشد. سنائی . آخر نه سیّدی که سوار براق بود برلاشه ٔ برهنه ٔ بس مختصر نشست . سیدحسن غزنوی . لاشه ای تا کی رسد آنجا که رخش او کشند کاروانی کی رسد هرگز بگرد لشکری . انوری . رفته زین سو لاشه ای در زیر وز آنسو کنون ابلق گیتی جنیبت زیر ران آورده ام . خاقانی . خاقانی وار لاشه ٔ عمر برآخور حرص و آز بستیم . خاقانی . لاشه چون سم فکند بس نبرد منت نعلبند یابیطار. خاقانی . چون لاشه ٔ تو سخره گرفتند بر تو چرخ منت به نزل یک تن تنها برافکند. خاقانی . کس ندیده ست نمد زینش خشک سست شد لاشه به جائیش ببند. خاقانی . بر لاشه ٔ عجز بر نهم رخت تا رخش عنان قدر در آرم . خاقانی . چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر چو لاشه بسته گلوئی بریسمان قضا. خاقانی . مدتی از بهر حاصل کردن مرسوم خویش خواستم دستوری و کردم بر آنجانب گذر گفتم این عامل که با وی صحبتی دارم قدیم نقد فرماید بشهر و جنس بر ده اینقدر کی گمان کردم که هر بنده که باشد پیش شاه جای اونزدیکتر خطش نویسد دورتر هست پنجه روز تا بر خط عامل رفته اند چاکران و لاشگانم سوبسوی ودربدر یکدرم حاصل نگشت و از دویدن مانده اند لاشگانم سست پای و چاکرانم خیره سر. ظهیرالدین (از ابدع البدایع).
لاشه ٔ دل را ز عشق بار گران بر نهاد فانی لاشی چو گشت یار هویداش شد. عطار. در سر آمد لاشه ٔ صبرم زعجز تنگ اسب امتحان چندی کشی . عطار. 1- جسد، ميت، نعش
2- جيفه، لاش، مرده، مردار
3- اندام، تن، كالبد carcass, body, corpse, carrion, bier, cadaver, offal, the carcass جثة، هيكل، مادة أساسية، جسد الذبيحة، الذبيحة karkas la carcasse der kadaver el cadáver la carcassa بدن، بدنه، اندام، جسم، جسد، نعش، مردار، گوشت گندیده، مقبره، مزار، تخت روان، جای گذاردن تابوت در قبر، مواد زائد، سیرابی، اشغال، اخال، کف
carcass|body , corpse , carrion , bier , cadaver , offal , the carcass
ترکی
karkas
فرانسوی
la carcasse
آلمانی
der kadaver
اسپانیایی
el cadáver
ایتالیایی
la carcassa
عربی
جثة|هيكل , مادة أساسية , جسد الذبيحة , الذبيحة
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)
کلمه "لاشه" در زبان فارسی به معنی چیزی است که از بین رفته یا خراب شده، بهویژه در مورد اجساد حیوانات. در نگارش این کلمه و استفاده از آن، قواعد و نکات زیر را در نظر داشته باشید:
نحوه نوشتن: این لغت به صورت "لاشه" نوشته میشود و در زبان محاوره و نوشتار رسمی بهکار میرود.
جنس کلمه: "لاشه" اسم است و به یک موجود یا شیء اشاره دارد.
زبان محاوره و زبان رسمی: این کلمه در هر دو نوع زبان رسمی و غیررسمی قابل استفاده است اما در متون ادبی یا محققانه ممکن است کمتر دیده شود.
استفاده در جملات: برای استفاده از این کلمه در جملات، میتوان از آن به شکلهای مختلفی استفاده کرد، مانند:
"پس از طوفان، لاشههای بسیاری در ساحل پیدا شدند."
"لاشه این حیوان نشاندهندهٔ اثرات منفی آلودگی محیط زیست است."
توجه به همخانوادهها: کلمه "لاشه" دارای همخانوادههایی مانند "لاشهخوار" (حیواناتی که از لاشه تغذیه میکنند) است که میتواند در متون علمی یا مربوط به زیستشناسی استفاده شود.
با رعایت این نکات، میتوانید از کلمه "لاشه" به نحو صحیح استفاده کنید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در کنار رودخانه، لاشه یک پرنده به چشم میخورد که نشاندهنده وقوع یک حادثه طبیعی بود.
شکارچیان پس از پیگیری نشانها، به لاشه گوزنی برخوردند که به طرز مرموزی کشته شده بود.
در طبیعت، لاشه جانوران به عنوان منبع غذایی برای دیگر موجودات زنده عمل میکند و چرخه زندگی را ادامه میدهد.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: بدن، بدنه، اندام، جسم، جسد، نعش، مردار، گوشت گندیده، مقبره، مزار، تخت روان، جای گذاردن تابوت در قبر، مواد زائد، سیرابی، اشغال، اخال، کف