لهراسب
licenseمعنی کلمه لهراسب
معنی واژه لهراسب
لهراسب
حدیث ویران کردن اورشلیم و پراکندن یهودان به یاری بخت نصر یا به دست او در همه ٔ این روایات دیده میشود . ثعالبی گفته است : بخت نصر را به فارسی بخترسه می گفته اند و این تحریفی است از بخت نرسیه یا بختنرسه پهلوی . بخت نصر به روایت ثعالبی یکی از سپهبدان لهراسپ بود، اما دینوری او را ابن عم لهراسب دانسته است و حمزةبن الحسن ، گیوبن گودرز و صاحب مجمل التواریخ ، رهام پسر گودرز آورده و گفته است که «درکتاب الاصفهانی بوشه بن ویو (نرسه پسر گیو) ابن گودرزگوید و دیگر روایت ووبن گودرز (گیو پسر گودرز)». اما داستان فرستادن بخت نصر یا بخت نرسیه به شام در شاهنامه اصلاً نیامده است و بجای آن داستان لشکرکشی پادشاه روم به یاری گشتاسپ به ایران زمین و تلاقی سپاه روم و ایران در شام مختصر شباهتی (تنها از حیث محل واقعه ) به داستان مذکور دارد. (حماسه سرائی در ایران تألیف صفا صص 448-490).
صاحب مجمل التواریخ گوید: پادشاهی لهراسف صدوبیست سال بود. پادشاهی بر سان وصیت کیخسرو کرد و پسرش گشتاسب از پدرش به خشم برفت با خاصگان . زریر برادر مهترش او را به نیکوئی بازآورد و بخت نصر را به زمین شام فرستاد به حرب جهودان تا بیت المقدس خراب کرد و همه را برده کرد ودیگران را بکشت و او رهّام گودرز بود، در کتاب الاصفهانی لوشه بن ویو بن گودرز گوید و دیگر روایت ووبن گودرز. و اﷲاعلم . باز گشتاسب تنها سوی روم رفت ... و کار قیصر بزرگتر گشت تا به فرمان گشتاسب رسول فرستاد به بازخواستن از لهراسب و [ لهراسب ] وزیر را با سپاه به حرب فرستاد و دانسته شد کار گشتاسب ، زریر او رابازآورد و تاج و تخت به وی داد و خود به نوبهار بلخ رفت به آتشگاه به یزدان پرستی تا ارجاسب ترک نبیره ٔ افراسیاب سپاه آورد به بلخ و لهراسب در کارزار کشته شد از عمارت ربض شهر که کیخسرو بنا نهاد تمام کرد [ و ] عمارت بیفزود اندر بلخ و بالانان اندر بدان وقت کی آنجا بود دربندی ساخت عظیم و هزار خانه بر بالای دیوار کی هر شب هزار مرد حرس دارند، و به جایگاه خویش گفته شود این شرحها که مختصر است اگر خدای توفیق دهد. (مجمل التواریخ و القصص صص 50-51). در متن تاریخ سیستان نسب لهراسب چنین آمده لهراسب بن آهوجنگ بن کیقبادبن کی فشین ... و مصحح در حاشیه افزوده : طبری (1-2 ص 617) کی لهراسف بن کی اوجی بن کیمنوش بن کیفاشین بن کیسه (کی ابیه و کی اپیوه پهلوی ) جد کیخسرو. و در مروج الذهب (ص 98 چ مصر) لهراسب بن قنوح . (ظ: قیوج ) بن کیمس بن کیناس بن کیناسه بن کیقباد. (تاریخ سیستان ص 201). بلعمی در ترجمه ٔ تاریخ طبری آرد: ... چون کیخسرو کین سیاوش از افراسیاب بستد و افراسیاب بکشت و باز ملک آمد و توبه کرد و خلق او را گفتند ما را ملکی نامزد کن او به لهراسب اشارت کرد و کیخسرو آن شب ناپدید شد و لهراسب به ملک عجم اندر بنشست . پس کیخسرو از میان خلق بیرون رفت و از ملت دست بازداشت و لهراسب بنشست و تاج بر سر نهاد و بر تخت زرین بنشست و نشست خویش در شهر بلخ کرد و بلخ را ایجنی (؟)نام کرد و سپاه بگزید و هر کدام از ایشان مردانه تر روزیهاشان بداد و بختنصر را بفرستاد سوی زمین عراق وگفت زمین شام و عراق و یمن و همه حد مغرب تا حد روم همه ترا دادم و من خود به بلخ بنشینم تا در ترک نگاه دارم . پس بختنصر با سپاه بسیار از بلخ همی شد تا به عراق تا لب دجله و از دجله بگذشت و سوی مغرب شد و به شام شد به شهر دمشق و با مردمان دمشق صلح بکرد و شهر بگرفت و سرهنگی را با سپاه بفرستاد به زمین بیت المقدس و ملکی بود در بیت المقدس از فرزندان داود پیغمبر علیه السلام با سرهنگ بختنصر صلح کرد و شهر بیت المقدس بگرفت و آن سرهنگ از او گروگانها بستد چون مهترزادگان بنی اسرائیل ، و بازگشت و بختنصر با سپاه روی به مصر نهاد چون به مصر رسید ملک مصر بیرون آمد و با اوحرب کرد، بختنصر ملک مصر را بشکست و بکشت و همه مصرغارت کرد و مردمان را بکشت و برده کرد... بختنصر به زمین بابل بازشد و ملک لهراسب که او را فرستاده بودبمرد به زمین بلخ از پس آنکه لهراسب صدوسی سال اندرنشسته بود. و پسر او گشتاسب بنشست - انتهی .
جهشیاری در الوزراء و الکتاب (ص 1) گوید: و کان لهراسیب بن کنافرخان بن کیموس اول من دون الدواوین و حصن الاعمال و الحسبانات و انتخب الجنود و جد فی عمارةالارضین و جبایةالخراج لارزاق الجیش و بنی مدینة بلخ . ابن البلخی در فارسنامه گوید: لهراسب بن فنوخی بن کیمنش . وی از سوم بطن است از فرزندان برادرکیکاوس و نسب او این است : لهراسب بن فنوخی بن کیمنش بن کیفاشین بن کیابنه بن کیقباد و مدت سلطنت او را صدوبیست سال ذکر کرده است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 14). و هم او گوید: چون لهراسب بنشست همگان به موجب وصیت کیخسرو متابعت او نمودند و طاعت داشتند و او سیرتی سپرد سخت پسندیده و قاعده های نیکو نهاد و از آثار او آن است که اول کسی که سرای پرده ساخت او بود و دیوان لشکر نهاد که ما آن را دیوان عرض خوانیم و تخت زرین مرصع به جواهر ساخت و شهر بلخ را دیوار کشید و عمارتها کرد و مقام او بیشتر آنجا بود و همه ٔ جهان را عمارت کرد و اساوره را دستینه های زر در دست راست کرد بر سبیل اکرام و همتی بلند داشت و ملوک جهان را چنان مسخر گردانید که از روم و صین و هند خراج بدو میفرستادند و بخت نصربن گیوبن گودرز اصفهبد او بود از عراق تاروم واصل نام بخت نصر بخت نرسی است و مردی بوده است بارای و داهی و مردانه و او بود که قصد بیت المقدس کردو جهودان را مستأصل گردانید به سبب آنکه پیغمبری را بکشتند و این قصه در اول این کتاب یاد کرده آمده است و به تکرار حاجت نیاید و غنیمتهای بی اندازه آورد به نزدیک لهراسب و چون مدت صدوبیست سال از ملک لهراسب گذشته بود و ضعف پیری در وی راه یافته پادشاهی در حیات خویش به پسرش وشتاسف سپرد و خود منزوی گشت . و اﷲ اعلم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی صص 47-48).
پورداود در تفسیر اوستای خود (یشتها ج 2 صص 264-267) مینویسند:
کنون تاج و اورنگ لهراسب شاه
بیارایم و برنشانم به گاه
کی لهراسب پس از کیخسرو به تخت نشست و گفته ایم به قول شاهنامه لهراسب از خانواده ٔ کیانیان و از پشت پشین و کیقباد است . در تاریخ بلعمی مندرج است که کیخسرو پیش از غیبت همه ٔ سپاه و رعیت را گرد کرد و گفت این مملکت و حکومت هرکه را خواهید بدهید «گفتند پس ما را مردی نامزد کن تا این مملکت بدو دهیم لهراسب آنجا نشسته بود از اهل البیت ملک بود و کیخسرو انگشت به سوی او فرازکرد و خاموش گشت »حمزه ٔ اصفهانی مینویسد: کیلهراسب پسر عموی کیخسرو بوده ، زیرا که لهراسب بن کیاوجان بن کیمنش بن کیفشین بن کیافو بوده است . ابوریحان مینویسد: کیلهراسب بن کی وجی بن کیمنش بن کیقباد بوده است . مسعودی نیز سلسله ٔ نسب لهراسب را مثل حمزه نوشته است همچنین در مجمل التواریخ ، جز اینکه در این کتاب اخیر کیاوجان یا کیوجی افتاده است . ابن الاثیر مثل حمزه ٔ اصفهانی لهراسب را پسر عموی کیخسرو نوشته است . محمدبن جریر طبری در آغاز تاریخ ساسانیان نسب ساسانیان را به پادشاهان کیانی رسانده در سلسله ٔ نسب اردشیر بابکان مینویسد: «اردشیر پسر بابک پسر ساسان پسر بابک پسر ساسان پسر بابک پسر مهرمس پسر ساسان پسر بهمن پسر اسفندیار پسر بشتاسب پسر لهراسب پسر کی اوگی پسر کی مانوش بوده است . در بندهش فصل 31 فقره ٔ 28 مندرج است : «لهراسب پسر اوزاو (زاو) پسر مانوش پسر کی پیشین پسر کی اپیوه پسر کی کواد بود».
چنانکه ملاحظه میشود لهراسب از خاندان قباد است پسر یا نوه و نبیره ٔ کیخسرو نیست . در فروردین یشت فقره ٔ 137 از آخرور Axrura نامی اسم برده شده که از خاندان یا پسر خسرو است . با بودن چنین پسری وجه مناسبت به پادشاهی رسیدن لهراسب معلوم نیست جز اینکه تصور کنیم که این پسر پیش از غیبت کیخسرو مرده بود یا اینکه این خسرو در فقره ٔ مذکورغیر از کیخسرو پادشاه است و این شق اخیر بیشتر احتمال دارد، از لهراسب به بعد اوضاع کیانیان رنگ و روی دیگری به خود گرفته دیگر صحبت از پایتخت استخر نیست ،بلکه پایتخت ایران است و در آثارالباقیه به همین مناسبت لقب لهراسب بلخی ضبط شده است . دیگر اینکه در عهد او دین یکتاپرستی در ایران رواج گرفت ، جنگهایی که میان ایرانیان و تورانیان واقع شده جنگهای دینی است بر خلاف جنگهای پیش که از برای خونخواهی بود مثل جنگ کین خواهی ایرج در عهد پیشدادیان و جنگ کیخسرو و افراسیاب از برای انتقام خون سیاوش . ره و رسم یکتاپرستی که به واسطه ٔ پیغمبر زرتشت اسپنتمان در میان ایرانیان رواج گرفته بود سبب ناخوشنودی تورانیان دیویسنا گشته جنگهای سخت برانگیخت . فردوسی میگوید که لهراسب دربلخ آتشکده ٔ برزین ساخت و در شاهنامه دو پسر منسوب به اوست : یکی گشتاسب و دیگری زریر. مدت پادشاهی او 120 سال بود. بندهش در فصل 31 فقره ٔ 29 مینویسد: «از لهراسب گشتاسب و زریر و برادران دیگر به وجود آمدند»در فصل 34 بندهش فقره ٔ 7 مدت پادشاهی او نیز 120 سال معین شده و کلیه مورخین هم همین مدت را ذکر کرده اند. به قول دقیقی در شاهنامه لهراسب از تاج و تخت چشم پوشیده در آتشکده ٔ نوبهار جای گزید و در آنجا به ستایش و پرستش خدای پرداخت و پسرش گشتاسب را جانشین خود گردانید. در فقره ٔ 132 فروردین یشت که از کلیه ٔ پادشاهان و شاهزادگان کیانی یاد شده ، از لهراسب اسمی نیست همچنین در فقره ٔ 71 زامیادیشت در جزو پادشاهان و شاهزادگان کیانی اسم او ذکر نشده پس از ذکر اسم کیخسرو در فقرات 74-77 در زامیادیشت از زرتشت در فقرات 79-82 یاد شده و پس از آن از کی گشتاسب در فقرات 83-87 سخن رفته بدون اینکه در میان کیخسرو و کی گشتاسب ذکری از لهراسب شده باشد عجب در این است که در فهرست بسیار بلند فروردین یشت که از کلیه ٔ پادشاهان پیشدادی و کیانی و گروهی از ناموران و دلیران و بزرگان و پارسایان اسم برده شده از لهراسب سخنی نیست فقط در یک فقره ٔ اوستا اسم او موجود است . آن هم به واسطه ٔ پسرش گشتاسب از او اسم برده شده و آن هم بدون عنوان کی و آن فقره ٔ 105 آبان یشت است از این قرار: «زرتشت در آریاویچ در کنار رود دایتیا با هوم و برسم و باپندار و گفتار و کردار و با آب زَوْر فرشته ٔ آب ناهید را ستوده از او درخواست : این کامیابی را به من ده ای اردویسور ناهید که من کی گشتاسب دلیر پسر لهراسب را هماره بر آن دارم که به حسب دین بیندیشد، به حسب دین سخن گوید، به حسب دین رفتار کند، نذر و ستایش زرتشت پذیرفته شده کامروا گردید» لهراسب در اوستا آاُوْروت اسپ آمده لفظاً یعنی تیزاسب ، تنداسب مکرراً همین کلمه صفت از برای خورشید استعمال گردیده خورشید تیزاسب گفته شده است و بسا هم این صفت از برای اپم نپات که یکی از ایزدان آب است آمده از کی لهراسب اطلاعات بسیاری در دست نداریم بیشتر وقایع عهد او متعلق است به عهد کی گشتاسب ... و در مینوخرد فصل 27 فقرات 64-67 مندرج است و از کی لهراسب سوذ این بود: کوش خدائی خوب کرد و اندر یزدان سپاسدار بود و دین پذیرفتار. کی گشتاسب ازتن او برهینیهست (پیدا شد). (ادبیات مزدیسنا یشتها ج 2 صص 264-267). و نیز علاوه بر منابع فوق رجوع به تاریخ گزیده و محاسن اصفهان مافروخی و نزهةالقلوب و قاموس الاعلام ترکی شود. فردوسی داستان پادشاهی دادن کیخسرو، لهراسب را پس از منشور دادن به سران سپاه ، چون طوس و گیو و غیره چنین آرد:
ز کار بزرگان چو پردخت شد
شهنشاه از آن پس سوی تخت شد
از آن مهتران نام لهراسب ماند
که از دفتر شاه کس برنخواند
به بیژن بفرمود تا با کلاه
بیاورد لهراسب را نزد شاه
چو دیدش جهاندار برپای جست
بر او آفرین کرد و بگشاد دست
فرودآمد از نامورتخت عاج
ز سر برگرفت آن دل افروز تاج
به لهراسب بسپرد و کرد آفرین
همه پادشاهی ایران زمین
که این تاج تو بر تو فرخنده باد
جهان سربه سر پیش تو بنده باد
سپردم ترا تاج شاهی و گنج
از آن پس که بردم بسی درد و رنج
مگردان زبان زین سپس جز به داد
که از داد باشی تو پیروز و شاد
مکن دیو را آشنا با روان
چو خواهی که بختت بماند جوان
خردمندباش و بی آزار باش
همیشه زبان را نگهدار باش
به ایرانیان گفت کز بخت اوی
بباشید شادان دل از تخت اوی
شگفت اندر او مانده ایرانیان
برآشفت هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند
که لهراسپ را شاه بایست خواند
از ایرانیان زال برپای خاست
بگفت آنچه بودش به دل رای راست
چنین گفت : کای شهریار بلند!
سزد گر کنی خاک را ارجمند
سر بخت آن کس پر از خاک باد
دهان ورا زهر تریاک باد
که لهراسپ را شاه خواند به داد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
به ایران چو آمد به نزد زرسپ
فرومایه ای دیدمش با یک اسپ
به جنگ الانان فرستادیش
سپاه و درفش و کمر دادیش
نژادش ندانم ندیدم هنر
از این گونه نشنیده ام تاجور
ز چندین بزرگان خسرونژاد
نیامد کسی بر دل شاه یاد
چو دستان سام این سخنها بگفت
شدند انجمن با سخنگوی جفت
خروشی برآمد از ایرانیان
کز این پس نبندیم شاها میان
نجوئیم کس رزم در کارزار
چو لهراسب را برکشد شهریار
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی
بجز دود از آتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی کردگار
بپیچد بد از گردش روزگار
که یزدان کسی را کند نیکبخت
سزاوار شاهی و زیبای تخت
که دین دارد و شرم و فرّ و نژاد
بود راد و پیروز و از داد شاد
جهان آفرین بر زبانم گواست
که گشت این هنرها به لهراسب راست
نبیره ی ْ جهان دار هوشنگ هست
همان راد و بینادل و پاکدست
ز تخم پشین است و از کیقباد
دلی پر ز دانش سری پر ز داد
پی جادوان بگسلاند ز خاک
پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی
بر این هم بود پاک فرزند اوی
مرا گفت یزدان بدو کن تو روی
نکردم من این جز به فرمان اوی
به شاهی بر او آفرین گسترید
وزین پند با مهر من مگذرید
هر آن کس کز اندرز من درگذشت
همه رنج او پیش من باد گشت
چنین هم ز یزدان بود ناسپاس
به دلْش ْ اندرآید ز هر سو هراس
چو بشنید زال این سخنهای پاک
بیازید و انگشت برزد به خاک
بیالود لب را به خاک سیاه
به آواز لهراسب را خواند شاه
به شاه جهان گفت خرم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی
که دانست جز شاه پیروز و راد
که لهراسب دارد ز شاهان نژاد
چو سوگند خوردم به خاک سیاه
لب آلوده شد مشمر آن از گناه
بزرگانش گوهر برافشاندند
به شاهی بر او آفرین خواندند...
آگاهی یافتن لهراسب از ناپدید شدن کیخسرو:
چو لهراسب آگه شد ازکار شاه
ز لشکر که بودند با او به راه
نشست از بر تخت با تاج زر
برفتند گردان زرین کمر
نشستند هر کس که پرمایه بود
وز آن نامداران گران سایه بود
نگه کرد لهراسب برپای خاست
به خوبی بیاراست گفتار راست
به آواز گفت : ای سران سپاه !
شنیده همه پند و اندرز شاه
هر آن کس که از تخت من نیست شاد
ندارد همی پند خسرو به یاد
به ما هرچه فرمود و گفت آن کنم
بکوشم به نیکی و فرمان کنم
شما نیز ازاندرز او دست باز
مدارید و از من مپوشید راز
گنهکار باشد به یزدان کسی
که اندرز شاهان نخواند بسی
بد و نیک از این هرچه دارید یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
چنین داد پاسخ ورا پور سام
که خسرو ترا شاه برده ست نام
پذیرفته ام پند و اندرز اوی
نیابد گذر پای از مرز اوی
تو شاهی و ما یکسره کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم
من و رستم و زابلی هرکه هست
ز مهر تو هرگز نشوئیم دست
هر آن کس که او جز بر این ره بود
ز نیکی ورا دست کوته بود
چو لهراسب گفتار دستان شنید
بر او آفرین کرد و در بر کشید
چنین گفت کز داد وز راستی
مبادا شما را کم و کاستی
که یزدان شما را بدان آفرید
که رنج و بدیها شود ناپدید
جهاندار نیک اختر نیک روز
شما را سپرد آن زمان نیمروز
کنون پادشاهی جز آن هرچه هست
بگیرید چندانکه باید به دست
مرا با شما گنج بخشیده نیست
تن ودوده و پادشاهی یکیست ...
به آزادگان پیر گودرز گفت
که فرخ کسی کش بود خاک جفت
بر آنم سراسر که دستان بگفت
از او من ندارم سخن در نهفت
توئی شاه و ما سربه سر کهتریم
ز پیمان و فرمان تو نگذریم
همه مهتران خواندند آفرین
به فرمان نهادند سر بر زمین
زگفتار ایشان دلش تازه گشت
ببالید و بر دیگر اندازه گشت
گزیدش یکی روز فرخنده تر
که تا برنهد تاج شاهی به سر
چنانچون فریدون فرخ نژاد
مه مهرگان تاج بر سر نهاد
بدان مهر ماه گزین روز مهر
که زی راستی رفت مهر سپهر
بیاراست ایوان کیخسروی
برافروخت ایران بدو از نوی .
سپس فردوسی داستان لهراسب را در شاهنامه چنین آورده است :
چو لهراسب بنشست بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دل افروز تاج
جهان آفرین را ستایش گرفت
نیایش ورا در فزایش گرفت
چنین گفت کز داور داد پاک
پرامید باشید و با ترس و باک
نگارنده ٔ چرخ گردنده اوست
فزاینده ٔ فره ٔ بنده اوست
چو دریا و کوه و زمین آفرید
بلند آسمان از برش برکشید
یکی تیز گردان و دیگر بجای
به جنبش ندادش نگارنده پای
چو چوگان فلک ما چو گو در میان
برنجیم از دست سود و زیان
تو شادان دل و مرگ چنگال تیز
نشسته چو شیر ژیان پرستیز
زآز و فزونی به یک سو شویم
به نادانی خویش خستو شویم
از این تاج شاهی و تخت بلند
نجویم جز از داد و آرام و پند
مگر بهره مان زین سرای سپنج
نیاید همی کین و نفرین و رنج
من از پند کیخسرو افزون کنم
ز دل کینه و آز بیرون کنم
بسازید وز داد باشید شاد
تن آسان و از کین مگیرید یاد
مهان جهان آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
گرانمایه لهراسپ آرام یافت
خرد مایه و کام پدرام یافت
وز آن پس فرستاد کسها به روم
به هند و به چین و به آباد بوم
ز هر مرز هر کس که دانا بدند
به هر کار نیکو توانا بدند
ز هر کشوری برگرفتند راه
رسیدند یکسر به درگاه شاه
ببودند بیکار چندی به بلخ
ز دانش چشیدند هر شور و تلخ
یکی شارسانی برآورد شاه
پر از برزن و کوی و بازارگاه
بهر برزنی جای جشن سده
همه گرد بر گرد آتشکده
یکی آذری ساخت برزین به نام
که بد با بزرگی و با فر و کام
دو فرزندبودش به سان دو ماه
سزاوار شاهی تخت و کلاه
یکی نام گشتاسب دیگر زریر
که زیر آوریدی سر نره شیر
گذشته به هر دانشی از پدر
ز لشکر به مردی برآورده سر
دو شاه سرافراز و دو نیک پی
نبیره ی ْ جهاندار کاووس کی
بدیشان بدی جان لهراسپ شاد
وزیشان نکردی ز گشتاسپ یاد
از آن کار گشتاسب ناشاد بود
که لهراسب را سر پر از باد بود
چنین تا برآمد بر این روزگار
پر از درد گشتاسب از شهریار
چنان بد که در پارس یک روز تخت
نهادند زیر گل افشان درخت
بفرمود لهراسب تا مهتران
برفتند چندی زلشکر سران
بخوان بر یکی جام می خواستند
دل شاه گیتی بیاراستند
چو گشتاسب می خورد بر پای خاست
چنین گفت : کای شاه با داد و راست !
به شاهی نشست تو فرخنده باد
همان جاودان نام تو زنده باد
ترا داد یزدان کلاه و کمر
دگر تاج کیخسرو دادگر
کنون من یکی بنده ام بر درت
پرستنده ٔ افسر و اخترت
ندارم کسی را ز مردان به مرد
که پیش من آید به روز نبرد
مگر رستم زال سام سوار
که با او نسازد کسی کارزار
چو خسرو ز گیتی پراندیشه گشت
ترا داد تاج و خود اندرگذشت
گر ایدون که هستم ز آزادگان
مرا نام کن تاج و تخت کیان
چنین هم بوم پیش تو بنده وار
همی باشم و خوانَمَت شهریار
به گشتاسب گفت : ای پسر گوش دار
که تندی نه خوب آید از نامدار
چو اندرز کیخسرو آرم به یاد
تو بشنو مگر سر نپیچی ز داد
مرا گفت آن دادگر شهریار
که گر خو بود پیش باغ بهار
اگر آب یابد به نیرو شود
همه باغ از او پر ز آهو شود
جوانی هنوز این بلندی مجوی
سخن را بسنج و به اندازه گوی
چو گشتاسب بشنیددل پر ز درد
بیامد ز پیش پدر روی زرد
همی گفت بیگانگان را نواز
چنین باش و با زاده هرگز مساز
ز لشکر ورا بود سیصد سوار
همه گرد و شایسته ٔ کارزار
فرودآمد و کهتران را بخواند
همه راز دل پیش ایشان براند
که امشب همه ساز رفتن کنید
دل و دیده زین بارگه برکنید...
چو شب تیره شد با سپه برنشست
همی رفت جوشان و گرزی به دست
به شبگیر لهراسپ آگاه شد
غمی گشت و شادیش کوتاه شد
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
همه گفتنی پیش ایشان براند
ببینیدگفت این که گشتاسب کرد
دلم کرد پر درد و سر پر ز گرد
بپروردمش تا برآورد یال
شد اندر جهان سربه سر بی همال
بدانگه که گفتم که آمد به بار
ز باغ من آواره شد میوه دار...
آنگاه پس از رفتن گشتاسپ به روم و هنرنمائی های وی آنجا و به زنی کردن سه دختر قیصر، در شرح باژ خواستن قیصر از لهراسب چنین آرد:
بر این نیز بگذشت چندی سپهر
بدل در همی داشت ننمود چهر
به گشتاسب قیصر چنین گفت باز
که این نامور مهتر سرفراز
براندیش بااین سخن در خرد
که اندیشه از این سخن نگذرد
به ایران فرستم فرستاده ای
جهاندیده ای پاک آزاده ای
به لهراسپ گوید که نیمی جهان
تو داری به آرام و گنج مهان
اگر باژ بفرستی از مرز خویش
ببینی سر مایه و ارز خویش
وگرنه سپاهی فرستم ز روم
که از نعل پیدا نبینی تو بوم
چنین گفت گشتاسپ کاین رای توست
زمانه به زیر کف پای توست
یکی نامور بود قالوس نام
خردمند و با دانش و رای و کام
بخواند آن خردمند را نامدار
کز ایدر برو تا در شهریار
بگویش که گر باژ ایران دهی
به فرمان گرایی و گردن نهی
به ایران بمانم به تو تاج و تخت
جهاندار باشی و پیروزبخت
وگرنه هم اکنون سپاهی گران
هم از روم و از دشت نیزه وران
نگه کن که برخیزد از دشت غو
فرخ زاد پیروزشان پیشرو
همه بومتان پاک ویران کنم
کنام پلنگان و شیران کنم
فرستاده آمد به کردار باد
سرش پر خرد بود و دل پر ز داد...
چو آگاهی آمد به سالار بار
خرامان بیامد بر شهریار
که پیری جهاندیده ای بر در است
همانا فرستاده ٔ قیصر است ...
چو بشنید بنشست بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دل آرای تاج
بزرگان ایران همه زیر تخت
نشستند شادان دل و نیکبخت
بفرمود تا پرده برداشتند
فرستاده را شاد بگذاشتند
چو آمد به نزدیک تختش فراز
بر او آفرین کردو بردش نماز
پیام گرانمایه قیصر بداد
فرستاده خود با خرد بود و داد
غمی شد ز گفتار او شهریار
برآشفت با گردش روزگار...
بفرمود تا رفت پیشش زریر
سخن گفت هر گونه با شاه دیر
به شبگیر قالوس را پیش خواند
ز قیصر فراوان سخنها براند
ز بیگانه ایوان بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند
بدو گفت لهراسب کی پرخرد
مبادا که جان جز خرد پرورد
بپرسم ترا راست پاسخ گزار
اگر بخردی کام کژی مخار
نبود این هنرهابه روم اندرون
بدی قیصر از دست شاهان زبون
کنون او به هر کشوری باژخواه
فرستاد و خواهد همی تخت و گاه ...
بگیرد ببندد همی با سپاه
بدین نام جستن که بنمود راه
فرستاده گفت : ای خردمند شاه !
به مرز خزر من شدم باژخواه ...
سواری به نزدیک او آمده ست
که از بیشه ها شیر گیرد به دست ...
به رزم و به بزم و به روز شکار
جهان بین ندیده ست چون او سوار...
بدو گفت لهراسب : کای راست گوی !
کرا ماند آن مرد پرخاشجوی
چنین داد پاسخ که باری نخست
به چهر زریر است گویی درست ...
چو بشنید لهراسب بگشاد چهر
بدان مرد رومی بگسترد مهر
فراوان ورا برده و بدره داد
ز درگاه برگشت پیروز و شاد
بدو گفت اکنون به قیصر بگوی
که من با سپاه آمدم جنگجوی
پراندیشه بنشست لهراسب دیر
بفرمود تا پیش او شد زریر
بدو گفت کاین جز برادَرْت ْ نیست
بدین چاره بشتاب و ایدر مایست
درنگ آوری کار گردد تباه
میاسای و اسپ درنگی مخواه
ببر تخت وبالای و زرینه کفش
همان تاج با کاویانی درفش
من این پادشاهی مر او را دهم
نه زین بر سرش بر سپاسی نهم
تو ز ایدر برو تا حلب چاره جوی
سپه را جز از جنگ چیزی مگوی
زریر ستوده به لهراسب گفت
که این راز بیرون کنم از نهفت
گر اوی است فرمان بر او مهتر است
ورا هرکه مهتر بودکهتر است
بگفت این سخن را و برساخت کار
گزیده یکی لشکر نامدار...
چو نزدیک درگاه قیصر رسید
ز درگاه سالار بارش بدید
به کاخ اندرون بود قیصر دژم
خردمند گشتاسب با او به هم
چو قیصر شنید این سخن بار داد
از آن آمدن گشت گشتاسپ شاد
زریر اندرآمد چو سرو بلند
نشست از بر تخت آن ارجمند
ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت
بر آن رومیان بر فروزش گرفت
بدو گفت قیصر فرخ زاد را
نپرسی نداری به دل داد را
به قیصر چنین گفت فرخ زریر
که این بنده از بندگی گشت سیر
گریزان بیامد ز درگاه شاه
کنون یافته ست اندر این پایگاه
چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد
همانا بیامدش ایران به یاد
چو قیصر شنید این سخن زآن جوان
پراندیشه شد مرد روشن روان
که شاید بدن کاین سخن کو بگفت
بجز راستی نیست اندر نهفت
به قیصر ز لهراسپ پیغام داد
که گر دادگر سر بپیچد ز داد
نشستنگه من به روم است و بس
به ایران نمانیم بسیار کس
تو ز ایدر برو گو بیارای جنگ
سخن چون شنیدی نباید درنگ
چنین داد پاسخ که من جنگ را
بیازم همی هر زمان چنگ را
تو اکنون فرستاده ای باز گرد
بسازیم ما نیز جای نبرد
ز قیصر چو بشنید فرخ زریر
غمی شد ز پاسخ نیاسود دیر
چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت
که پاسخ چرا ماندی اندر نهفت
بدو گفت گشتاسپ من پیش از این
که بودم بر شاه ایران زمین
همه لشکر و شاه آن انجمن
همه آگهند از هنرهای من
همان به که من سوی ایشان شوم
بگویم همه گفته ها بشنوم
برآرم از ایشان همه کام تو
درفشان کنم در جهان نام تو
بدو گفت قیصر توداناتری
بر این آرزوها تواناتری
چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی
نشست از بر باره ٔ راهجوی
بیامد به نزد برادر زریر
به سر افسر و بادپایی به زیر
چو لشکر بدیدند گشتاسپ را
سرافرازتر پور لهراسپ را
پیاده همه پیش او آمدند
پر از درد و پرآب رو آمدند...
همانگه بیامد به پیشش زریر
پیاده ببود و شد از رزم سیر
نشستند بر تخت با مهتران
بزرگان ایران و کندآوران
زریر خجسته به گشتاسپ گفت
که بادی همه سال با تخت جفت
پدر پیره سر شد تو برنادلی
ز دیدار پیران چرا بگسلی
به پیری بر آن تخت بریان شده ست
پرستنده ٔ پاک یزدان شده ست
فرستاد نزدیک تو تاج و گنج
سزد گر نداری کنون تن به رنج
چنین گفت کایران سراسر تراست
سر تخت با تاج و لشکر تراست
ز گیتی یکی گنج ما را بس است
که تخت مهی را جز از ما کس است
برادر بیاورد پرمایه تاج
همان یاره و طوق با تخت عاج
چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد
نشست از برش تاج و بر سر نهاد...
همی راند تا سوی ایران رسید
به نزدیک شاه دلیران رسید
چو لهراسپ بشنید کآمد زریر
برادرْش ْ گشتاسپ آن نره شیر
پذیره شدش با همه مهتران
بزرگان ایران و کندآوران
فرودآمد از اسب گشتاسپ زود
بر او آفرین کرد و شادی نمود
چو دیدش پسر را به بر درگرفت
ز جور فلک دست بر سر گرفت
ز ره چون به ایوان شاهی شدند
چو خورشید در برج ماهی شدند
بدو گفت لهراسب از من مبین
چنین بود رای جهان آفرین
نبشته چنین بد مگر بر سرت
که پردخت ماند ز تو کشورت
ببوسید و تاجش به سر برنهاد
همی آفرین کرد و زو گشت شاد
بدو گفت گشتاسب : کای شهریار!
مبیناد بی تو مرا روزگار
تویی شهریار و منت کهترم
سر بخت دشمن همی بسپرم
همه نیک بادا سرانجام تو
مبادا که باشیم بی نام تو
که گیتی نماند همی بر کسی
چو ماند به تن رنج یابد بسی
چو گشتاسب را داد لهراسب تخت
فرودآمد از تخت و بربست رخت
به بلخ گزین شد بران نوبهار
که یزدان پرستان بدان روزگار
مر آن خانه را داشتندی چنان
که مر مکه را تازیان این زمان
بدان خانه شد شاه یزدان پرست
فرودآمد آنجا و هیکل ببست
ببست آن در بافرین خانه را
نهشت اندر آن خانه بیگانه را
بپوشید جامه ی ْ پرستش پلاس
خرد را بر این گونه باید سپاس
بیفگند یاره ، فروهشت موی
سوی داور دادگر کرد روی
همی بود سی سال پیشش به پای
بدینسان پرستید باید خدای
نیایش همی کرد خورشید را
چنانچون که بد راه جمشید را...
طويل، طويل الأجل، مديد، لأجل طويل، طويلا، منذ عهد بعيد
lahrasb
lahrasb
lahrasb
lahrasb
lahrasb
اطلاعات بیشتر واژه
کلمه "لهراسب" در زبان فارسی به عنوان یک اسم خاص، به معنای یکی از شخصیتهای تاریخی و اسطورهای ایرانی، به ویژه در تاریخ اساطیری ایران باستان، مورد استفاده قرار میگیرد. در اینجا به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه اشاره میکنم:
-
حروف بزرگ: در متن فارسی، نامها و اسامی خاص باید با حرف بزرگ شروع شوند. بنابراین، "لهراسب" باید به شکل "لهراسب" نوشته شود.
-
نوشتار صحیح: اطمینان حاصل کنید که املای کلمه درست است و نادرستیهایی مانند "لهرسب" یا "لهراسب" وجود نداشته باشد.
-
نقش کلمه: به عنوان یک اسم، "لهراسب" معمولاً به عنوان فاعل یا مفعول در جملات استفاده میشود و باید از نظر گرامری با بقیه اجزای جمله هماهنگ باشد.
-
استفاده از پیشوندها و پسوندها: مانند سایر کلمات فارسی، "لهراسب" میتواند با پیشوندها و پسوندهای مختلف ترکیب شود. مثلاً "لهراسبی" به معنای نسبت به لهراسب.
- نکات تاریخی و فرهنگی: در نوشتههایی که به شخصیتهای تاریخی یا اساطیری اشاره دارند، توجه به زمینه تاریخی و فرهنگی آن شخصیت اهمیت دارد و ذکر مختصری از تاریخ وی میتواند به غنای متن کمک کند.
اگر سوال یا نکته خاصی درباره این کلمه دارید، خوشحال میشوم کمک کنم.
- لهراسب یکی از شخصیتهای مهم در داستانهای اساطیری ایران است که به خاطر شجاعت و وفاداریاش شناخته میشود.
- در ادبیات فارسی، لهراسب به عنوان پدربزرگ رستم به تصویر کشیده شده و نقش مهمی در حماسههای ملی دارد.
- بسیاری از محققان بر این باورند که افسانههای مربوط به لهراسب نمایانگر ارزشهای فرهنگی و اجتماعی دوران باستان ایران هستند.
