جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: مذاب . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ذوب ») گداخته . (دستورالاخوان ) (زمخشری ) (برهان قاطع). گداخته شده . (غیاث اللغات ). آب شده . مایعگشته . (ناظم الاطباء). نعت مفعولی از اِذابة. ذوب شده : دولت میر قوی باد و تن میر قوی بر کف میر می سرخ چو یاقوت مذاب . فرخی . به کنیت ملک الشرق کآسمانش نوشت به سکه ٔ رخ خورشید بر به زر مذاب . خاقانی . دوش ز نوزادگان دعوت نو ساخت باغ مجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب . خاقانی . عاشق صادق به زخم دوست نمیرد زهر مذابم بده که ماء معین است . سعدی . به هوای لب شیرین دهنان چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده . حافظ. آب شده، ذوب، گداخته، ميعان منجمد molten مصهور، مسبوك، مذوب، ذائب، المنصهر eritmek fondre schmelzen derretir sciolto