شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

meskin
poor  |

مسکین

معنی: مسکین . [ م ِ ] (ع ص ) درویش و آن که هیچ ندارد یا آنچه در آن کفایت او شود نداشته باشد یا آن که او را فقر از حرکت و قوت بازداشته باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گدا. گدای بینوا. مسکین را معمولاً بر کسی اطلاق می کنند که وضع او از فقیر بدتر باشد. (از اقرب الموارد). بسیار بی حرکت و بی قوت ، وکسی که تنگدستی و فقر او را از حرکت و قوت باز داشته باشد، و اهل شرع مسکین کسی را گویند که هیچ ندارد و فقیر کسی را نامند که آن قدر مال نداشته باشد که زکات بر آن واجب شود. (غیاث ). از ماده ٔ سکون مشتق ، و گویی چون درویش بی نوا از کار سعی و کوشش در امر زندگانی بازمانده و غیرمتحرک است او را مسکین نامیده اند.و در شرع با لفظ فقیر مرادف باشد، و فقیر کسی را گویند که او را از مال دنیا کمتر چیزی موجود باشد، امامسکین آن کسی است که او را از مایحتاج زندگانی و مابه الحیاة هیچ نباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). بیچاره . مفلس . (از مهذب الاسماء). بی چیز. ج ، مساکین : أن لایدخلنها الیوم علیکم مسکین . (قرآن 24/68). و لایحض علی طعام المسکین . (قرآن 34/69). و لم نک نطعم المسکین . (قرآن 44/74). از ملک من بیرون است و تصدق است بر مسکینان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 318).
شهر علوم آن که درِ او علی است
مسکن مسکین و مآب و متاب .
ناصرخسرو.
چون گردنت افراخته وآن عاجز مسکین
بنهاده ز اندوه زنخ بر سر زانوش .
ناصرخسرو.
ای یافته از فضل خدا تمکینی
گاهی که شود دچار با مسکینی
باید که نوازشی بیابد از تو
از جود رسانی به دلش تسکینی .
خاقانی (دیوان ص 925).
سگ هماره حمله بر مسکین کند
تا تواند زخم بر مسکین زند.
مولوی .
درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و خرقه به خرقه همی دوخت وتسکین خاطر مسکین را همی گفت ... (گلستان سعدی ).
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی .
سعدی (گلستان ).
الفقیر لایملک هرچه درویشان راست وقف مسکینان است . (گلستان سعدی ).
- مسکین شدن ؛ بیچاره شدن .فقیر گشتن . اسکان . سکون . سکونة. (از منتهی الارب ).
|| فقیره . مسکینة. || خوار و حقیر و ضعیف . (منتهی الارب ). ذلیل و مقهور و در مؤنث هم مسکین به کار می رود و هم مسکینة. (از اقرب الموارد) ج ، مساکین ، مسکینون . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). بدبخت . بیچاره :
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
رودکی .
مبادا کز این کار غمگین شویم
ز شاه ستمکاره مسکین شویم .
فردوسی (ملحقات ).
صدعیب دارد این دل مسکین و یک هنر
کو را به کدخدای جهان از جهان هواست .
فرخی .
هر روز کلنگ را نفیر دگر است
مسکین ورشان با بم و زیر دگر است .
منوچهری .
هیچ شک نیست که او را چون روز شود بگیرند [ بودلف ] و مسکین خبر ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 170). مسکین این فال بزد و راست آمد و دیگر روز بنالید و شب گذشته شد و آنجا دفن کردند. (تاریخ بیهقی ص 461). کسان فراکردند چنانکه کسی به جای نیاورد تا از روی نصیحت وی را [ زن حسن مهران را ] بفریفتند مسکین غازی راسلطان فرو خواهد گرفت . (تاریخ بیهقی ص 231). مسکین او که او را [ خدای را ] به صنایع شناخت . (کشف الاسرار ج 2 ص 508).
خوکی ز در درآمد در پوست میش پنهان
بگریخته ز شیران مانده ذلیل و مسکین .
ناصرخسرو.
چون پاره شد از تیر بلا این دل مسکین
هر تیر که آمد پس از آن بر جگر آمد.
مسعودسعد.
سار مسکین که نیست چون بلبل
رومی ارغنون زن گلزار.
خاقانی .
چرخ را جمشید و افریدون نماند
کز من مسکین کشد کین ای دریغ.
خاقانی .
مسکین دلم از خلق وفائی می جست
گمره شده بود و رهنمائی می جست .
خاقانی .
مسکین عدو که فال همی زد به روز نیک
روزش به آخر آمد و از فال درگذشت .
خاقانی .
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کرد
کفرش خوش آمد از من مسکین به کین گریخت .
خاقانی .
جو جوم از عشق آنک خالش مشکین جو است
این دل مسکین چودید خر شد و بارم ببرد.
خاقانی .

کای من مسکین به تو در شرمسار
از خجلان درگذر و درگذار.
نظامی .
مسکین من بی کسم که یکدم
با کس نزنم دمی در این غم .
نظامی .
همه شب بی تو چون شمعی میان آتش و آبم
نگه کن در من مسکین که بس مضطر فروماندم .
عطار.
طفل را گر نان دهی برجای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر.
مولوی .
هرکه با پولادبازو پنجه کرد
ساعد مسکین خود را رنجه کرد.
سعدی (گلستان ).
مسکین خر اگرچه بی تمیز است
چون بار همی برد عزیز است .
سعدی (گلستان ).
بیچاره که در میان دریا افتاد
مسکین چه کند که دست و پائی نزند.
سعدی .
زآنگه که ترا بر من مسکین نظر است
آثارم از آفتاب مشهورتر است .
سعدی (گلستان ).
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست .
حافظ.
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمعبپرسید که او محرم راز است .
حافظ.
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا
واندر چمن فکنده ز آواز غلغلی .
حافظ.
مسکین خرک آرزوی دم کرد
نایافته دم دو گوش گم کرد.
(از امثال و حکم دهخدا).
- نرگس مسکین ؛ قسمی نرگس که در گل آن زردی نباشد و تمام سپید است و عطر نیز ندارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به مدخل نرگس مسکین شود.
... ادامه
1465 | 0
مترادف: 1- بي بضاعت، بيچاره، بينوا، خاكسار، تنگدست، درويش، راجل، فقير، محتاج، مفلس، تهي دست، بي چيز
متضاد: توانگر 1- درمانده، عاجز، ناتوان
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم، صفت) [عربی، جمع: مساکین]
مختصات: (مِ) [ ع . ] (ص .)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: صفت
آواشناسی: meskin
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 180
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
poor | the poor
ترکی
fakir
فرانسوی
les pauvres
آلمانی
die armen
اسپانیایی
los pobres
ایتالیایی
il povero
عربی
فقير | مسكين , رديء , بائس , ضعيف المستوى , محتاج , نحيل , زهيد , عادي , سقيم , معاني , عاجز , معوز , في حالة متدهورة , حقير , غير كافئ
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "مسکین" در زبان فارسی به معنای فردی نیازمند، بی‌چیز یا کم‌برخوردار است. در زیر به برخی از قواعد و نکات نگارشی مرتبط با این کلمه اشاره می‌کنم:

  1. نگارش صحیح: کلمه "مسکین" باید به همین شکل نوشته شود. از لحاظ املایی باید دقت شود که "ک" و "ن" پایانی به درستی آورده شوند.

  2. معنی و مفاهیم: "مسکین" علاوه بر معنای نیازمند، می‌تواند به معنای کسی که در وضعیت دشواری قرار دارد یا به نوعی قابل ترحم است، نیز به کار رود.

  3. کاربرد در جمله:

    • این کلمه معمولاً به عنوان صفت به کار می‌رود. مثلاً: "او یک فرد مسکین است."
    • می‌تواند به عنوان اسم نیز استفاده شود: "مسکینان در جامعه نیازمند توجه بیشتری هستند."
  4. هم‌خانواده‌ها: خانواده لغوی این کلمه شامل "مسکنت"، "مسکینی" و "مسکین‌وار" می‌باشد.

  5. نکات نگارشی:
    • در نوشتار رسمی و ادبی، بهتر است از بکار بردن این کلمه در معنای تحقیرآمیز پرهیز شود.
    • اگر در متنی رسمی و ادبی به این کلمه اشاره می‌شود، باید با ادب و احترام به موضوع پرداخته شود.

امیدوارم این نکات برای شما مفید باشد! اگر سوال خاصی دارید، خوشحال می‌شوم کمک کنم.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. او با چشمانی پر از ناامیدی به زندگی نگاه می‌کرد و به وضعیت مسکین خود فکر می‌کرد.
  2. در میدان شهر، مردی مسکین در تلاش بود تا از مردم کمک بگیرد و لقمه نانی برای خود فراهم کند.
  3. داستان آن حافظه‌دار مسکین به ما یادآوری می‌کند که در دنیای پرهیاهو، باید به حال نیازمندان توجه کنیم.

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


لام تا کام نسخه صفحه کلید نیز راه اندازی شده است. شما با استفاده از کلیدهای موجود بر روی صفحه کلید دستگاهتان می توانید با وب سایت ارتباط برقرار کنید.
لیست کلید های میانبر

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری