شما در نسخه قدیمی لام‌تا‌کام هستید نسخه جدید
جستجو در بخش : سوال جواب منابع اسلامی لغت نامه ها قوانین و مصوبات نقل قل ها
×

فرم ورود

ورود با گوگل ورود با گوگل ورود با تلگرام ورود با تلگرام
رمز عبور را فراموش کرده ام عضو نیستم، می خواهم عضو شوم
×

×

آدرس بخش انتخاب شده


جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
در حال بارگذاری
×

رویداد ها - امتیازات

برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.

×
×
از نسخه‌ی هوش مصنوعی لام تا کام دیدن فرمایید؛ دنیای جدیدی منتظر شماست! لام تا کام هوشمند

moqbel
next  |

مقبل

معنی: مقبل . [ م ُب ِ ] (ع ص ) پیش آینده و پیش رونده به جانب کسی . رو به چیزی کننده . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رو به چیزی کننده . (آنندراج ). روی کرده . روی آورده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : امن قتل فی الحرب مقبلاً اکثر ام من قتل مدبراً. (جزء هشتم از عیون الاخبار دینوری ص 191، یادداشت ایضاً).
تن خانه ٔ جان توست یک چندی
یک مشت گل است و دین در او مقبل .
ناصرخسرو.
|| سال آینده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آینده . آتی .قابل ؛ عام مقبل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بزودی رسیده . (ناظم الاطباء). || قبول کننده ٔ فرمان حق . (آنندراج ). قبول کننده . (از ناظم الاطباء). || صاحب اقبال و دولت . (آنندراج ). صاحب اقبال . نیکبخت . سعادتمند . (از ناظم الاطباء). خوشبخت . بختور. نیکبخت ، مقابل مدبر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
تنت پاینده باد و چشم روشن
دلت پاکیزه باد و بخت مقبل .
منوچهری .
بلکه ستمگر به رنج و درد بمیرد
باز ستمگار دیر مانَد و مقبل .
ناصرخسرو.
به از صانع به گیتی مقبلی نیست
ز کسب دست بهتر حاصلی نیست .
ناصرخسرو.
نیکخواهانت مقبل و شادان
بدسگالانت مدبر و محزون .
ابوالفروج رونی .
که را دانی به حضرت پیش خسرو
چو او فرزانه ٔ مقبول مقبل .
ابوالفرج رونی .
مدبری را زیادتی است به جاه
مقبلی را ز بخت نقصانی است .
مسعودسعد.
خرم دل آن کس که شد از جاه تو مقبل
مسکین دل آن کس که شد از پیش تو مهجور.
امیرمعزی .
شکر آن فرزند مقبل مهتر مهتر نسب
با خدای و با تو گویم درنهان و آشکار.
امیرمعزی .
چند گویی گرد سلطان گرد تا مقبل شوی
رو تو و اقبال سلطان ، ما و دین و مدبری .
سنائی .
نیکبخت و دولتیار آن تواند بود که تقیل و اقتدا به خردمندان و مقبلان واجب بیند. (کلیله و دمنه ). ایام عمر و روزگار دولت یکی از مقبلان بدان آراسته گردد. (کلیله و دمنه ). خردمند مقبل کار امروز به فردا نیفکند. (کلیله و دمنه ).
مدبر بزاد خصمش و گوید که مقبلم
بر خویش این لقب به چه یارا برافکند.
خاقانی .
پس واجب کند که مقبل ترین بندگان و مشفق ترین هواخواهان آن است که در طاعت و... مواظبت نماید. (سندبادنامه ص 7). ندانست که پادشاه مقبل ماهی فلک در شست گیرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 33).
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز مقبل جاوید نشد.
؟ (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
شرف خواهی به گرد مقبلان گرد
که زود از مقبلان مقبل شود مرد.
نظامی .
چو هرمز دید کآن فرزند مقبل
مداوای روان و میوه ٔ دل .
نظامی .
مقبلی را که بخت یار بود
خفتنش تا به وقت کار بود.
نظامی .
هست حقیقت نظر مقبلان
درع پناهنده ٔ روشندلان .
نظامی .
مقبل را قلت آلت و ضعف حالت از ادراک به مقصود مانع نیست . (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 14). چنانکه شیوه ٔ مقبلان و سنت صاحب دولتان باشد ابواب تکلف و تنوق القاب ... بسته گردانیده اند.(جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 ص 19). چون اهالی آن بدانستند که ... با مقبل ستیهیدن جاذبه ٔ ادبار و علامت خذلان است امان خواستند. (جهانگشای جوینی ایضاً ج 1 ص 15).
هین غذای دل بده از همدلی
رو بجو اقبال را از مقبلی .
مولوی .
پیش او بنوشت شه کای مقبلم
وقت آمد زود فارغ کن دلم .
مولوی .
چشم او من باشم و دست و دلش
تا رهد از مدبریها مقبلش .
مولوی .
شادم به تومرحبا و اهلا
ای بخت سعید مقبل من .
سعدی .
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه .
سعدی (گلستان ).
چنین راه گر مقبلی پیش گیر
شرف بایدت دست درویش گیر.
سعدی (بوستان ).
چه نهی مال بهر فرزندان
که به ایشان نمی رسد چندان
پسر ار مقبل است باکش نیست
ورنه زآن مال بهره خاکش نیست .
اوحدی .
همچو زنگی بچه ٔ خال تو گردم مقبل
گر شوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب .
خواجوی کرمانی .
هرگه که از حوادث گردون دون نواز
پیش آیدت ز نیک و بد کار مشکلی
یا در پناه همت صاحبدلی گریز
یا التجا نمای به اقبال مقبلی .
ابن یمین .
فرخ آن است که لالای شهنشاه بُوَد
مقبل آن است که او هندوی سلطان باشد.
سلمان ساوجی .
خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت
ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل .
حافظ.
مزن ز چون و چرا دم که بنده ٔ مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت .
حافظ.
فروغ دل و دیده ٔ مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان .
حافظ.
دیده ٔ بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن .
جامی .
چو خانه ٔ دل اهل قلوب مقبول است
ره قبول در او هرکه یافت ، شد مقبل .
جامی .
کعبه از سنگ است و هر سنگی که در بنیاد اوست
کعبه آسا مقبلان را قبله گاه دیگر است .
جامی .
بسته به هر یک محملی بنشسته در وی مقبلی
وز پی جدا کن بیدلی خوش لهجه و شیرین زبان .
جامی .
- مقبل طالع ؛ آنکه بخت خوش به او روی آورده شده باشد. خوشبخت . نیکبخت : ملک گفت : شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع، مقبول طلعت ، عالی همت ... (مرزبان نامه چ قزوینی ص 59).
- مقبل نهاد ؛ آنکه بالذّات نیکبخت است .خوشبخت . نیکبخت : فرزند شایسته و بایسته وهنرنمای و فرهنگی و دانش پژوه و مقبل نهاد یادگار می گذارم . (مرزبان نامه چ قزوینی 34).
|| که روی در ترقی دارد. که اقبال او روزافزون است :
مثل عطاردی چرا چون مه نو نه مقبلی
طالع تو رسد چرا چون سرطان به مدبری .
خاقانی .
|| نامی از نامهای غلامان سیاه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
زحل آن روز شود مقبل نام
کش کنی هندوک خویش خطاب .
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص 331).
... ادامه
779 | 0
مترادف: خوش بخت، صاحب دولت، اقبالمند، صاحب اقبال
نمایش تصویر
اطلاعات بیشتر واژه
ترکیب: (اسم، صفت) [عربی] [قدیمی]
مختصات: (مُ بِ) [ ع . ] (اِفا.)
الگوی تکیه: WS
نقش دستوری: صفت
آواشناسی: moqbel
منبع: لغت‌نامه دهخدا
معادل ابجد: 172
شمارگان هجا: 2
دیگر زبان ها
انگلیسی
next
ترکی
sonraki
فرانسوی
suivant
آلمانی
nächste
اسپانیایی
próximo
ایتالیایی
prossimo
عربی
التالي | تالي , أقرب , تال , بعد , بعد ذلك مباشرة , ثم بعد ذلك , في المرة الثانية
تشریح نگارش (هوش مصنوعی)

کلمه "مقبل" در زبان فارسی به معنای "مواجه" یا "رو در رو" است و در متون ادبی و رسمی مورد استفاده قرار می‌گیرد. در زیر چند نکته دربارهٔ این کلمه و کاربرد آن آورده‌ام:

  1. ساختار کلمه: "مقبل" به عنوان اسم مصدر از "قبل" (به معنای روبرو یا پیش) و پیشوند "م" (که نمایانگر حالت مواجهه یا روبرو بودن است) تشکیل شده است.

  2. جایگاه در جمله: این کلمه معمولاً به‌عنوان صفت یا اسم کاربرد دارد. می‌توان آن را در جملات به‌عنوان مفعول یا مبتدا و یا خبر به کار برد. به عنوان مثال:

    • "او مقبل بر کارهای خود است."
    • "در این جلسه، مقبل مهمانان را به خوبی پذیرایی کردیم."
  3. تطابق با سایر اجزاء جمله: وقتی "مقبل" به عنوان صفت به کار می‌رود، باید با اسم مربوطه از نظر جنس و عدد تطابق داشته باشد. به عنوان مثال:

    • "مقبل‌های ما" (در حالت جمع)
    • "مقبل زنانه" و "مقبل مردانه" (در حالت صفتی).
  4. استفاده در متون ادبی: در اشعار و نثرهای ادبی، استفاده از کلمه "مقبل" می‌تواند حس و معنا را عمیق‌تر کند؛ در این موارد معمولاً به مفاهیم وجودی و فلسفی اشاره می‌شود.

  5. نکات نگارشی:
    • در جملات فارسی، معمولاً کلمه "مقبل" باید با حروف بزرگ آغاز شود در صورتی که در ابتدای جمله قرار بگیرد.
    • بهتر است در استفاده از این کلمه دقت کنید که آیا در زمینه/context درست به کار برده می‌شود.

به طور کلی، "مقبل" یک کلمه‌ی خاص و مفهومی در زبان فارسی است که می‌تواند در متن‌های مختلف و با معانی متفاوت به کار رود.

مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
  1. در روزهای مقبل، امیدوارم که شرایط بهتری برای همه مردم فراهم شود.
  2. در سفر خارجی‌ام، با فرهنگ‌های رنگارنگ و دیدنی‌های بی‌نظیری در مقبل مواجه شدم.
  3. او در مقبل رسیدن به موفقیت، تلاش و سخت‌کوشی زیادی را از خود نشان داد.

500 کاراکتر باقی مانده

جعبه لام تا کام


وب سایت لام تا کام جهت نمایش استاندارد و کاربردی در تمامی نمایشگر ها بهینه شده است.

تبلیغات توضیحی


عرشیان از کجا شروع کنم ؟
تغییر و تحول با استاد سید محمد عرشیانفر

تبلیغات تصویری