جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: میش . (اِ) گوسفند. گوسپند. مطلق گوسفند باشد خواه ماده و خواه نر. در مهذب الاسماء و منتهی الارب ذیل کلمه ٔنعجه آمده است ماده میش ؛ پس میش باید نر هم داشته باشد و دهار در کلمه ٔ العافظة می نویسد میشینه ٔ نر و بزینه . گوسپند اعم از نر و ماده در قدیم به معنی ضأن یعنی گوسفند می آمده است اعم از نر و ماده . گویا در قدیم میش به جنسی می گفته اند که امروز گوسفند می گوییم و اعم از نر و ماده و پشم دار است . و گوسفند اطلاق می شده است هم بر میش (یعنی گوسفند در معنی امروزی که پشم دارد) و هم بر بز اعم از نر و ماده . به عبارت بهترامروز بطور مطلق بر آنچه موی و پشم دارد گوسفند اطلاق می شود و در قدیم میش اطلاق می شده است و بالعکس در قدیم بر آنچه پشم دارد گوسفند اطلاق می شده است و این شامل موی داران این ها نمی شده است . بزل . میشینه ٔ مقابل بزینه . (از یادداشت مؤلف ). ضأن . (نصاب الصبیان ) (یادداشت مؤلف ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (منتهی الارب ) (دهار). غریس . قرار. سَدَف . (منتهی الارب ) : کهن تخت را نام بدمیش سار سر میش بودی برو برنگار. فردوسی . چو تنگ اندر آمد شبانان بدید ابرمیش و بزپاسبانان بدید. فردوسی . بد آمد بدین خاندان بزرگ همی میش گشتیم و دشمن چو گرگ . فردوسی . سپردم مشک خود بادبزان را همیدون میش خود گرگ ژیان را. (ویس و رامین ). شد آن لشکر گشن پیش طورگ روان چون رمه ٔ میش از پیش گرگ . اسدی . ای پیر خداوند سگی را نپذیرد هرچند که خوانیش به میش ، از تو بقربان . ناصرخسرو. گوی از همه مردان خرد جمله ربودی گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است . ناصرخسرو. میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر یکسره زین جانور اندر بلاست . ناصرخسرو. او را فرمود تا نر میشی را قربان کنند. (کشف الاسرار ج 6 ص 182). بس کس که گاه حمله چو میشی بود ضعیف هرچند گاه لاف چو شیری بود ژیان . امیرمعزی . مباش غره و غافل چو میش سر در پیش که در طبیعت این گرگ گله بانی نیست . سعدی . هم میش را به عهد تو گرگ است مؤتمن هم کبک را به دور توباز است مستشار. سلمان ساوجی . هرهرة؛ آواز میش . هرط، میش کلانسال لاغر. رُمّاء؛ میش ماده ٔ سپید. (منتهی الارب ). - آب خوردن میش با گرگ (یا اباگرگ ) در یک جوی و یا (به جوی ) ؛ عدالت مطلق برقرار بودن . دست متعدیان و ستمگران از تعدی و ستم برضعیفان کوتاه بودن : جهان تازه شد از سر گاه اوی ابا گرگ میش آب خوردی به جوی . فردوسی . ز عدلش باز با تیهو شده خویش بیکجا آب خورده گرگ با میش . نظامی . - چنگال گرگ از میش گسستن ؛ رفع تجاوز و بیداد ظالم از مظلوم کردن : ورا خواندند اردوان بزرگ که از میش بگسست چنگال گرگ . فردوسی . - خویش شدن میش و گرگ ؛ کنایه از برقراری عدالت اجتماعی کامل و تفاهم ظالم و مظلوم : بدین هم نشان تاقباد بزرگ که از داد او خویش شد میش و گرگ . فردوسی . - گاهی گرگ و گاه میش بودن ؛ درشتی و نرمی با هم داشتن . سختگیری و سهلگیری بموقع نشان دادن : ترا کارهای بزرگ است پیش گهی گرگ باید بدن گاه میش . فردوسی . - گرگ و میش شدن هوا ؛ کمی روشن شدن هوا هنگام صبح . (یادداشت مؤلف ). - مرغ میش . رجوع به میش مرغ شود. - میش را به گرگ سپردن ؛ نظیر گوهر به دزد سپردن و گوشت به گربه سپردن ، چیزی گرانبها و پر ارج را به دست طرار و دزد و نااهل دادن . - میش و گرگ به آبشخور (یا یک آبشخور) آوردن ؛ سخت پای بند عدالت بودن . در جامعه عدالت مطلق بر پای داشتن : جهاندار محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همی میش و گرگ . فردوسی . - امثال : سه میش تو خورده می شه داستان من گفته می شه . (امثال و حکم دهخدا). || گوسپند ماده . (ناظم الاطباء). گوسفند دنبه دار ماده . (آنندراج ). مقابل قوچ . میش در قدیم به معنی ضأن یعنی مطلق گوسپند می آمده است اعم از ماده و نر، ولی امروز به معنی گوسفند ماده مستعمل است مقابل قچقار که گوسفند نر است . ام فروه ؛ گوسپند ماده ٔ میشینه که حداقل دارای سه سال باشد. (از یادداشت مؤلف ) : مر او را ز دوشیدنی چارپای ز هر یک هزار آمدندی به جای . بزو اشتر و میش را همچنین بدوشندگان داده بد پاکدین . فردوسی . ده هزار گوسفند از آن من به دست وی است میش و بره ... بفروشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 406). ز غصه چون بره نالم که سوی میش گذاری که برنیارد شاخم بره نزاید میشم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص 908). پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قچ نر را به میش . مولوی . || گوسپند نر. (ناظم الاطباء). || میش کوهی . گوسفند وحشی . میش شکاری : بزرگان به بازی به باغ آمدند همه میش و آهو به راغ آمدند. فردوسی . همه کهترانش به کردار میش که روز شکارش سگ آید به پیش . فردوسی . از آن رفتن میش اندیشه خاست بدل گفت آبشخور اینجا کجاست . فردوسی . همانگه یکی میش نیکوسرین بپیمود پیش تهمتن زمین . فردوسی . || قسمی عناب . (یادداشت لغت نامه ). ewe, the ewe نعجة، شاة koyun la brebis das mutterschaf la oveja la pecora گوسفند ماده
کلمه "میش" در زبان فارسی به معنای نوعی حیوان دام (گوسفند نر) است. در نگارش و استفاده از این کلمه، برخی قواعد و نکات نگارشی وجود دارد که باید در نظر گرفته شوند:
نوشتن صحیح: کلمه "میش" باید به همین صورت و بدون هیچ گونه اشتباه نگارشی نوشته شود.
تلفظ: تلفظ آن به صورت "میش" است و از آنجا که این کلمه یک سیلابی است، به راحتی قابل تلفظ است.
توافق با ساختارهای زبانی: این کلمه میتواند در جملات مختلف به عنوان اسم موصوف و یا به عنوان فاعل و مفعول به کار رود.
جمع: جمع "میش" به صورت "میشها" (با افزودن پسوند جمع) است.
استفاده در جملات: میتوانید از "میش" در جملات مختلف استفاده کنید. مثلاً:
میشها در مرتع در حال چرا هستند.
او یک میش زیبا دارد.
استفادههای ادبی: این کلمه به عنوان نماد وفاداری و ایستادگی در شعر و ادبیات نیز استفاده میشود و میتواند در بیان مفاهیم عاطفی و فرهنگی جایگاه خاصی داشته باشد.
با رعایت این موارد، میتوانید کلمه "میش" را به درستی و به زیبایی در نگارش و گفتمان خود به کار ببرید.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در دامنه کوههای زیبا، یک میش سفید در میان علفهای سبز چرا میکرد.
وقتی باران بارید، میشها به دنبال پناهگاهی در جنگل رفتند.
دامدار هر روز صبح میشها را به چراگاه میبرد تا از علفهای تازه تغذیه کنند.