جهت کپی کردن میتوانید از دکمه های Ctrl + C استفاده کنید
رویداد ها - امتیازات
×
رویداد ها - امتیازات
برای بررسی عملکرد فعالیت و امتیازات خود باید در وب سایت وارد باشید. در صورت عضویت از بخش بالای صفحه وارد شوید، در غیر این صورت از دکمه پایین، مستقیم به صفحه ثبت نام وارد شوید.
معنی: ناکس . [ ک َ ] (ص مرکب ) بدسرشت . فرومایه . کمینه . دون . پست . خوار. ذلیل . (از ناظم الاطباء). دنی . (دهار) (منتهی الارب ). خسیس . (زمخشری ) (دهار). مردم فرومایه و بدجوهر. (آنندراج ). رذل . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). نالایق . نااهل . (غیاث ). جلف . (زمخشری ). زفت . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). لئیم . (مجمل اللغة) (دهار) (تاج العروس ) (منتهی الارب ): ناکسان ؛ اوباش . (مهذب الاسماء). دنیع. دَنِع. دانی . مُدخَل . سقیط. دعرور. خوثع. صمصم . صنبور. قَهمَد. کُرَّز. کتیع. مُکَرَّز.اسلغ. خِنسِر. قِهطِم . مَلَطَّم . اَلکَد. حمنشر. لکیع. لَقیطَه . قابیاء. زُمَّح . زَنیم . قُصعُل . اَزیَب . قَرثَع. صعفوق . عَوَذ. عواذ. غُس ّ. غَنثَر یا غُنثَریا غُنثُر. مُغَربَل . عِکل یا عُکل . عِنقاش . اعقد. عَزِه . عِزهاة. عزهاء. عِنزِهو. عنزهوة. عُنزُهانی ّ.جفیس . جفیس . ذِم . رَثِع. نَبِر. نذل . نذیل . بَشِع. طغام . طمرس . طمل . جبس . جبوس . جبیس . شَرَط. جلنفع. وقب . لکوع . سفلةالناس . (از منتهی الارب ). رذل . بلایه . فرومایه . سفله . وضیع. رذیل . ارذل . نانجیب : گرچه نامردم است آن ناکس بشود سیر از او دلم ؟ برگس ! رودکی (؟) اگر این می به ابر اندر به چنگال عقابستی از او تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی . رودکی . اگر نه همه کار تو باژگونه چرا آنکه ناکس تر او را نوازی . مصعبی . که رستم کک دزد ناکس گرفت شد آن پهلوان زآن دلیری شگفت . فردوسی . اندر این شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند. لبیبی . به دست خود گلوی خود بریدن به از بیغاره ٔ ناکس شنیدن . فخرالدین اسعد. در او رنج باید کشیدن بسی جفا بردن از دست هر ناکسی . اسدی . ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند گر تو به مثل بر فلک ماه رسانیش . ناصرخسرو. گر شرمت است از آنکه پی ناکسی روی پرهیز کن ز ناکس و با او مکش زمام . ناصرخسرو. نگوید کس که ناکس جز به چاه است اگرچه برشود ناکس به کیوان . ناصرخسرو. راز از همه ناکسان نهان بایدداشت و اسرار، نهان ز ابلهان باید داشت . خیام . ما را چه از آنکه ناکسی بد گوید وآن عیب که در ماست یکی صد گوید. خیام . که نکرده ست خس وفا با کس سگ به گاه وفا به از ناکس . سنائی . زآنکه ناکس ز دد بتر باشد راست خواهی ز بد بتر باشد. سنائی . در پای سفلگان نپراکنده ام گهر وز دست ناکسان نپذیرفته ام عطا. عبدالواسع جبلی . شه را غلطی سخت عظیم افتاده ست در حق کسی که او ز ناکس زاده ست . سوزنی . مرا از شکستن چنان عار ناید که از ناکسان خواستن مومیائی . عمادی غزنوی . مشکن از طعن ناکسان که سگان جز شناعت به روی کس نکنند. خاقانی . همت من عیار ناکس و کس دید چون بر محک ّ معنی زد. خاقانی . نکرد با من از این ناکسان کس احسانی کز آن سپس نه به چشم هوان به من نگریست . خاقانی . دوست بود مرهم راحت رسان گرنه ، رها کن سخن ناکسان . نظامی . پائین طلب خسان چه باشی دست خوش ناکسان چه باشی . نظامی . سگ صلح کند به استخوانی ناکس نکند وفا به جانی . نظامی . شمشیر نیک ز آهن بد چون کند کسی ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس . سعدی . توان کرد با ناکسان بدرگی ولیکن نیاید ز مردم سگی . سعدی . کسی کو تکبر کند با کسان به خواری شود کمتر از ناکسان . سعدی . هر زر که دشمنی دهد و گل که ناکسی آن زر چو خاک بفکن و آن گل چو خار دار. اوحدی . جهد کن تا چو ناکس اوباش نکنی سرّ مملکت را فاش . اوحدی . ناکس تر از او کس نبود در عالم کز دوست بجز دوست مرادی خواهد. جامی . این ناکسان که فخر به اجداد میکنند چون سگ به استخوان دل خود شاد میکنند. صائب . || مرد سبک مایه . مردی که شخصیت نداشته باشد و کسی نباشد. بی قدر. حقیر. بی لیاقت . (ناظم الاطباء). که کسی نیست . که شخص مهم باارزشی نیست . که مهم و معتبر و داخل آدم نیست : عشق تو مست جاودانم کرد ناکس جمله ٔ جهانم کرد. عطار. رسد اگر ز تو بر ناکسی چو من ستمی بر این شکسته ستم نیست بر ستم ستم است . طالب . - ناکس شمردن کسی را ؛ استفسال . (از زوزنی ). به کس نداشتن او را. کسی نشمردن او را. اعتنا بدو نکردن . || آنکه مردی ندارد و خصی و بی خایه است . || مکار. حقه باز. گربز. محتال . ناقلا. حقه . رند. || ترسو. جبان . ترسان . هراسان . || طمعکار. حریص . آزمند. بخیل . || ناخلف . || بی غیرت . بی آبرو. (از ناظم الاطباء). نامردم . دشنام گونه ای است : سیاوش چو بشنید گفتار اوی بدو گفت کای ناکس زشتخوی . فردوسی . بدو گفت کای ناکس بی خرد ترا مردم از مردمان نشمرد. فردوسی . بدو گفت کای ناکس بی هنر چرا کردی این بوم زیر و زبر. فردوسی . ای ناکس و نفایه تن من در این جهان همسایه ای نبود کس از تو بترمرا. ناصرخسرو. منه دل بر جهان کاین سرد ناکس وفاداری نخواهد کرد با کس . نظامی . آشنایان ره عشق گَرَم خون بخورند ناکسم گر به شکایت برِ بیگانه روم . حافظ. کار عالم گر همه آزار من باشد کلیم ناکسم ناکس اگر کاری به کس باشد مرا. کلیم . بخيل، بي غيرت، پست، پست فطرت، جبان، حقير، ذليل، رذل، سفله، فرومايه، لئيم، ناجوانمرد، ناقلا ignoble, coward, knox خسيس، حقير، منحط knox'un knox knox knox knox فرومایه، بد گوهر، خسیس، نا اصل، نامرد، ضعیف النفس، خردل
کلمه "ناکُس" در زبان فارسی به معنای شخص بیارزش یا نادان به کار میرود. برای استفاده صحیح از این کلمه و رعایت قواعد نگارشی در زبان فارسی، موارد زیر حائز اهمیت است:
الفبای فارسی: کلمه "ناکُس" با حروف فارسی نوشته میشود و بهتر است توجه شود که حروف آن به درستی در کنار هم قرار بگیرند.
توجه به تنوین و تنوع در نوشتار: در نوشتار رسمی، بهتر است از کلمات مشابه که مثبت یا منفی هستند به دلیل احترام به مخاطب استفاده شود، مگر اینکه هدف خاصی از به کار بردن "ناکُس" وجود داشته باشد.
استفاده از علائم نگارشی: در جملاتی که کلمه "ناکُس" به کار میرود، باید از علائم نگارشی مناسب بهره برد. مثلاً در ابتدای جمله حرف اول باید بزرگ نوشته شود و در پایان جمله از نقطه استفاده شود.
پرهیز از توهین: به خاطر داشته باشید که کاربرد کلمه "ناکُس" معمولاً بارnegative (منفی) دارد و میتواند به عنوان توهین به کار رود؛ بنابراین کاربرد آن در مکالمات رسمی یا محترمانه باید با احتیاط صورت گیرد.
جایگاه کلمه در جمله: همانند بسیاری از اسمها، کلمه "ناکُس" نیز میتواند در جایگاههای مختلفی در جمله قرار گیرد؛ مثلاً به عنوان فاعل، مفعول یا صفت.
مثال: "او فردی ناکُس است." یا "نظر او همیشه ناکُس بوده است."
رعایت این نکات میتواند به نگارش صحیح و مؤثر کلمه "ناکُس" در متون فارسی کمک کند.
مثال برای واژه (هوش مصنوعی)
در آن شب سرد، او به خانه برگشت و احساس ناکسی میکرد که همه چیز را از دست داده است.
فیلم جدیدی که دیدم، درباره شخصیتی ناکس بود که تلاش میکرد در زندگیاش تغییراتی ایجاد کند.
در جمع دوستان، لکهای ناکس بر روی پیراهنش توجه همه را جلب کرد و باعث شد تا کمی بخندند.
لغتنامه دهخدا
واژگان مرتبط: فرومایه، بد گوهر، خسیس، نا اصل، نامرد، ضعیف النفس، خردل